𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 27 #Lia خوشبختانه بعد ظهر سرکارشون تعطیل بود و میتونستن خونه بمونن اما جیمین بیچاره باید مثل اون شب پرونده ها رو مرتب میکرد. جدیدا سرش با پرونده ها گرم بود برای همین زیاد حوصله نداشت و خسته بود که از سیاهی زیر چشمش میشد فهمید. حالا بیخیال پرونده ها،فکرش درگیر یه چیز دیگه بود،اینکه یونگی چرا اون شب اینکارو کرد؟مست بود؟اما اونا نوشیدنی ای نخورده بودن،این سوالات هر ثانیه از جلوی ذهنش رد میشدن. داشت فکر میکرد اگه با یونگی رو به رو میشد چی میشد؟خودشو دار میزد؟فرار میکرد؟اون که حتما اما چجوری؟ خب باید خداروشکر میکرد که فعلا نمیدیدش،نمیتونست که اخراجش کنه میتونست؟چون اگه میخواست اخراجش کنه هم باید باهاش رو در رو میشد هم باید دلیل اخراج کردنش رو میگفت. به بقیه هم نمیتونست بگه چه اتفاقی افتاده،چون میدونست چیکار میکنن،همون کاری که با کوک کرده بودن نه؟ خب اونا انگار کشته مرده ی کاپ دیدن بودن برای همین دو نفر که به چشمشون خوشگل بیاد رو با هم شیپ میکردن،هرچند چون با هم دیگه دوست بودن خودشون همدیگه رو با هم شیپ نمیکردن اما جیهوپ کرده بود،پس حتما علائمی ازشون دیده بود دیگه. سرش رو به دو طرف تکون داد تا افکارش از گوشش بریزه بیرون و به کارش برسه. گوشیش رو برداشت و شماره ی کوک رو گرفت. "الو،کوکی کجایی؟" "فعلا خونه ام چطور؟" "میشه بیای کمکم؟لطفااا" "خونه ای؟پرونده ای هنوز مونده مگه؟" "آره خونه ام،هنوز هیچکدومشون تموم نشده" "باشه میام،ولی تهیونگم با خودم میارم" "هر کاری میخوای بکن،هرچی بیشتر بهتر" گوشی رو قطع کرد و روی مبل لش کرد. چند دقیقه چشماش رو بست و مغزش رو از فکر و خیال راحت کرد. چند دقیقه بعد صدای زنگ در خورد. از اونجایی که خوابش برده بود یهو پرید و به خودش اومد،بدو بدو رفت سمت آیفون و وقتی شخص پشت در رو دید چشمش درشت شد و خشکش زد. بعد چند ثانیه گوشیش رو آورد بیرون و شماره ی جونگکوک رو گرفت. "الو؟" "*زهر مارر،چرا یونگی رو فرستادی دم خونه ام؟؟*" "شرمنده لحظه ی آخری کار برام پیش اومد بهش گفتم بجای من بیاد،ولی چرا انقدر عصبانی ای؟" "*دارم برات تو فقط صبر کن!خشکتو میندازم رو سرت آقای جئون جونگکوک!*" تماس رو قطع کرد و در رو باز کرد. سمت آینه رفت و به سر و وضعش رسید،خوب نبود ولی از قبلی بهتر بود. در ورودی رو باز کرد و یونگی که از همیشه خوشتیپ تر دیده میشد رو دید،بازم گونه اش قرمز شد. "سلام،بیا داخل" این رو گفت و فرار کرد،البته از نظر خودش فرار کردن حساب نمیشد. یونگی لبخندی زد و وارد خونه شد. جیمین خونه ای با ترکیب رنگ طوسی،سفید و سیاه داشت. همه ی وسایل به مرتبی چیده شده بودن و حتی اونجا بالکن هم داشت،توی بالکن چند تا گل به رنگ های زرد،سفید و رنگ های مختلف وجود داشت که در تضاد خونه و ست با موهای جیمین بودن. دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و کنار جیمین روی کاناپه نشست. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 28 #Liaنگاهی به صورتش انداخت،زیر چشمش گودی ای افتاده بود ولی همچنان با اون موهای زرد رنگش،لپ و لب سرخش جوجه ی کیوت خودش بود.
"دیشب نخوابیدی؟""نه،پرونده ها که میبینی تمومی ندارن""خب برای چی صورت خوشگلتو خراب میکنی؟"جیمین پلکی زد،یونگی ای که قبلا میشناخت،همون خوابالویی که دنیا به چپش بود الان داشت باهاش لاس میزد؟
"چی؟"وانمود کرد نفهمیده،بهتر از این بود که فکر کنه چه واکنشی نشون بده."میگم به خودت سخت نگیر""آهان،مجبورم"
یونگی سری تکون داد و به پرونده ها نگاهی انداخت.خیلی زیاد بودن ولی هرچی بود امروز تموم میشد.
جیمین بعد اینکه چند تا پرونده رو مرتب کرد،بدنش رو قوس داد و دوباره ادامه داد."سختته؟""نه"
"پس چرا انگار خسته شدی؟جیمین برو بخواب خودم انجامش میدم""مطمئنی؟""آره،برو بخواب دیگه"
جیمین لبخندی زد و همونجا روی کاناپه ی چند نفره دراز شد و چشماش رو بست.یونگی از اونجایی که چشمش ضعیف شده بود عینکش رو زد و به کارش ادامه داد.
بعد از حدود نیم ساعت،جیمین هنوز بیدار نشده بود.بلند شد،براش پتویی آورد و روش رو پوشوند.
کنار کاناپه روی مچ پاش نشست و بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت.چند ثانیه ای نگهش داشت و بعد از پیشونیش فاصله گرفت.
