سلام این کانال کاناله رمان ترسناک و واقعیته
۱۲:۲۸
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
سلام پچه ها این داستانی که میخوام بگم کاملا واقعی و برای 1 ماه پیشه ما یه ویلا تو شمال داریم و چون بابام مدیر بانکه 4 روز هر هفته مرخصی داره 4 شنبه بود که ما رفتیم ویلامونو من همیشه چون هوا تازه گرم شده داخل حال خونمون میخابم که خنکه و اینم بگم که من شبا عادت دارم تا ساعت 3 شب بیدار باشم و بعدش میخوابم واین داستانی که میگم از اینجا شروع میشه :من شب اول بیدار بودم و سرم تو گوشیم بودو داشتم فیلم نگاه میکردم که دیدم یه صدا مثل برق داره از تو حیاط میاد و تا پاشدم دیدم حیاطمون روشن شد و ترسیدم و من خودم یادم بود که پرژکتور هارو به تو کامل کلیدشو به پایین آورده بودم که حتی نوسان برقم نمیتونه روشن کنه بعدش ترسیدم و رفتم رو جام خوابیدم و فردا صبح به مامانم گفتم و مامانم گفت شاید نوسان برق بوده نترس.شب دوم : من چون خیلی تو حیاطمون بازی میکردم شب خسته شدبودم و بر خلاف همه ی روزا زود داشتم میخوابیدم ساعت 12 شب بود که رو پام سنگینی حس کردم به زور پام و بلند کردم و پاشدم چون اگه پات به خاطر خستگی اینجوری بشه بازم زود بلند میکنی ولی من وقتی میخواستم بلند کنم 2 دقیقه طول کشید من از همون موقع خیلی ترسیدم و پتومو تا خرخره کشیدم رو خودم تا چیزی نبینم و دلم همینجوری شور میزد چشمام داشت گرم میشد که صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد ولی چون خیلی خسته بودم زیاد روم اثر نزاشت و خوابیدم صبح که پاشدم دیدم مادرم داره با عصبانیت بهم نگاه میکنه و سرم داد کشید که چرا غوریمونو شکستی و من گفتم به خدا من نشکستم گفت پس این جای چنگا چیه رو غوری و من دیشب داستانو براشون تعریف کردم و مامانم کمی ترسید و به پدرم گفت فردا غروب حرکت کنیم و بریم .شب سوم: من چون خیلی تو این دو شب ترسیده بودم رفتم داخل اتاق مامان بابام تا اینکه خوابم بود . یه دفعه بیدار شدم و از شدت دستشویی به طرف WUCدویدم وقتی اومدم بیرون رفتم تو اتاق بخوابم یه نگاه به گوشیم انداختم دیدم ساعت 2.36 دقیقه هست و داشتم میخوابیدم که یه دفعه چشم به پنجره افتاد و دیدم یه دود یا یه جسم سنگینی به پنجره چسبیده و به من زل زده با ترس 1 دقیقه بهش خیره شدم و بعد به سرعت نور محو شد گریم گرفتو مامان بابام بیدار شدن گفتن چی شده گفتم اومد بهم نگاه انداخت و رفت،،گفتن چی رفت گفتم همون چیزی که هرشب اذیت میکنه مارو بعد مامانم بغلم کرد و گفت گریه نکن و بگیر بخواب ما پیشتیم .غروب روز فردا : من خوشحال بودم از اینکه داریم میریم از اینجا و وقتی وسایلمو داشتم جمع میکردم لباس قرمزمو گزاشتم رو تخت که وقتی داشتیم میرفتیم بپوشم رفتم WUC و اومدم بیرون و دیدم لباسم پاره پاره افتاده رو چوب لباسی رفتم سر خواهر کوچیکم داد زدمو گفتم تو لباس منو پاره کردی خواهر با گریه گفت داداش به خدا من پاره نکردم و رفتم برای مامانم تعریف کردم و مامانم گفت ولش کن الان که داریم میریم از اینجا وقتی سوار ماشین شدیم هوا تاریک شده بود و ماشین حرکت کردم که از پنجره پشت اتاقم که به سمت کوچه بود دیدم که یه نفر بهم زل زده و دهنش تا چشماش باز شد و هر چقدر دور شدیم دل منم راحت تر میشد .یه بار دیگه تایید میگنم که این داستان واقعیه و نشون به اون نشونی که پس فردا عید قدیره و ما یه هفته قبل اون اتفاق اون خونه رو فروختیم و خبرش اومد که اون خانواده هم یه پسر 13 ساله عین من داشتن که تو خونه کشته شده و وقتی رفتن تو اتاقش دیدن لباساش پاره شده و از دهنش تا چشمش ج.ر خورد
@scarystory
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی
سلام وقتتون بخیراومدم یه داستانی براتون تعریف کنم که برای خودم اتفاق افتاده قضیه ازجایی شروع شد که ۳سال پیش که من باردار بودم تو پیج های مختلف در مورد آل زیاد خونده بودم ولی خب برام غیرقابل باور بود واس همین زیاد بهس فکرنمیکردم...اما وقتی بچم به دنیا اومد شب اول که بیمارستان بودم ولی شب دوم که اومدم خونه مادرم. منو همسرم و مادرم و خواهرم توی پذیرایی خونه مادرم رخت خواب پهن کردیم که همه پیش بچه بخوابیم که اگر شب بیدار شد یکیمون بیدار شه و شیفتی کارکنیم...حدودای ساعت ۴صبح بود که همه خوابیدن و من چون کمی درد داشتم توی حالت خواب و بیدار بودم چشام بسته بود و یهو توی همون حالت دیدم یک زن لخت با پوست تیره ونازک طوری که رگ هاش مشخص بود با موهای بلند و بسیار نامرتب و پیچ خورده با یک خنجر آبی رنگ توی دستش بالای سر من ایستاده ،من به وضوح دیدم و از ترس زبونم بند اومد و همش فکرمیکردم دارم خواب میبینم ولی چشام بسته بود و قدرت بازکردن نداشتماین زن داشت به من نزدیک میشد که من یکدفعه بلند گفتم بسم الله الرحمن الرحیم یهو چشمام باز شد و همه باصدای من بیدار شدن و تاچشم بااز کردم اولین چیزی که دیدم فقط جیغ زدم گفتم گربه گربهههه....یکگربه کاملا سیاه بدون هبچ نقطه رنگ دیگه ای بالای سر گهواره بچم نشسته و درحال حمله بود که با جیغ من پا به فرار گذاشت و نمیدونست از کجا باید از خونه خارج بشه،اما مسئله اینه ته وقتی تمام درهای ورودی و بالکن و پنجره ها بسته بودن این گربه چجوری داخل شد؟و چجوری فقط پیش بچه نشسته بود چون اگر از هرسمتی میخواس وارد بشه باید از روی مادرم و خواهرم و همسرم و من عبور میکرد تا به بچه میرسید...بعد ازین ماجرا من هروقت خودم میخوابیدم همش خواب اون زن عجیب رو میدیدم که خنجر کوتاهی به دستشه و میخواد به منحمله کنه و من از خواب میپریدم اما از وقتی که بالای سر بچم یه چاقو و یه قرآن گذاشتم این کابوس تموم شد...این تجربه من بود و اگر جایی بد نوشته شد و کم و کاستی داشت پوزش
ممنونم که وقت گذاشتین 
@scarystory
