عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 17 #Lia فردا صبح.. جونگکوک سریع تهیونگو بیدار کرد و لباساشونو پوشیدن،نمی خواست همون روز اولی لو بره برای همین میخواست تهیونگو راهی اتاقش کنه. بوسه ی سطحی ای روی لبش گذاشت و سرش رو انداخت بیرون تا ببینه جیهوپ بیداره یا نه. نشسته بود رو کاناپه و پشتش بهشون بود،اگه سر و صدا نکنن میتونن کارشونو انجام بدن. آروم به تهیونگ اشاره کرد تا بره اتاقش. اتاقشون فقط دو قدم فاصله داشت و از شانس خوبشون درش رو از قبل روغن کاری کرده بودن و صدا نمیداد. هوسوک غرق گوشیش بود و به چیزی توجه نمی کرد و از یه طرف اتاقشون دو قدم با هم فاصله داشت. تهیونگ وارد اتاق شد و چند دقیقه وایستاد تا بعد کوک بره بیرون. "صبح ح" جونگکوک زیر لب گفت و به طرف آشپزخونه حرکت کرد. در یخچال رو باز کرد،یه تیکه کیک شکلاتی برداشت و به سمت کاناپه حرکت کرد. گوشی هوسوک رو نگاهی انداخت،داشت با یه نفر چت میکرد و نیشخند میزد. "ببینم دوست دختر پیدا کردی یا چی؟" "آره" هوسوک بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت. "حتما دختره هم مثل توعه وگرنه کسی نمیتونه تورو کنترل کنه" "آره،اونم مثل من پر انرژیه حالا دهنتو ببند بزار چتمو بکنم" کوک خندید و گفت: "آخه ساعت ۶ صبح؟" "اونم دانشجوعه" "ندیدم که دختر بیاری خونه پس چجوری باهمین؟ببینم تو خونه ی دیگه ای نداره که نه؟یا نکه تو دانشگاه.." "منو به حرف نیار میدونی که همه چی رو لو میدم" جونگکوک نیشخندی زد و بیخیالش شد. تهیونگ هم اومد و کنار کوک نشست. جونگکوک یه تیکه از کیکش کند و تو دهن تهیونگ گذاشت. "بخور جون بگیری" "مرسی،راستی هوسوک چشه؟" "دوست دختر پیدا کرده داره باهاش چت میکنه" "واقعا؟براش خوشحالم چون داشت از سینگلی میمرد" با خنده گفت. هوسوک که شنیده بود،سرش رو از گوشیش آورد بیرون و بهشون چپ چپ نگاه کرد. "هی!خودت که دوست پسر پیدا کردی سینگلا رو درک نمیکنی" "چی؟منظورت چیه؟" "خیال کردی نمیدونم؟دیشب صداتونو شنیدم" تهیونگ گونه هاش سرخ شد و خودشو توی سینه جونگکوک پنهان کرد. جونگکوک دستش رو گذاشت رو کمرش،بلندش کرد و اون رو روی پاهاش بالا کشید. "پس لو رفتیم" کوک با نیشخند گفت. "خودت رخت خوابو تمیز کنیا،نمیخوام بچه هاتونو از بین ببرم چون بعدش احساس گناه میکنم" "نگران نباش اون با من" "راستی کی تاپ شد؟" کوک به حرف اومد: "معلوم نیست؟" "آهااااا،الان فهمیدم!ای شیطون!" تهیونگ سرش رو از سینه ی کوک بیرون آورد و گفت: "دانشگاه!" "خیلی خب،بریم آماده شیم" بلند شدن و به سمت اتاقاشون رفتن. "هی!لباستونو باهم ست نکنینا!چندشم میشه" جونگکوک انگشت فاکشو بالا آورد و در چهار چوب اتاقش غیب شد. هوسوک نچی کرد و سرش رو به چپو راست تکون داد. "مرتیکه ی بی ادب" بعد از چند دقیقه لباسشونو پوشیدن و اومدن بیرون،هوسوک هم حتما داشت آماده میشد چون توی دید نبود. تهیونگ کنارش ایستاد و دستش رو گرفت. "بریم" "من بازم میدوما گفته باشم" "عهه کوک!اذیتم نکنن" "باشه باشه" "راستی توی دانشگاه چیزی بگی میکشمت" "باشه،لو نمیدم اما روی تخت جبران میکنم" تهیونگ چشمش رو ریز کرد و نگاهش رو گرفت. "منحرف" زیر لب گفت. کوک شنید،خم شد و تو گوشش زمزمه کرد: "فقط برای تو،حتی هنوزم میتونم صدای ناله هاتو بشنوم" تهیونگ مشت آرومی به آرنجش زد و بی توجه بهش که تو خودش جمع شده بود به سمت در حرکت کرد،البته اون مشت از نظر خودش آروم بود. ........