خوشبختانه انقدر خسته بود که بیدار نشد.قبل از اینکه گندی بالا بیاره برگشت جای قبلی خودش و باز هم با پرونده ها مشغول شد.
○●○●○
چشمش رو آروم باز کرد.روی میز رو به روش پرونده ای نمونده بود،همینطور یونگی هم توی دیدرسش قرار نداشت.
روی کاناپه به حالت نشسته در اومد و بخاطر گیجی از خواب متوجه پتو نشد.به اطراف نگاهی انداخت، یه نفر توی آشپزخونه درحال آشپزی بود.
از اونجایی که کسی کلید خونشو نداشت حتما یونگی بود دیگه،چون همین چند دقیقه پیش جلوی چشمش داشت پرونده مرتب میکرد.
البته برای خودش انقدر کم بود،چون رسما چهار ساعت خوابیده بود!بلاخره از جاش پا شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
وقتی به گربه ی جلوش رسید صورتش رو به پشتش چسبوند و صداهای نامفهومی درآورد.
باید چند لحظه بعد توی بالشش جیغ میزد چون وقتی از خواب بلند میشد،براش حکم مست بودن رو داشت.
رفتاراش رو نمیفهمید و اون لحظه توی گیج ترین حالت خودش بود."بیدار شدی؟""اوم.."
"داری چی درست میکنی؟""نودل،ولی چسبیدی بهم خفه نمیشی؟"جیمین بازم صدای نامفهومی درآورد و یونگی رو به خنده انداخت.
"برو بشین الان برات غذا میارم"جیمین صدایی از خودش در نیاورد اما با حس نکردن صورتی روی کمرش فهمید کاری که گفت رو انجام داده.
نودل رو توی دو ظرف ریخت و با دست پر به سمت جیمین رفت."بیا بخور""ممنون"
"خواهش،راستی ببخشید به غذای دست برد زدم""مهم نیست"بعد از کمی صحبت شروع به خوردن کردن،که جیمین انگار تازه به خودش اومده بود یهو صورتش قرمز شد.چون دوباره یاد اون شب افتاد......
"دیشب نخوابیدی؟""نه،پرونده ها که میبینی تمومی ندارن""خب برای چی صورت خوشگلتو خراب میکنی؟"جیمین پلکی زد،یونگی ای که قبلا میشناخت،همون خوابالویی که دنیا به چپش بود الان داشت باهاش لاس میزد؟
"چی؟"وانمود کرد نفهمیده،بهتر از این بود که فکر کنه چه واکنشی نشون بده."میگم به خودت سخت نگیر""آهان،مجبورم"
یونگی سری تکون داد و به پرونده ها نگاهی انداخت.خیلی زیاد بودن ولی هرچی بود امروز تموم میشد.
جیمین بعد اینکه چند تا پرونده رو مرتب کرد،بدنش رو قوس داد و دوباره ادامه داد."سختته؟""نه"
"پس چرا انگار خسته شدی؟جیمین برو بخواب خودم انجامش میدم""مطمئنی؟""آره،برو بخواب دیگه"
جیمین لبخندی زد و همونجا روی کاناپه ی چند نفره دراز شد و چشماش رو بست.یونگی از اونجایی که چشمش ضعیف شده بود عینکش رو زد و به کارش ادامه داد.
بعد از حدود نیم ساعت،جیمین هنوز بیدار نشده بود.بلند شد،براش پتویی آورد و روش رو پوشوند.
کنار کاناپه روی مچ پاش نشست و بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت.چند ثانیه ای نگهش داشت و بعد از پیشونیش فاصله گرفت.
خوشبختانه انقدر خسته بود که بیدار نشد.قبل از اینکه گندی بالا بیاره برگشت جای قبلی خودش و باز هم با پرونده ها مشغول شد.
○●○●○
چشمش رو آروم باز کرد.روی میز رو به روش پرونده ای نمونده بود،همینطور یونگی هم توی دیدرسش قرار نداشت.
روی کاناپه به حالت نشسته در اومد و بخاطر گیجی از خواب متوجه پتو نشد.به اطراف نگاهی انداخت، یه نفر توی آشپزخونه درحال آشپزی بود.
از اونجایی که کسی کلید خونشو نداشت حتما یونگی بود دیگه،چون همین چند دقیقه پیش جلوی چشمش داشت پرونده مرتب میکرد.
البته برای خودش انقدر کم بود،چون رسما چهار ساعت خوابیده بود!بلاخره از جاش پا شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
وقتی به گربه ی جلوش رسید صورتش رو به پشتش چسبوند و صداهای نامفهومی درآورد.
باید چند لحظه بعد توی بالشش جیغ میزد چون وقتی از خواب بلند میشد،براش حکم مست بودن رو داشت.
رفتاراش رو نمیفهمید و اون لحظه توی گیج ترین حالت خودش بود."بیدار شدی؟""اوم.."
"داری چی درست میکنی؟""نودل،ولی چسبیدی بهم خفه نمیشی؟"جیمین بازم صدای نامفهومی درآورد و یونگی رو به خنده انداخت.
"برو بشین الان برات غذا میارم"جیمین صدایی از خودش در نیاورد اما با حس نکردن صورتی روی کمرش فهمید کاری که گفت رو انجام داده.
نودل رو توی دو ظرف ریخت و با دست پر به سمت جیمین رفت."بیا بخور""ممنون"
"خواهش،راستی ببخشید به غذای دست برد زدم""مهم نیست"بعد از کمی صحبت شروع به خوردن کردن،که جیمین انگار تازه به خودش اومده بود یهو صورتش قرمز شد.چون دوباره یاد اون شب افتاد......
۵۹
۷:۴۹