سلام وقتتون بخیراومدم یه داستانی براتون تعریف کنم که برای خودم اتفاق افتاده قضیه ازجایی شروع شد که ۳سال پیش که من باردار بودم تو پیج های مختلف در مورد آل زیاد خونده بودم ولی خب برام غیرقابل باور بود واس همین زیاد بهس فکرنمیکردم...اما وقتی بچم به دنیا اومد شب اول که بیمارستان بودم ولی شب دوم که اومدم خونه مادرم. منو همسرم و مادرم و خواهرم توی پذیرایی خونه مادرم رخت خواب پهن کردیم که همه پیش بچه بخوابیم که اگر شب بیدار شد یکیمون بیدار شه و شیفتی کارکنیم...حدودای ساعت ۴صبح بود که همه خوابیدن و من چون کمی درد داشتم توی حالت خواب و بیدار بودم چشام بسته بود و یهو توی همون حالت دیدم یک زن لخت با پوست تیره ونازک طوری که رگ هاش مشخص بود با موهای بلند و بسیار نامرتب و پیچ خورده با یک خنجر آبی رنگ توی دستش بالای سر من ایستاده ،من به وضوح دیدم و از ترس زبونم بند اومد و همش فکرمیکردم دارم خواب میبینم ولی چشام بسته بود و قدرت بازکردن نداشتماین زن داشت به من نزدیک میشد که من یکدفعه بلند گفتم بسم الله الرحمن الرحیم یهو چشمام باز شد و همه باصدای من بیدار شدن و تاچشم بااز کردم اولین چیزی که دیدم فقط جیغ زدم گفتم گربه گربهههه....یکگربه کاملا سیاه بدون هبچ نقطه رنگ دیگه ای بالای سر گهواره بچم نشسته و درحال حمله بود که با جیغ من پا به فرار گذاشت و نمیدونست از کجا باید از خونه خارج بشه،اما مسئله اینه ته وقتی تمام درهای ورودی و بالکن و پنجره ها بسته بودن این گربه چجوری داخل شد؟و چجوری فقط پیش بچه نشسته بود چون اگر از هرسمتی میخواس وارد بشه باید از روی مادرم و خواهرم و همسرم و من عبور میکرد تا به بچه میرسید...بعد ازین ماجرا من هروقت خودم میخوابیدم همش خواب اون زن عجیب رو میدیدم که خنجر کوتاهی به دستشه و میخواد به منحمله کنه و من از خواب میپریدم اما از وقتی که بالای سر بچم یه چاقو و یه قرآن گذاشتم این کابوس تموم شد...این تجربه من بود و اگر جایی بد نوشته شد و کم و کاستی داشت پوزش
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی سلام وقت تان بخیر این داستان را که من میفرستم واقعی است و این داستان را که من تعریف میکنم مال ۲ سال پیشه دقیقن وقتی ۱۷ سالم بود این داستان از وقتی شروع شد که ما از خانه ما اسباب کشی کرده بودیم و خوب ما رفتیم تو یه آپارتمان که ۷ واحد داشت خوب من بیسار خوش بودم که ما اسباب کشی کرده بودیم خوب من و مامانم و خانه را جمع جور میکردیم خوب من که کماد ام را تمیز میکردم که به یه چیزی متوجه شدم دیدم که یه جای کمادم یه چیز سیاهی داره مثل و بوی بد می داد خوب من اصلا بهش توجه نکردم خوب شب شد بعد غذا همه رفتن به اوطاق ها شون من که خیلی خسته بودم چون اون روز خیلی کار کرده بودم خوب رفتم تو تخت ام دراز کشیدم که به خواب رفتم چشمهایم از صدای که از کمادم میامد باز شد من آهسته رفتم که بیبینم این چیه که میاد رفتم چراغ ها را روشن کردم رفتم پیش کماد گوشم را به کمادم گرفتم صدای مثل گپ زدن میامدن که انگار یه بچه صحبت میکنه خوب من کمی ترسیدم رفتم خواهرمو بیدار کردم گفتم از کمادم یه صدا میادیش اون باور نکرد و گفت برو بخواب چیزی نیس من که دوباره رفتم پیش کماد که هیچ صدای نمیادیش خوب من رفتم که بخوابم دقیقن حدود ۳ صب بود که حس کردم یکی داره پتو ام را از سرم میکشه من از ترس بیدار شدم که دیدم یه الف بچه درست روبرو ام استاد اس و لبخند میزنه من از دست ترس مو به تنم سیخ زده بود درست همون موقع دویدند سمت اوطاق خواهرم او بیدارش کردم که بیدار شو بچه تو اطاق ام اس اونم که پا شد از تخت اش که هر دویم ما از ترس میرفتیم سمت اوطاق من و من دم در. اوطاق وایسادم و خواهرم رفت همه جا ره گشت ولی چیزی نبود چند دقیقه گذشت که خواهرم یه چیغ زد من که ترسیده بودم بابامو صدا زدم بابا ام که اومد رفت سمت اوطاق ام و دید که خواهرم پیش کومادم افتاده بابام و مامانم درست همون موقع بردش پیش دکتر خوب من تنها ماندم تو خانه یه چند ساعت گذشت صدا های عجیب میامد ولی اهمیت ندادم خب من خیلی ترسیدم و میخواستم برم پیش مامانم خب رفتم تو آسانسور خب از ترس داشتم میلرزیدم تو آینه آسانسور همون بچه ره دیدم از ترس قش کردم وقتی بلند شدم تو خونه خالم بودم تا هنوز هم خواهر ام ره گه میگم اون شب چیشدیت رنگش مثل کج سفید میشه ولی هیچ وقت نفهمیدم او شب چیشد
ممنون که داستانمو خاندین
@scarystory
ممنون که داستانمو خاندین
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی حدود 4 سال پیش یه اتفاقی افتاد واسم تو دوران بارداریم خیلی میشنیدم ک میگفتم آل میاد و همیشه قران بخونم و بذارم بالا سرم کل دوران بارداریم از صبح تا شب تنها بودم و چون کسیو نداشتم ک برم پیشش یا بیاد پیشم تو خونه سرگرم میکردم خودمو شب ک میشد همیشه حس سنگینی داشتم ترسی ک هیچوقت نداشتم ب خودم میگفتم ن واسه تلقین خودمه چون در خونمون شیشه ای بود وقتی چراغ راه پله روشن میکردم حس میکردم سایه میبینم همیشه ولی میگفتم حتما واسه گلدوناست یه چند باریم وقتی خونه تنها بودم صدای دست زدن و انگار عروسی چیزیه میشنیدم و انگار طبقه پایین خونمون بود ولی هیچکسی خونه نبود چون پدرشوهرم پایین زندگی میکرد و مطمین بودم ولی بعد چند دقه تموم میشد صدا هی خودمو اروم میکردم و توجه نمیکردم تا اینکه زایمان کردم و دخترم نزدیک 2 ماهش بود ک گذاشتم بودمش نزدیک تلویزیون و خودم یه ربعی تو اشپزخونه بودم وقتی اومدم از اشپزخونه بیرون دیدم بچم اونجایی ک گذاشتم نیس ترسیدم دوییدم سمت در ک دیدم بچم ب شکم شده و نزدیک دیوار بین در و تلویزیون هست سریع بغلش کردم و کلی ایه الکرسی خوندم دیگم تا یه سالگی دخترم از خودم یه ثانیه هم دورش نکردم ولی همیشه اون ترسه تو وجودم هستش
@scarystory
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی
سلام اسمم نوید
