عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 14 #Lia "هورااا!بردم!" تهیونگ داد زد و گفت. "خب،سه بار بردی چیزی نیست که" "همون سه بارو تو نبردی!" "خب پنج بار بازی کردیم منم دو تاشو بردم پس الکی جوگیر نشو" "خب اگه اینطوریه بیا ایندفعه شرطی بازی کنیم" "خب،چه شرطی؟" "هر کی باخت حرف اول اسم کراششو میگه" جیمین گونش قرمز شد و گفت: "عمرا ببازم!" "منم بهت آسون نمیگیرم" شروع کردن به بازی کردن. ×××××× "هی کوک جیمین چی میگه؟" نامجون گفت. "خب،من تهیونگو دوست دارم و جیمین فهمید" "چیی؟؟چرا به ما نگفتی؟" یونگی گفت. "خب،به هیچکس نمیخواستم بگم ولی الان در تلاشم باهاش لاس بزنم" "ما هم کمکت میکنیم" "نخیر،خودم میتونم انجامش بدم.فقط باید بگه آره یا نه دیگه،میرم صداش کنم کمک میخوایم" ** وقتی چهار دست بازی کردن،کوک کلشو انداخت داخل و گفت: "تهیونگ!بیا بیرون مشتری هامون زیاد شد" "الان میام" "خب...از اونجایی که دوبار من و دوبار تو بردیم،باید هر دوتامون بگیم" "خب،ج" "هی!نکنه منم؟" "نه!تو نیستی نگران نباش" جیمین نفس راحتی کشید و گفت: "خب اگه من نیستم جیهوپ و جونگکوک میمونن" "خب تو بگو" "ی" "فهمیدم کیه!فهمیدممم!" "هیی!ساکت باش!صدات میره بیرون" "خب من رفتم!" جیمین رو مبل دفترش دراز کشید و به رفتن تهیونگ نگاه کرد.اگه لو میداد چی؟خب پس جیمینم میتونست لو بده. __ نامجون و یونگی سعی کردن تابلو نباشن. "تهیونگ،بیا پشت صندوق" جونگکوک جاشو داد به تهیونگ و رفت که میز های خالی رو دستمال بکشه. "خب،چی میل دارین؟" "کاپوچینو لطفا" "چیز دیگه ای نمیخواین؟" "یه کیک شکلاتی هم میخوام" "حتما" کاغذ سفارش رو چسبوند به میز و منتظر موند. وقتی حاضر شد،سینی رو برداشت و به سمت میز اون مرد حرکت کرد. کاپوچینو و کیک شکلاتی رو جلوش گذاشت و گفت: "چیز دیگه ای میل دارین؟" "نه،ولی لطفا بشینین جلوم" "میتونم بپرسم چرا؟" "میخوام وقتی خوردمش نظرمو بگم" "باشه،حتما" تهیونگ با هیجان بهش نگاه کرد و منتظر موند. وقتی چند قاشق گذاشت تو دهنش نظرش رو پرسید. "خب،چطوره؟" جونگکوک که انگار داشت حسودیش میشد کنارش ایستاد. "خب،خیلی نرم و خیسه...مورد علاقه ی من" "خوشحالم که دوستش داشتین" پول رو گذاشت روی میز و رفت. "عجیب بودا،برای چی باید نظر میپرسید؟" "اینو باید از تو بپرسم" کوک اینو گفت و رفت تا مغازه رو ببنده. ساعت ۱۰ شده بود. "چی؟چرا؟" "چیزی بهش گفتی؟" "نه،برای چی باید بهش چیزی بگم؟" "حالا هرچی" و رفت تا لباسش رو عوض کنه. نقشه کشیده بود که خودشو بزنه به عصبانیت تا تهیونگ فکر کنه حسودی کرده و بعدش میخواست با یه کاری سورپرایزش کنه. وقتی لباسش رو پوشید با اخم و جدیت به سمت در رفت و گفت: "من زودتر میرم اگه میخوای با یکی دیگه بیا که کیفت رو هم بیاره" یونگی،جیمین و نامجون هم که شوکه شده وایستاده بودن و نگاه میکردن. وقتی جونگکوک رفت تهیونگ به حرف در اومد: "این چرا امروز انقدر عجیب شده؟" وقتی پشتشو نگاه کرد دید هیچکس نیست. "همشون عجیب شدن..." .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 15 #Liaکوک با خوشحالی رفت سمت گل فروشی و گل رز سیاه خرید،میدونست تهیونگ اون گل رو دوست داره."