عکس پروفایل 𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾𝖵
۱۰۹ عضو

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
#Part_2 امیلی بدون اینکه نگاهش کند گفت: این شونزدهمین باره که همینو میگین وونهو با لبخند چشم بسته گفت: و هر دفعه جذب زیباییتون میشم امیلی با پوزخندی به جام شراب در دستش نگاه کرد و سپس به چشمهای وونهو زل زد و گفت: من اصلاً به اندازه ناتالی زیبا نیستم. بهتره در کنار ناتالی قرار بگیرید، قطعاً خوشحال میشه! وونهو با حالتی خمار سرش را نزدیک گوش او برد -با وقار و اصیل ..... همین منو جذب کرده . امیلی قدمی به عقب گذاشت و با لبخندی که سعی بر پنهانش داشت گفت: ولی همین الان گفتین که زیباییم شمارو جذب کرده... شاهزاده وونهو! درست نیست اصیل زاده ای مثل شما در کنار من زیاد بايسته وونهو برای بار دوم دست امیلی را گرفت و بوسه عمیق تر رویش گذاشت و گفت : تو دست نیافتنی و زیرکی . امیلی سریعاً جواب داد : و چرا باید دست یافتنی باشم؟ وون حرفی نزد ولی جدی و با کمی اخم ادامه داد: یوجین لیاقتت‌و نداره! اینجا به درستی باهات رفتار نمیشه ، با من به سرزمین بیا من..... صدای لرزون دربان همه را شوکه کرده بود، صدایی که از شدت ترس به درستی بالا نمی آمد و خفه گفت: پادشاه .... س .. سر . . سرزمین نفر نفرین.... را... رابین ... مردی با قامت بلند نمایان شد. دربان زیر سایه بلند رابین گم شده بود، با دست دربان را به طرف دیگر هل داد و با صدای کلفت و زیبایی گفت: گمشو از جلوی چشم! جمعیت زیادی از اشراف زادهها که در مجلس رقص بودند به عقب پناه بردند. در سالن ایجاد شده بود ترس در وجود همه رخنه کرده بود پادشاه یونسو با عصبانیت از جایش بلند شد و با صدایی که نیمه فریاد بود گفت: گستاخ.... تو به این مراسم دعوت نیستی! رابین با پوزخند جلو رفت و گفت : هوی حواست باشه داری با یک پادشاه حرف میزنی نه با یک شاهزاده و نه با یک رعیت هرگونه توهین به من اعلام جنگ حساب میشه..میتونی از پس من و سرزمینم بربیای؟ عرق بدی روی صورت پادشاه یونسو نشست، ولی صدای یوجین باعث شد رابین صورتش را برگرداند: چی باعث شده که پادشاه سرزمین مرگ به دیدن پادشاهی نور بیاد ؟ رابین به او نگاه کرد، ولی با دیدن پشت سرش.. خیره به عشق دوران کودکی اش شد بدون توجه به یوجین با نگاه پر از محبت نزدیکش رفت جلویش خم شد دستش را گرفت و گفت: شاهزاده ناتالی... هر دفعه که میبینمتون زیباتر میشین من... در تلاش بود بعد حرفش بوسه ای بر روی دست ناتالی بزند ولی ناتالی سريعا با فریاد گفت: دستمو ول کن! بعد با قیافه درهم و با حالی تهوع اور زیر لب گفت: چندش! این حرف از گوشهای تیز رابین دور نماند. قلبش فشرد ناراحتی از چهره اش کاملاً مشخص بود ولی او فقط خواستار ناتالی بود، یوجین دوباره لب زد : تکرار میکنم چی باعث شده که... رابین با فکی منقبض شده و با اخم گفت : یک بار گفتی، فهمیدم! چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : ... Y : خوشحال میشم نظراتتونو تو کامنت‌ها بشنوم. و ببخشید اگه پارت‌ها براتون حوصله‌سربر اندundefined.
#Part_3رابین چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : برای بردن مهمان اومدم. وونهو با پوزخند پشت حرفش حرف زداوه پادشاه شما خودتون برای بردن مهمان اومدین؟ معمولاً سرباز میفرستادین، چرا خودتون زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین؟رابین با همون پوزخند گفت: برای بردن یک شخص خاص اومدم نمیشه ، اون شخص خاص رو به سرباز بسپارمیوجین با اخم گفت: و این شخص کیه؟رابین بلند خندید دستش را به کمرش زد و گفت: شاهزاده ناتالی .صدای همهمه و حرفها زیاد شد ناتالی با قیافه نارضایت و صدای بلند با گستاخی توهین آمیز گفت: درسته پادشاهی ولی خیلی ترسناک و چندشی! چطور پیش خودت فکر کردی که من.. شاهزاده سرزمین نور، پامو به سرزمین پر از گند کثافت تو میزارم؟ ناتالی با صدای بلند و رسا حرف میزد،رابین مرد بسیار مغروری بود و شنیدن این حرفها از زبان کسی که عاشقش بود شدیدا برایش گران تمام شد. تمام عصبانیتش را تبدیل به قهقهه کرد و با لحنی ترسناک و چشم هایی قرمز شده‌ای گفت: اوه شاهزاده ناتالی.. پس از نظر شما من ترسناكم....هر کلمه قلبش را به درد میاورد و صدای همهمه اذیتش میکرد -مردک نالایق... چه ترسناکه... شاهزاده نات جواب خوبی بهش داد... و.....دستش را مشت کرد در همین حین یوجین گفت: اوه پادشاه رابین دیدین چی شد؟ شما خواهر کوچولوی من با اون قلب ظریفش رو ناراحت کردین! حیف که شما بین زنها اصلا محبوبیتی ندارین.یوجین نگاهی به جمعیت انداخت قفل سوکو شد و با بدجنسی گفت: ولى من شخص مناسبی را برای شما در نظر دارم قدمهای بلندش را به طرف سوکو برد، پسربچه را کشان کشان برد و به زیر پای رابین هول داد و گفت: اینو با خودت ببر .رابین به خاطر تحقیری که شده بود کاملاً عصبی بود. امیلی با دیدن برادر کوچکش که به زیر پای رابین افتاده جمعیت را با تنه عقب زد و با صدای فریاد مانندی جلو رفت و گفت : سوکو...یوجین با شنیدن صدای نامزدش به طرفش برگشت. رابین نگاهی به او انداخت برای اینکه زودتر مجلس را ترک کند گفت: میبرمش!
undefined۴

۲۹۳

۱۱:۲۵