داستانی ک میخام براتون تعریف کنم برای خودم پیش اومده حدود یکساله پیشمن یه کارگر معمولی هستم یک شب برای ابیاری زمین های پسته رفته بودم سر زمین ک باد خیلی شدیدی اونشب داشت می وزید حدود سه ساعتی مشغول ابیاری بودم که کارم تموم شده بود خیلی خسته شده بودم کفشام خیس اب شده بودن کمی هم احساس سرما میکردم بخاطر بادی ک می اومد تصمیم گرفتم اتاقی ک برای نگهبانی ساخته بودن که حالت خشت و گلی داشت و خیلی هم قدیمی بود حدود صد متری ازم فاصله داشت با خودم گفتم هم اب کفشامو بگیرم هم یکم خستگی در کنم تا کفشام کمی خشک میشن و اینکه تا اون موقع وزش باد هم یخورده اروم بشه بعد برم خونه موتورمو برداشتم راهی اتاق شدم رسیدم موتورمو ب دیوار اتاق تکیه دادمو وارد اتاق شدم علاوه بر چراغی ک دستم بود فلش گوشیمو هم روشن کردم تا حس ترس نداشته باشم اخه خیلی خوف داشت اتاقه نشستم کنج اتاق کفشامو در اوردم تکیه دادم ب دیوار اتاق چون خیلی خسته بودم چشام سنگینی میکرد خودمم تکیه دادم به دیوار اتاق چشامو بستم کمی یعنی بگم ده ثانیه نشده بود ک چشامو بسته بودم چشمامو باز کردم دیدم یع زن کاملا لخت کنج دیگ اتاق نشسته داره ب بچش شیر میده اقا یعنی بگید حتی ذره ای ترسیده باشم یا از ترس بیهوش بشم خیلی ریلکس کفشامو پوشیدم حالت خجالت بهم دست داده بود بجا اینکه بترسم چجوری بگم یعنی موذب شده بودم حتی نپرسیدم تو کی هستی اینجا چیکار میکنی اقا ریلکس از اتاق اومدم بیرون موتور و بیل مو برداشتم سوار موتور شدم حتی موتورمو هم روشن نکرده بودم دقیق یادمه فقط نشستم رو موتور از اون لحظه به بعد هیچ چیز یادم نیست ک چشمامو باز کردم دیدم تو خونه هستم ساعتم 9:30 صبحه با خودم فکر کردم اخه چجوری من دیشب اومدم خونه چجوری مسافت خونه رو طی کردم رسیدم مگه از مادرم خواهرم پرسیدم گفتن نمیدونیم تو هر شب میای خودت کلید داری دیرم میای خونه ما خوابیم خیلی واسم سواله اخه چطوری قیافه زنه همه چیزش عادی بود اما از زانو به پایین فرق داشت پاهاش
کسانی ک در مورد مسائل ماورایی اگاهی دارن لطفا راهنمایی کنن چرا چیزی یادم نمیاد ک چطور رفتم خونه
@scarystory
سلام اسمم نوید
داستانی ک میخام براتون تعریف کنم برای خودم پیش اومده حدود یکساله پیشمن یه کارگر معمولی هستم یک شب برای ابیاری زمین های پسته رفته بودم سر زمین ک باد خیلی شدیدی اونشب داشت می وزید حدود سه ساعتی مشغول ابیاری بودم که کارم تموم شده بود خیلی خسته شده بودم کفشام خیس اب شده بودن کمی هم احساس سرما میکردم بخاطر بادی ک می اومد تصمیم گرفتم اتاقی ک برای نگهبانی ساخته بودن که حالت خشت و گلی داشت و خیلی هم قدیمی بود حدود صد متری ازم فاصله داشت با خودم گفتم هم اب کفشامو بگیرم هم یکم خستگی در کنم تا کفشام کمی خشک میشن و اینکه تا اون موقع وزش باد هم یخورده اروم بشه بعد برم خونه موتورمو برداشتم راهی اتاق شدم رسیدم موتورمو ب دیوار اتاق تکیه دادمو وارد اتاق شدم علاوه بر چراغی ک دستم بود فلش گوشیمو هم روشن کردم تا حس ترس نداشته باشم اخه خیلی خوف داشت اتاقه نشستم کنج اتاق کفشامو در اوردم تکیه دادم ب دیوار اتاق چون خیلی خسته بودم چشام سنگینی میکرد خودمم تکیه دادم به دیوار اتاق چشامو بستم کمی یعنی بگم ده ثانیه نشده بود ک چشامو بسته بودم چشمامو باز کردم دیدم یع زن کاملا لخت کنج دیگ اتاق نشسته داره ب بچش شیر میده اقا یعنی بگید حتی ذره ای ترسیده باشم یا از ترس بیهوش بشم خیلی ریلکس کفشامو پوشیدم حالت خجالت بهم دست داده بود بجا اینکه بترسم چجوری بگم یعنی موذب شده بودم حتی نپرسیدم تو کی هستی اینجا چیکار میکنی اقا ریلکس از اتاق اومدم بیرون موتور و بیل مو برداشتم سوار موتور شدم حتی موتورمو هم روشن نکرده بودم دقیق یادمه فقط نشستم رو موتور از اون لحظه به بعد هیچ چیز یادم نیست ک چشمامو باز کردم دیدم تو خونه هستم ساعتم 9:30 صبحه با خودم فکر کردم اخه چجوری من دیشب اومدم خونه چجوری مسافت خونه رو طی کردم رسیدم مگه از مادرم خواهرم پرسیدم گفتن نمیدونیم تو هر شب میای خودت کلید داری دیرم میای خونه ما خوابیم خیلی واسم سواله اخه چطوری قیافه زنه همه چیزش عادی بود اما از زانو به پایین فرق داشت پاهاش
کسانی ک در مورد مسائل ماورایی اگاهی دارن لطفا راهنمایی کنن چرا چیزی یادم نمیاد ک چطور رفتم خونه
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی
سلام من دخترهستم.این ماجراهاواسه خودم اتفاق افتاده سال۶۹.توی زلزله رودبارومنجیل خیلی ازاقوام ماکه توی منجیل سکونت داشتن متاسفانه زیرآوارموندن وازدنیارفتن.ازجمله خانواده عمه ام که همگی شون ازدنیازفتن.لوازم زندگیشون رواززیرآواردرآوردن وآوردن تهران خونه ما.خونه مون بزرگ بودومن که تک دخترخانواده بودم یه اتاق مختص خودم داشتم.وسایلهای عمه ام روآوردن وازقضاتوی اتاق من گذاشتن لازم به ذکره که فرزندان وهمسرعمه ام روی اون فرشهاخواب بودن که توی زلزله زیرآوارموندن وروی همون فرشهامردن.خونه ماهم صحرای محشربودوعزاداری وحالت کمپ که بقیه کسایی روکه زنده مونده بودن توی خونه مااقامت داشتن.خلاصه وسایلهاروتوی اتاق من ریختن اتاقم بزرگ بودبااین حال کاملاپرشدوفقطجلوی اتاق جابرای درازکشیدن ۱نفربودمن هم نوجوان۱۳ساله بودم وپرازغروروکله شق والبته لجبازکه چراوسایلهاروتوی اتاق من گذاشتن هرچی مادرم اصرارمیکردکه خونه بزرگه بیابروتوی یه اتاق دیگه بخواب به خرجم نمیرفت.اینوهم بگم اصلاترس توی دلم جانداشت.شبهاتوی همون یه ذره جاتوی اون وسایلهاکه جوسنگینی روایجادکرده بودن میخوابیدم.چندشب گذشت نیمه شب احساس کردم کسی صدام کردناخواسته چشمهام روبازکردم که پایین پاهام دقیقاپشت دراتاق نزدیک سقف ،سریه پیرمردرودیدم که روبه من ایستاده وبهم زل زده ریشهای سفیدی داشت وریشهاش تازمبن میرسید به هم خیره شدیم نمیدونم چقدرطول کشیدویه دفعه غیب شد.البته بگم فقط سربودوبدنی درکارنبود.!بارهااین اتفاق توی شبهای دیگه دقیقابه همین شکل برام می افتادومن هنوزکه هنوزه به این فکرمیکنم که چرانمیترسیدم که بلایی سرم بیادوبازم هرشب اونجامیخوابیدم
@scarystory