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 18 #Liaوقتی رسیدن کلاس،کوک هنوز یکم لنگ میزد و نیشخندش محو نمیشد.اون بچه کوچولویی که میشناخت رفتارش از زمین تا آسمون فرق کرده!مشتش که ادعا میکرد آرومه،پسر پرروی دیشب که دیگه خجالتی بودنش رو نشون نمیداد.کوک نگاهی به تهیونگ انداخت،اونم لنگ میزد.با فکر به دیشب،نیشخندش بزرگتر شد."تهیونگ..چرا لنگ میزنی؟"یکی از دخترا ازش پرسید."هیچی..یه خرس گنده وحشی گازم گرفت"با چشم غره به جونگکوک گفت."واقعا؟؟اینجا که خرس نیست"بدون اینکه بهش توجه کنه آروم روی صندلیش نشست،جونگکوک هم کنارش.از درد چهره اش رو جمع کرد."خرس گنده گازت گرفت؟ببینم درد داری؟"جونگکوک با همون نیشخند روی صورتش گفت."آره،یکم""باشه پس بزار کمرتو مالش بدم،یا بیا توی بقلم بشین""ترجیح میدم کاری نکنی،یا همون اولی اوکیه""باشه"دستش رو گذاشت روی کمر تهیونگ و آروم به بالا و پایین حرکت داد."خوبه؟""آ-اره،همینجوری ادامه بده"معلم وارد کلاس شد ولی جونگکوک به کارش ادامه داد."جونگکوک برو دفتر مدیر"یه لحظه خشک شد،ولی بعد به خودش اومد.سرپا شد و گفت:"چیزی شده؟""برو میفهمی"جونگکوک برای اینکه به تهیونگ بگه نگران نباشه دستش رو گذاشت روی شونش و بعد از بغلش رد شد.وقتی توی راهرو داشت قدم میزد چند تا دانشجو رو دید که بیرون از در زانو زدن و دوتا دستاشون رو بالای سروشون نگهداشتن،احتمالا تنبیه شده بودن.بهشون توجهی نکرد و از کنارشون رد شد،تابلوی دفتر مدیر معلوم شد.از چهارچوب در گذشت و جلوی در وایستاد،پدرش اومده بود.یعنی میخواست بگه از کارِت استعفا بده؟یا بیا جانشین من شو؟یا اینکه برگرد خونه؟معلومه که یکی از اینارو میخواد بگه،اگه اینارو نگه حتما میگه کارت اعتباریتو مسدود میکنم یا هرچی."سلام پسرم""برای چی اینجایی؟""اومدم ببینمت""توی مدرسه؟""جونگکوک،بعد مدرسه باهات میام ببینم کجا زندگی میکنی،حرف نباشه""باشه""خب،دیگه میتونی بری سر کلاست"جونگکوک بی حرف برگشت و راه قبلیشو طی کرد."یعنی چی خب وسط کلاس آخه؟؟واییی چرا ول نمیکنه،نمیخوام اون خرجمو بده اگه قبول کنم فوقش میخواد بگه بیا جانشین من شو"پدرش صاحب یه شرکت بزرگ بود،اما جونگکوک رهبریش رو به عهده نمیگرفت.چرا؟چون دوست داشت زندگیش معمولی باشه،نه اینکه بخواد صاحب شرکت حمل و نقل اسلحه یا بهتره بگیم قاچاق باباجونش باشه!کسی از این خبر نداشت ولی بجز جیهوپ،اون جونگکوک رو خیلی خوب میشناخت و برای کوک خیلی قابل اعتماد بود.کوک آرزو میکرد اون شرکت برشکست بشه یا مامانش براش یه داداش دیگه بیاره تا اون جانشین باباش باشه.دوتا خواهر بزرگتر داشت،اما باباش راضی نمیشد بده به اونا.خب،میتونست صاحب شرکت بشه اما بعدش آتیشش میزد!در کلاس رو زد و وارد شد،یه سری ریاضی روی تخته نوشته شده بود و بقیه هم سرشون توی دفترشون بود.رفت سرجاش نشست،یکم نگران بود.تهیونگ دستش رو گذاشت روی پاش و پچ زد:"چیزی شده؟""چیزی نیست،نگران نباش"نمیخواست تهیونگ چیزی بفهمه،اگه میفهمید زندگیش توی خطر میفتاد.تفنگ چیز معمولی ای نبود!نمیخواست تهیونگ رو از دست بده،اگه به جیهوپ گفته بود برای این بود که یکی باهاش درد و دل کنه یا اینکه هوسوک خیلی میخواست بدونه برای چی باید وقتی خانواده ات پولدارن تنها پول دربیاری؟......
undefined۲

۱۸۴

۱۱:۰۷