یه رز سیاه لطفا،از اون بزرگا که کنارشون دلار هم هست،خودم دلار آوردم""باشه،پنج دقیقه بمون""حله"بعد از صبر کردن که یه ثانیه هم امون نداشت گل رو گرفت و با سرعت تمام دوید جوری که گل خراب نشه.محکم گرفتش و نگاهی بهش انداخت،اندازه سه تا کله بود!وقتی رسید خونه بی توجه به هوبی رفت تو اتاق تهیونگ.خوشبختانه اونجا نبود.گذاشت روی میزش و نامه اش که توی پاکت سیاه نوشته شده بود رو گذاشت روش.توش نوشته بود:خب،نمیدونم اولین نفری که به ذهنت میاد برای اینکه اینو گذاشته اینجا منم یا نه،اصن شاید دست خطم رو بشناسی...ولی خب.این گل رو دوست داری،امیدوارم منم به اندازه این دوست داشته باشی.حالا نمیخوام رمانتیک کنما!فقط اولین بارمه به کسی هدیه میدم و نامه مینویسم،از اونجایی که دوستی نداشتم.ولی الان چند نفر رو پیدا کردم که تو هم جزوشون حساب میشی،اما توی مرتبه ی خاص خودت،اگه بخوای میتونم برات تاج پادشاهی هم بگیرم!برای اینکه برای من پادشاهی کنی.سریع اومد بیرون و به سمت اتاقش رفت.پیژامه اشو پوشید و خودشو زد به خواب.صدای در رو شنید که باز شد،لبخندی محوی زد.اگه رد میشد چی؟مهم نیست.بلاخره تلاشش رو کرد که.چند دقیقه گذشت،کوک حتی فکر کرد که شاید خوابش برده.اما لحظه ای بعد...لبی رو لبش فرود اومده بود.کوک تکون نخورد تا ببینه چیکار میکنه.تهیونگ تن کوک رو صاف کرد و روی شکمش آروم نشست.چند ثانیه نگاهش کرد و بوسه ای روی پلکش گذاشت،اما تا میخواست سرش رو عقب بکشه کوک از کمرش گرفت و جاشون رو عوض کرد،حالا تهیونگ زیرش بود.لب زیریش رو لیس زد و گفت:"خب؟توضیحی برای اینکار داری؟"با شیطنت گفت."م-من..""تو چی؟""تو گل گذاشته بودی؟""خب،آره""واقعا دوستم داری؟""فکر میکنی لاس زدن،گل دادن یا نامه عاشقانه نوشتن یه شوخیه؟""خب...""ازت توضیح خواستم""فکر کردم خوابی برای همین میخواستم بیدارت کنم""تا کی میخوای تظاهر کنی؟میتونستی با تکون دادنم هم بیدارم کنی""خب،باشه!منم دوستت دارم راحت شدی؟"جونگکوک به لبش حمله کرد،انگار چند سال گشنه مونده بود.لب پایینیش رو گاز گرفت که تهیونگ ناله ای کرد.تهیونگ هم همراهیش کرد و دهنش رو باز کرد تا راحت تر بمکه.زبون کوک وارد دهنش شد و با زبون تهیونگ بازی کرد.عقب کشید و به چهره تهیونگ نگاه کرد.گونه هاش سرخ و لبش کمی متورم بود.کلشو برد تو گردنش و بو کرد،و بعد مکید و گاز گرفت.ناله ای از دهن تهیونگ خارج شد و گردنش رو خم کرد تا دسترسی بیشتری برای کوک باشه.تا ترقوه و فکش رو مکید و دکمه پیرهنش رو باز کرد.دستش رو روش کشید و نیپلش رو بین انگشت اشاره و شصتش فشار داد.ناله های تهیونگ کوتاه و آروم بود،کاملا مشخص بود که جلوش رو میگرفت تا صدایی خارج نشه."جلوی ناله هاتو نگیر"جونگکوک با صدای خش دار و خمارش که محکم بود دستور داد و تهیونگ جرات نداشت حرفشو نادیده بگیره.تهیونگ ناله هاشو آزاد کرد و کوک به کارش ادامه داد.نیپلشو مکید و بعد لباس خودشو هم در آورد.شلوارش رو به همراه باکسرش پایین کشید و عضو بزرگش از نگاه تهیونگ دور نموند.تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و نگاهشو داد به چهره کوک،چشماش خمار بود و صد برابر جذاب ترش میکرد.بعد نگاهش رو به عضلاتش داد،دلش میخواست گازش بگیره.خب میتونست اینکارو کنه،چون مال خودش شده بود ولی ترجیح داد کوک اول کارش رو انجام بده بعد هرچقدر دوست داشت اونو زیر دندوناش میگرفت.......
undefined۹

۲۶۳

۸:۴۷