سلام من دخترهستم.این ماجراهاواسه خودم اتفاق افتاده سال۶۹.توی زلزله رودبارومنجیل خیلی ازاقوام ماکه توی منجیل سکونت داشتن متاسفانه زیرآوارموندن وازدنیارفتن.ازجمله خانواده عمه ام که همگی شون ازدنیازفتن.لوازم زندگیشون رواززیرآواردرآوردن وآوردن تهران خونه ما.خونه مون بزرگ بودومن که تک دخترخانواده بودم یه اتاق مختص خودم داشتم.وسایلهای عمه ام روآوردن وازقضاتوی اتاق من گذاشتن لازم به ذکره که فرزندان وهمسرعمه ام روی اون فرشهاخواب بودن که توی زلزله زیرآوارموندن وروی همون فرشهامردن.خونه ماهم صحرای محشربودوعزاداری وحالت کمپ که بقیه کسایی روکه زنده مونده بودن توی خونه مااقامت داشتن.خلاصه وسایلهاروتوی اتاق من ریختن اتاقم بزرگ بودبااین حال کاملاپرشدوفقطجلوی اتاق جابرای درازکشیدن ۱نفربودمن هم نوجوان۱۳ساله بودم وپرازغروروکله شق والبته لجبازکه چراوسایلهاروتوی اتاق من گذاشتن هرچی مادرم اصرارمیکردکه خونه بزرگه بیابروتوی یه اتاق دیگه بخواب به خرجم نمیرفت.اینوهم بگم اصلاترس توی دلم جانداشت.شبهاتوی همون یه ذره جاتوی اون وسایلهاکه جوسنگینی روایجادکرده بودن میخوابیدم.چندشب گذشت نیمه شب احساس کردم کسی صدام کردناخواسته چشمهام روبازکردم که پایین پاهام دقیقاپشت دراتاق نزدیک سقف ،سریه پیرمردرودیدم که روبه من ایستاده وبهم زل زده ریشهای سفیدی داشت وریشهاش تازمبن میرسید به هم خیره شدیم نمیدونم چقدرطول کشیدویه دفعه غیب شد.البته بگم فقط سربودوبدنی درکارنبود.!بارهااین اتفاق توی شبهای دیگه دقیقابه همین شکل برام می افتادومن هنوزکه هنوزه به این فکرمیکنم که چرانمیترسیدم که بلایی سرم بیادوبازم هرشب اونجامیخوابیدم
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی
سلام ادمين فعال مرسي بابت چنل خوبت من خيلي از داستانام توي اين گروه هست و خب اين يكي دقيقا همين امروز برام اتفاق افتادهاول اينو بگم ك اصلا انسان تخيلي اي نيستم و راستشو بخوايد بيشتر منطقيم و سعي ميكنم هرچيزي رو نپذيرم و طي چند مدته موارد غير طبيعي جالبي برام رخ ميدهاولش از لوازم ارايشم شروع كردساك ارايشيمو اورده بودم تو سالن ك جلو اينده قدي ارايش كنم شروع كردم وسايل مورد نيازمو از ساك خارج كردن ك ديدم عه پودر فيكسم نيس و قشنگ يادمه من همه جاي ساكو جستجو كردم بعد ك ديدم نيس فك كردم يادم رفته از اتاق خارجش كنم و رفتم تو اتاق ك ببينم كجاس دقيقا و بخدا قسم ميخورم وقتي برگشتم پودر فيكسم سر و ته كنار ساك ارايشم و دقيقااا در معرض ديد بود يني حتي طوريم نبود ك بگم شايد نديدمش ك رفتم دنبالش گشتم و مهم تر از همه قشنگ يادم بود ك اصلا من چيزي تو شمايل پودر فيكسم نديده بودم و اينكه يهو پيداش شد دقيقا كنار ساكم و كاملا توي ديد ، شوكم كرد و حتي به مامانم گفتم و گف شايد خودت گذاشتي يادت نيست اما نكتش اينجاس من حافظه تصويري بشدت بالايي دارم و هرچيزيو جايي بذارم يادم ميمونه براي همين تو اوج نا مرتبيه اتاقم هميشه وسيله هامو پيدا ميكنمخلاصه اين موضوع تموم شد تا اينكه همين امروز عصر وقتي تو خونه تنها بودم موقع غروب بود و طبق معمول داشتم حاضر ميشدم برم بيرون و تنهاي تنها بودم و هي داشتم تو فكرم براي خودم اهنگ ميخوندم و خونه عاري از هرگونه صدايي بود يني همه وسايل صوتي مثل تلويزيون راديو اسپيكر باند و... همه خاموش بود . من تو سكوت مطلق داشتم با تمركز ارايش ميكردم ك بخدا از تو اتاق خودم صداي باز شدن كمد اتاقمو شنيدم و دقيقا صدا ، صداي باز شدن كمد من بود! انقد اون لحظه يهو ترس به جونم افتاد و تعجب ميكردم از اينكه من حتي به موضوعاي ماورايي لاعقل براي تو اون تايم ،فكرم نميكردم ك بگم تخيلم بوده و صدا زاييده ذهنم بوده با ارامش داشتم ارايش ميكردم ك با دقت و قشنگ دقيق خودم صدا رو شنيدم و طوري واضح بود ك اول فك كردم يكي خونس انقد ترسيدم سريع با مادرم تماس گرفتم و بعدم از خونه خارج شدم.
@scarystory
سلام ادمين فعال مرسي بابت چنل خوبت من خيلي از داستانام توي اين گروه هست و خب اين يكي دقيقا همين امروز برام اتفاق افتادهاول اينو بگم ك اصلا انسان تخيلي اي نيستم و راستشو بخوايد بيشتر منطقيم و سعي ميكنم هرچيزي رو نپذيرم و طي چند مدته موارد غير طبيعي جالبي برام رخ ميدهاولش از لوازم ارايشم شروع كردساك ارايشيمو اورده بودم تو سالن ك جلو اينده قدي ارايش كنم شروع كردم وسايل مورد نيازمو از ساك خارج كردن ك ديدم عه پودر فيكسم نيس و قشنگ يادمه من همه جاي ساكو جستجو كردم بعد ك ديدم نيس فك كردم يادم رفته از اتاق خارجش كنم و رفتم تو اتاق ك ببينم كجاس دقيقا و بخدا قسم ميخورم وقتي برگشتم پودر فيكسم سر و ته كنار ساك ارايشم و دقيقااا در معرض ديد بود يني حتي طوريم نبود ك بگم شايد نديدمش ك رفتم دنبالش گشتم و مهم تر از همه قشنگ يادم بود ك اصلا من چيزي تو شمايل پودر فيكسم نديده بودم و اينكه يهو پيداش شد دقيقا كنار ساكم و كاملا توي ديد ، شوكم كرد و حتي به مامانم گفتم و گف شايد خودت گذاشتي يادت نيست اما نكتش اينجاس من حافظه تصويري بشدت بالايي دارم و هرچيزيو جايي بذارم يادم ميمونه براي همين تو اوج نا مرتبيه اتاقم هميشه وسيله هامو پيدا ميكنمخلاصه اين موضوع تموم شد تا اينكه همين امروز عصر وقتي تو خونه تنها بودم موقع غروب بود و طبق معمول داشتم حاضر ميشدم برم بيرون و تنهاي تنها بودم و هي داشتم تو فكرم براي خودم اهنگ ميخوندم و خونه عاري از هرگونه صدايي بود يني همه وسايل صوتي مثل تلويزيون راديو اسپيكر باند و... همه خاموش بود . من تو سكوت مطلق داشتم با تمركز ارايش ميكردم ك بخدا از تو اتاق خودم صداي باز شدن كمد اتاقمو شنيدم و دقيقا صدا ، صداي باز شدن كمد من بود! انقد اون لحظه يهو ترس به جونم افتاد و تعجب ميكردم از اينكه من حتي به موضوعاي ماورايي لاعقل براي تو اون تايم ،فكرم نميكردم ك بگم تخيلم بوده و صدا زاييده ذهنم بوده با ارامش داشتم ارايش ميكردم ك با دقت و قشنگ دقيق خودم صدا رو شنيدم و طوري واضح بود ك اول فك كردم يكي خونس انقد ترسيدم سريع با مادرم تماس گرفتم و بعدم از خونه خارج شدم.
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی سلام این داستان مال مادربزرگمه که الان فوت شدنمامان بزرگم همیشه نون میپخته و یه تنور هم داشته که گاهی وقتا بعضی همسایه ها میومدن باهاش نون یا کلوچه ای چیزی میپختنیه روز که تو خونه بوده میشنوه یکی از همسایه های دیوار به دیوارش داره صداش میکنهدیوار هاهم اون قدیما از این کاهگل ها بود دیگهخلاصه میره حیاط میگه بله فلانی(من اسم اون همسایمشو یادم نیست)اونم میگه میخام بیام نون بپزم مادربزرگم هم میگه باید تنور رو روشن کنم برو یه نیم ساعت دیگه بیا که همسایش نه گذاشت نه برداشت گفت نه همین الان باز مامان بزرگم گفت گفتم که باید روشنش کنم موتو که آتیش نزدن خودم صدات میکنم اینبار زنه یه جوری صحبت میکنه که ته دل مادربزرگم خالی میشه... از دیوار که میخواسته بیاد بالا دستاشو که میبینه انگار دستای گرگ و انسان با هم ترکیب شدن و سوخته بود و تاول داشت... تا اینو میبینه میدوه تو خونه و درو میبنده و چهار قل میخونه و کلی صلوات میفرستهبعد نیم ساعت ، یک ساعت میره میبینه خبری نیست فرداش میره دم خونه همون همسایشون داستان رو براش تعریف میکنه اونم میگه اصلا من دیروز خونه نبودم که بخام بیام نون بپزمبعدش دیگه مامان بزرگم یه چند روزی حالش بد بود سر این اتفاق اما خب خداروشکر آسیبی ندید یا بهتر بگم آسیبی بهش نرسوند اون چیزی که دیده...
@scarystory
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی
داستان شروع میشه از چند ساله پیش که ما (من و مامان و بابام) یه خونه تو پاسداران تهران خریدیم چند تا خیابون بالا تر از خونه ی ما یه ساختمون بزرگی هست که میگن خونه ی جناس کسانی که تو پاسداران ساکن هستند باید بلد باشن سر در ساختمون مجسمه ی بزرگ شیطان و فرشته هستش و خودشم قدیمی و قله ماننده.... جلوی ساختمونم یه باغه برگ هس... د طبقه همکف همیشه یه چراغروشنه ... تمام خونه های اطراف اون ساختمونم سر درشون قران نوشته... چون این ساختمون چند تا خیابون بالا تر بود ما بهش اهمیتی ندادیم و خونه جدیدمون و خریدیم...اولایل چیزی احساس نمیشد یا چیزی نمیدیدم...ولی بعد چند ماه همیشه از اتاقای دیگه صدای حرف زدن دوتا زن با هم میومد طوری که انگار دارن میخندن..ولی مامانم میگفت صدا از خونه همسایس...این صداها خیلی زیاد تو خونه میپیچید من معمولا روزی 2 بار صداشونو میشنیدم یهروزی که مامان بابام برای مهمونی که با ددوستاشون داشتن از خونه رفتن من مجبورم شدم خونه تنها بمونم برای همین ز زدم دختر خالم اومد خونمون غروب بود هوا زیاد تاریک نشده بود من و دختر خالم شروع کردیم به فیلم دیدن و حرف زدن تا اینکه دختر خالم گفت میره یه چیزی درس کنه برای شام بخوریم منم قبول کردم مشغول تماشا کرن فیلمم شدم که یهو احساس کردم یکی پشت سرم پاشو سر میده رو زمین و راه میره گفتم هلن پاتو سر نده میوفتیا که یهو هلن گفت :من که راه نرفتم اصلا. فکر کردم میخواد منو اذیت کنه چند دقیقه گذشت یهو یکی تو گوشم یه چیزی مثل صدای هآآآ شنیدم انگار یکی خیلی سریع هآآآ کرد و رفت گفتم اه نکن مرض داری مگه هلن گفت چته من که کاری نکردم بهش گفتم چی شده اولش خندید و باور نکرد ولی وقتی ترس و تو چشام دید گفت بسم الله بگو چیزی نیس دلشوره داشتمم و مدام بسم الله میگفتم اون شب تموم تا وقتی که میخواستم بخوابم چیزی نشد و اتفاقی نیفتاد منم فراموشش کردم ....اما وقتی داشتم میخوابیدم احساس کردم دسته یکی روی شونمه و شونمو اروم فشار میده فکر کردم هلنه برگشتم ولی هلن نزدیک من نخوابیده بود خیلی ترسیدم قلبم واقعا تند تند میزد پتو رو کشیدم سرم که دباره یکی تو گوشم گفت هآآآآآآ گرمای نفسش رو گوشم حس میشد تند تند صلوات میفرستادم و بسم الله میگفتم.. گوشیمو که همیشه زیر بالشم میزارم برداشتم تا با اس دادن به دوستم سرگرم شم و فراموشش کنم ولی وقتی براش تعریف کردم بهم گفت برم یه قران بردارم بزارم بالای سرم و ایت الکرسی بخونم. از ترس نمیتوستمم تکون بخورم فقط دلم میخواس زود صب بشه... این اتفاق برامم بار ها تکرار شد حتی بعضی وقتا روی بدنم بدون دلیل کبودی های جزئی و خیلی خفیف میدیدم ولی تا مدت زیادی به مادر و پدرم چیزی در مورد این مسائل نمیگفتم ...از این خونه خیلی ترسیده بودم و خیلی نگران بودم اتفاقی برامون نیفته ..... اما در نهایت با اینکه هنوز از این موجودات میترسم و هر باری که احساسشون میکنم واقعا عصبی و نگران میشم اسیبی به من و خانوادم نزدن ....
@scarystory
داستان شروع میشه از چند ساله پیش که ما (من و مامان و بابام) یه خونه تو پاسداران تهران خریدیم چند تا خیابون بالا تر از خونه ی ما یه ساختمون بزرگی هست که میگن خونه ی جناس کسانی که تو پاسداران ساکن هستند باید بلد باشن سر در ساختمون مجسمه ی بزرگ شیطان و فرشته هستش و خودشم قدیمی و قله ماننده.... جلوی ساختمونم یه باغه برگ هس... د طبقه همکف همیشه یه چراغروشنه ... تمام خونه های اطراف اون ساختمونم سر درشون قران نوشته... چون این ساختمون چند تا خیابون بالا تر بود ما بهش اهمیتی ندادیم و خونه جدیدمون و خریدیم...اولایل چیزی احساس نمیشد یا چیزی نمیدیدم...ولی بعد چند ماه همیشه از اتاقای دیگه صدای حرف زدن دوتا زن با هم میومد طوری که انگار دارن میخندن..ولی مامانم میگفت صدا از خونه همسایس...این صداها خیلی زیاد تو خونه میپیچید من معمولا روزی 2 بار صداشونو میشنیدم یهروزی که مامان بابام برای مهمونی که با ددوستاشون داشتن از خونه رفتن من مجبورم شدم خونه تنها بمونم برای همین ز زدم دختر خالم اومد خونمون غروب بود هوا زیاد تاریک نشده بود من و دختر خالم شروع کردیم به فیلم دیدن و حرف زدن تا اینکه دختر خالم گفت میره یه چیزی درس کنه برای شام بخوریم منم قبول کردم مشغول تماشا کرن فیلمم شدم که یهو احساس کردم یکی پشت سرم پاشو سر میده رو زمین و راه میره گفتم هلن پاتو سر نده میوفتیا که یهو هلن گفت :من که راه نرفتم اصلا. فکر کردم میخواد منو اذیت کنه چند دقیقه گذشت یهو یکی تو گوشم یه چیزی مثل صدای هآآآ شنیدم انگار یکی خیلی سریع هآآآ کرد و رفت گفتم اه نکن مرض داری مگه هلن گفت چته من که کاری نکردم بهش گفتم چی شده اولش خندید و باور نکرد ولی وقتی ترس و تو چشام دید گفت بسم الله بگو چیزی نیس دلشوره داشتمم و مدام بسم الله میگفتم اون شب تموم تا وقتی که میخواستم بخوابم چیزی نشد و اتفاقی نیفتاد منم فراموشش کردم ....اما وقتی داشتم میخوابیدم احساس کردم دسته یکی روی شونمه و شونمو اروم فشار میده فکر کردم هلنه برگشتم ولی هلن نزدیک من نخوابیده بود خیلی ترسیدم قلبم واقعا تند تند میزد پتو رو کشیدم سرم که دباره یکی تو گوشم گفت هآآآآآآ گرمای نفسش رو گوشم حس میشد تند تند صلوات میفرستادم و بسم الله میگفتم.. گوشیمو که همیشه زیر بالشم میزارم برداشتم تا با اس دادن به دوستم سرگرم شم و فراموشش کنم ولی وقتی براش تعریف کردم بهم گفت برم یه قران بردارم بزارم بالای سرم و ایت الکرسی بخونم. از ترس نمیتوستمم تکون بخورم فقط دلم میخواس زود صب بشه... این اتفاق برامم بار ها تکرار شد حتی بعضی وقتا روی بدنم بدون دلیل کبودی های جزئی و خیلی خفیف میدیدم ولی تا مدت زیادی به مادر و پدرم چیزی در مورد این مسائل نمیگفتم ...از این خونه خیلی ترسیده بودم و خیلی نگران بودم اتفاقی برامون نیفته ..... اما در نهایت با اینکه هنوز از این موجودات میترسم و هر باری که احساسشون میکنم واقعا عصبی و نگران میشم اسیبی به من و خانوادم نزدن ....
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی سلام دوستان عزیزبنده امیر حسین هستم از شیرازدوستان بار اولمه داستان مینویسم البته داستان که چه خاطره و تجربهغلط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید
خوب شروع داستانما تو یکی از روستاهای دورافتاده و عقب افتاده شیراز زندگی میکنیم کسایی که شیرازی ان بهشون میگمدوستان یه قبرستون داریم ما ۵۰۰متر با روستامون فاصله داره و ۵۰ متر اونطرف تر یه ویلا هست (شاید بگی ویلا تو روستا دور افتاده اونم بیرون از روستا) آره دوستان این ویلا قبلاً روستای ما خان خانی بوده و برای خان روستامون هست صاحب آن خانه فوت شدن و ویلا به همسرشون به ارث رسیده و همسرشون هم ۵۰ هکتار زمین کشاورزی داره و خودش هم ۴ماه خارجه ۱۰ روز شیراز همون روستاو منم نگهبان منزل بودم خوب امید وارم تا اینجا اصل و ریشه منظور داستان فهمیده باشیدشبا شام میخوردم و میرفتم ویلا برای نگهبانی من اقرار نمیکنم نترس هستم ولی بگی نگی ترس داشتم وقتی میرفتم راه خاکی بود یعنی یه دونه سنگ پیدا نمیکردی وقتم میرفتم یهو یه سنگ میخورد به موتورم نه سنگ بزرگ مثل سنگی که از زیر لاستیک در میرهمن اهمیت نمیدام میرفتم ویلا چراغ ها روشن بودن و من تا ساعت ۱۱ بیدار بودم بعد میخوابیدم صدای سگ میومد در عوضی که من یه سگ داشتم اونم صداش از پشت گوشی میشناختمصدای شکسته شدن شاخه درختان میومد درعوضی که وسط تابستون باد نبودصدای گربه میومد در عوضی که هیچی اون افراد نبود چون اگه گربه بود سگ وا نمیستاد نگاه کنه خلاصه عادی بود تا اینکه یه شب آزار و اذیت ها شدید شد و من اونشب نگهبانی حس شدید بدی داشتم. دیدم صدای سگ دوتا شد اومدم بیرون دیدم فقط سگ خودم صدا میده داره زور میاره به یه جا هرچی نگاه کردم چیزی نبود بعد همون شب تا صبح تابستون هوا تقریبا خنک بود ساعت ۲ شب شدیم گرمم شده بود به قدری که یه چفیه داشتم فقط عرق خشک میکردم کولر روشن کردم بدتر بود آب میخوردم بدتر بود فقط عرق میریختم و حس میکردم آتیش کنارم روشنه خلاصه صبح شد و من هیچ آثار و اثری از دیشب ندیدم شب بعدش خواب دیدم که من یه شب قبل اینکه خواب ببینم شام داخل ویلا خوردم و داخل پادری که ما بهش میگیم پاشک خونه منقل و ذغال گذاشته بودم و کباب درست میکردم نگو آسیب جدی به جن ها وارد نشده بوده فقط از گرما تا صبح زجر کشیدن چون منم دیگه منقل و از اونجا بر نداشتم خلاصه اومدن به خوابم که چرا فلان کار میکنی چرا دیشب اون کار کردی شانس آوردی تاج دار ما دلش بحالت سوخت و گرنه قصد کشتنت داشتیم...
@scarystory
خوب شروع داستانما تو یکی از روستاهای دورافتاده و عقب افتاده شیراز زندگی میکنیم کسایی که شیرازی ان بهشون میگمدوستان یه قبرستون داریم ما ۵۰۰متر با روستامون فاصله داره و ۵۰ متر اونطرف تر یه ویلا هست (شاید بگی ویلا تو روستا دور افتاده اونم بیرون از روستا) آره دوستان این ویلا قبلاً روستای ما خان خانی بوده و برای خان روستامون هست صاحب آن خانه فوت شدن و ویلا به همسرشون به ارث رسیده و همسرشون هم ۵۰ هکتار زمین کشاورزی داره و خودش هم ۴ماه خارجه ۱۰ روز شیراز همون روستاو منم نگهبان منزل بودم خوب امید وارم تا اینجا اصل و ریشه منظور داستان فهمیده باشیدشبا شام میخوردم و میرفتم ویلا برای نگهبانی من اقرار نمیکنم نترس هستم ولی بگی نگی ترس داشتم وقتی میرفتم راه خاکی بود یعنی یه دونه سنگ پیدا نمیکردی وقتم میرفتم یهو یه سنگ میخورد به موتورم نه سنگ بزرگ مثل سنگی که از زیر لاستیک در میرهمن اهمیت نمیدام میرفتم ویلا چراغ ها روشن بودن و من تا ساعت ۱۱ بیدار بودم بعد میخوابیدم صدای سگ میومد در عوضی که من یه سگ داشتم اونم صداش از پشت گوشی میشناختمصدای شکسته شدن شاخه درختان میومد درعوضی که وسط تابستون باد نبودصدای گربه میومد در عوضی که هیچی اون افراد نبود چون اگه گربه بود سگ وا نمیستاد نگاه کنه خلاصه عادی بود تا اینکه یه شب آزار و اذیت ها شدید شد و من اونشب نگهبانی حس شدید بدی داشتم. دیدم صدای سگ دوتا شد اومدم بیرون دیدم فقط سگ خودم صدا میده داره زور میاره به یه جا هرچی نگاه کردم چیزی نبود بعد همون شب تا صبح تابستون هوا تقریبا خنک بود ساعت ۲ شب شدیم گرمم شده بود به قدری که یه چفیه داشتم فقط عرق خشک میکردم کولر روشن کردم بدتر بود آب میخوردم بدتر بود فقط عرق میریختم و حس میکردم آتیش کنارم روشنه خلاصه صبح شد و من هیچ آثار و اثری از دیشب ندیدم شب بعدش خواب دیدم که من یه شب قبل اینکه خواب ببینم شام داخل ویلا خوردم و داخل پادری که ما بهش میگیم پاشک خونه منقل و ذغال گذاشته بودم و کباب درست میکردم نگو آسیب جدی به جن ها وارد نشده بوده فقط از گرما تا صبح زجر کشیدن چون منم دیگه منقل و از اونجا بر نداشتم خلاصه اومدن به خوابم که چرا فلان کار میکنی چرا دیشب اون کار کردی شانس آوردی تاج دار ما دلش بحالت سوخت و گرنه قصد کشتنت داشتیم...
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی #پارت_اول سلام این داستان چند سال پیش برای خودم اتفاق افتادمن مهندس موتور کشتی هستم، کار ما طوری هست که گاهی ساعتها در تنهایی شب و نیمه شب در موتور خانه کار میکنیم، در حالیکه صدها مایل از ساحل دوریم درست وسط اقیانوس، یعنی در شعاع صدها کیلومتری ما آن وقت شب هیچ بنی بشری بیدار نیست.داستان من که در طول دوران چندین ساله کاریم فقط یک بار برایم اتفاق افتاد از آنجایی شروع شد که دم غروب افراد تعطیل شدند و من مامور شدم تا موتور خانه کشتی را در حالت اصطلاحا UMSقرار دهم(یعنی کنترل خودکار و نظارت از کابین شخصی) من چون کار داشتم چند ساعتی اضافی کار کردم و بعد آماده شدم تا موتور خانه را در حالت UMS قرار دهم.برای این امر باید چند کار را انجام میدادم و بعد به پل فرماندهی تلفن میزدم و اطلاع میدادم و بعد به کابین شخصی خود میرفتم، یکی از این کار ها این بود که باید یک شیر مخصوص تانک هوا را باز میکردم و تانک را از هوا تخلیه میکردم، این کار را کردم ولی چون مدتی تخلیه کامل هوا طول میکشید و هوا به مناسبت حضور در نزدیکی خط استوا در اقیانوس هند به شدت گرم بود به اتاق کنترل که همیشه خنک هست برگشتم تا تخلیه هوا که از طریق آلارم هشدار اطلاع داده میشود تکمیل گردد. چند دقیقه ای در اتاق کنترل ماندم تا آلارم هشدار به صدا در آمد و بعد رفتم تا شیر تخلیه تانک را ببندم و کمپرسور هوا را خاموش کنم اما به محض رسیدم متوجه شدم که شیر تخلیه بسته هست در حالیکه من چند ساعتی بود که تنها بودم و این باعث تعجب من شد، به بیخیالی زدم و با خود فکر کردم شاید کار خودم بوده ولی به شدت مشکوک و متعجب شدم، کارم را تمام کردم و به کابین خود رفتمچند روز بعد دوباره بعد از اتمام روز کاری باز من اضافه کار ماندم و پاسی از شب گذشته بود.در حالیکه درگیر لوازم یدکی تقلبی بودم که باعث اصلی مشکل بود(تحریمها دو سه سالی بود که شروع شده بود) و از شدت عصبانیت و خستگی و ناامیدی به زمین وزمان در تنهایی خود فحشهای ناجور میدادم از کارگاه موتور خانه خارج شدم.در ورود و خروج کارگاه در مجاورت دیگ بخار کشتی قرار داشت و من بعد از خروج بعد از چند قدمی حدودا در سمت مقابل دیگ بخار قرار گرفته بودم و مشغول فحاشی به باعث و بانی این مشکلات بودم که از کنار چشمم شخصی را با لباس کار خودمان دیدم که از در کارگاه خارج شد.بسیار تعجب کردم و اول فکر کردم از ملوانان عرشه هست که این موقع شب برای کاری آمده، چند فحش آب دار در دل خود به او دادم که بدون اجازه در این موقع شب که کار تعطیل هست وکسی در موتور خانه نیست، وارد موتور خانه شده(ورود و خروج افراد غیر از افراد موتور خانه به موتور خانه باید با اجازه باشد) اما بعد حس کردم که اصلا این شخص که پشتش به من بود را نمیشناسم (چون چند ماهی بود که در آن کشتی کار میکردم و همه افراد عرشه و کشتی را از کاملا میشناختم)کمی تعجب کردم و یک لحظه به او نگاه کردم که به آرامی به طرف پشت دیگ بخار میرفت، و سرم را پایین انداختم و دوباره به فکر فرو رفتم که چرا او را نمیشناسم،بله او غریبه بود و آنهم در آن شب وسط اقیانوس مواج به شدت من را به خوف انداخت، دوباره به او نگاه کردم، مردی مو مشکی با لباس کار آبی موتورخانه که هیچ او را بعد از چند ماه حضور در کشتی نمیشناسم به آرامی از در خروج کارگاه بیرون آمده بود و به سمت پشت دیگ بخار در حرکت بود، یک لحظه پلک زدم و همین که چشم گشودم او غیب شده بود!!!! غیر ممکن بود شخصی در یک آن در آن فضای محدود و باز گم گور شود ولی او شد، به شدت ترسیدم و یاد خاطره چند روز قبل افتادم!!!! با سرعت به طرف اتاق کنترل فرار کردم، سعی کردم در را قفل کنم اما قفل لعنتی خراب بود به طرف صندلی خودم را پرت کردم و تلفن را برداشتم تا کمک بخواهم.اما بعد فکر کردم که چه بگویم، آیا مرا مسخره نمیکنند و متهم به دروغگویی یا توهم و یا ترسو بودن نمیشوم؟؟؟؟ لذا باز گوشی تلفن را گذاشتم وهمزمان شروع به خواندن آیت الکرسی و هر سوره ای که بلد بودم کردم و مدام نام مولا امیرالمؤمنین را صدا میزدم چون شنيده بودم که اجنه از نام مولا وحشت دارند.
@scarystory
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی #پارت_دوم مردد مانده بودم که چه کنم، از ترس به صندلی میخ کوب شده بودم و جرات نگاه کردن پشت پنجره را هم نداشتم، تصمیم گرفتم تا صبح همانجا بمانم،یکی دو ساعتی گذشت و من مدام به خواندم ادعیه مشغول بودم تا اینکه گرفتار احساس قضای حاجت شدم، اما باز مقاومت کردم چون حتی میترسیدم از جایم بلند شوم تا این که به مثانه ام فشار شدیدی وارد شد و دیدم چاره ای ندارم لذا تصمیم گرفتم از آنجا فرار کنم. به سرعت فاراد کردم و پشت سرم را هم نگاه نکردم، سرم را پایین انداخته بودم و بدون درآوردن کفش کار و پوشیدن دمپایی چند ده پله را با سرعت پیمودم و خودم را در کابین پرت کردم و در را بستم.از ترس داشتم میمردم، ساعتی پیش مردی غیر عادی را دیدم با موهای مشکی که ناگهان بطور غیر عادی در مقابلم غیب شده بود....ادامه در بعد اگر دوستان به داستانم علاقه داشتند(این داستان واقعی است و برای خودم اتفاق افتاده)فردا صبح در حالی که هنوز ترس در وجودم زوزه میکشید سر کارم آمدم، همه مشغول صحبت از هر دری بودند و منتظر مهندس دوم تا کار روزانه هر شخص را مشخص کندمردد بودم راجع به دیشب چیزی بگویم یا نه، در نهایت خجالت کشیدم و دم بر نیاوردم، اما آن روز و روزهای بعد نه به سمت دیگ بخار و طبقات مجاور آن میرفتم و نه جرئت رفتن به طبقات پایین موتر خانه برای انجام بررسی ها و بازدیدهای معمول از دستگاهها را داشتم و نه دیگر با وجود مشکلات فنی زیاد اضافه کار میماندم، تا ایران حداقل دو هفته راه بود و من مردد مانده بودم چه بکنمتا اینکه یک روز نزدیکیهای ظهر که برای استراحت به اتاق کنترل آمدم اتفاقی دیدم یکی از بچه ها با بقیه درمورد گذشتهنه چندان دور و عجیب این کشتی صحبت میکند که گویا چند وقت قبل از ورود تیم ما به کشتی حداقل دو تیم پشت سر هم را با فاصله زمانی کوتاه از هم بخاطر مسائل ماورا الطبیعه با اصرار تمامی خدمه از ناخدا و سر مهندس تا پایین ترین رده ملوانان پیاده کرده اند.بعد هم گویا پای امام جمعه وقت بوشهر و دعا نویس و این مسائل به کشتی باز شده و گویا با آمدن آنها و کارهایی که کرده اند مشکلات علی الظاهر مرتفع شده است.من که با شنیدن این داستان جرعت پیدا کرده بودم بلافاصله اتفاقی که چند شب پیش برایمافتاده بود را برای بقیه عنوان کردم، ابتدا با انکار آنها مواجه شدم اما آن همکارم که اتفاقا آدم درست و حسابی بود و اهل دروغ و دونگ هم نبود به من گفت (لباس کار طرف سفید بود مگه نه؟؟؟) من از این حرفش تعجب کردم ولی بعد چند لحظه فکر کردم و گفتم نه آبی بود، همکارم کمی چشمانش گرد شد و بعد گفت( موهاش که وزوزی و بور بود دیگه) من هم با یک لحظه فکر گفتم نه موهای مشکی لخت و مرتبی داست، با این حرفم همکارم که گویا از زیر و بم این ماجرا کاملا مطلع بود با چشمان از حدقه در آمده از تعجب و ترس به بقیه گفت (مثل اینکه خبرایی هست) بله او داشت با آن سولات انحرافی صداقت من را میسنجیدبعد از این قضیه بچه ها روی یک مقوای بزرگ آیت الکرسی را بزرگ نوشتند و به در purifier room چسباندند و من هم دیگر چیز خاصی ندیدم ولی از اضافه کار ماندن و رفتن به طبقات اطزاف دیگ بخار همچنان پرهیز میکردمحال چه اتفاقی در ابتدا برای تیم اول افتاده بود را که از چند نفر شنیدم برایتان میگویم:اولین حادثه برای هم دوره ای من که اهل مازندران است اتفاق افتاده بود، که بیشترش را فراموش کرده ام ولی در یکی از موارد به گفته خودش هنگامی که به تنهایی در حال کار در کارگاه کشتی بوده و پشتش به در ورود و خروج بوده ناگهان از پشت سرش یک لوله آهنی بزرگ به طرفش پرتاب میشود که از کنار گوشش رد شده و به دیواره کارگاه برخورد میکندبلافاصله او بر میگردد تا عامل این شوخی مسخره را پیدا کند ولی کسی را نمیبیند، لذا با خود فکر میکند که لابد طرف به سرعت از کارگاه فرار کرده، لذا به سرعت به طرف در کار گاه میرود و در خروجی سایه فردی را میبیند که از راه پله پشت دیگ بخار به طبقه بالا در حال رفتن استاو به سرعت به تعقیب شخص مورد نظر میپردازد و به چند متری او( که لباس کاری مثل ما تنش بوده) میرسد که ناگهان شخص به پشت یک تانک میپیچد، هم دوره ای من که از گیر انداختن آن شخص خوشحال بوده هم به پشت تانک که بن بست بوده می پیچد ولی با ناباوری هیچ چیز آنجا نمیبیند که اینجا ترس بر او مستولی شده و فرار را بر قرار ترجیح میدهد، وقتی به بقیه میرسد حالت غش به او دست میدهد و بعد از به هوش آمدن واقعه را تعریف میکند که کسی در ابتدا باور نمیکند...
@scarystory
۱۲:۲۹
بازارسال شده از داستان ترسناک/رمان ترسناک
#ارسالی #پارت_آخر مدت اندکی بعد حادثه ای عجیب برای مهندس برق می افتد بدین نحو که یکی از افراد کشتی را در نزدیکی کابین خود میبیند و بعد به طبقه بالا میرود و همان شخص را در اتاق خود میبیند و از او میپرسد که چطور زودتر از او از پایین خود را به بالا رسانده که در کمال تعجب آن شخص میگوید کاه اصلا پایین نبوده، اینجاست که مهندس برق از ترس غش میکند و گویا چند حادثه دیگر هم اتفاق می افتد که در نهایت بخاطر وحشت زیادی خدمه کشتی به سرعت آنها را پیاده میکنند(در شبهای آخر تمامی خدمه در یک مکان شبها میخوابیدند و از هم دور نمیشدند) حال اگر علت وقوع این پدیده را از من بپرسید جوابم به شما حضور خدمه هندی و پاکستانی هستدر واقع با شروع تحریم ها خدمه خارجی به تدریج حذف شدند که با ظهور این حوادث انطباق دارد و تا جایی که خاطرم هست خدمه هندی و پاکستانی بعضا با خود ادعیه و اورادی برای خود می اوردند تا گره گشای کارشان باشدمن از اعمال خارق عادت آنها در کشتی زیاد شنیده بودم که مثلا با یک ورد مشکل دستگاه پیچیده ای را حل میکردند و از این موارد....و خودم هم شاهد بودم که در یک کشتی که سر مهندس پاکستانی داشتیم او که مسلمان هم بود با خود دعایی را که روی یک تکه مقوا نوشته شده بود آورده بود و در اتاق کنترل نصب کرده بود و وقتی از او دلیلش را پرسیدیم گفت برای دفع بلا از خود و دستگاههای کشتی است، و خودم شاهدم تا روزی که حاضر بود حتی یک مشکل فنی حاد پیش نیامد ولی از فردای رفتن او ناگهان همه چیز با هم خراب شد با اینکه ما به دعا دست نزدیم.!!!این بود داستان من که واقعا برای خودم رخ داده، بعد از رسیدن به ایران از آن کشتی پیاده شدم و دیگر هم به آن باز نخواهم گشتوالسلام
@scarystory
۱۲:۲۹