#ویراستنگاره #مینویسم_برای_پدر_شهیدم🌹۴۴روز است که خیابان ها حسینیه شدند... روز اول با خبر شهادت آقا سکوتی غریب شهر را فرا گرفته بود. سکوتی که نه از آرامش، بلکه نشان از بهت و ناباوری حکایت داشت.خبر رفتن کسی که چون خورشیدی با ارزش و نورانی بوده و حال آسمان بدون او چقدر غمگین خواهد بود. اما این سکوت شهر دوامی نداشت،انگار غمی که در دلها انباشته شده بود، قدرتی عظیم یافته بود. در شبهای بعد، خیابانها دیگر خاموش نبودند. دهها، صدها و هزاران نفر، گویی با ندایی درونی، به سمت میادین شهر سرازیر شدند،نه برای یک وظیفه، نه برای یک نمایش، بلکه با همان عشقی که همیشه در دل داشتند.شبهای شهر کوچکمان صومعه سرا، شبیهِ شبهای کربلا شده بود. تاریکی، با نور چراغهای خودروها و جمعیتی که چون موجی خروشان، در هم میپیچیدند، شکسته میشد. شعارها، نه فقط نوحه غم، که فریادهایی از جنس مقاومت و پایداری بود: حسین، حسین، شعار ماست، شهادت، افتخار ماست.چشمانم پر بود از اشک، اما ذهنم در همان حسینیه گم شده بود؛ همان حسینیه امام خمینی (ره) که روزی با شوقی وصفناپذیر، در میان انبوه جمعیت، منتظر دیدار با رهبرم بودم. و حالا…همان حسینیه، جای خود را به خیابانهای شهر داده بود. شبها، نه با عطر گلاب، که با فریادهای همدردی و اشکهای جاری، آمیخته بود. همان جمعیتی که شاید روزی در حسینیه، صف به صف، با نظمی آرام، منتظر اشارهی رهبر بودند، امروز در خیابانها، چون سیلی خروشان، برای تجدید پیمان آمده بودند.وقتی در میان این سیل جمعیت قدم برمیداشتم، گویی در حسینیه بودم. همان احساس یگانگی، همان شور عشق، همان وفاداری عمیق. اما این بار، حضور آقا، نه فیزیکی، بلکه در تکتک فریادها، در هر اشک، در هر دست در دست هم، حضور داشت.هر شعار، پژواکی بود از سخنان نابی که روزی در آن حسینیه شنیده بودم؛ هر حضور، تجدید بیعتی بود با آرمانهایی که ایشان همواره بر آنها تأکید داشتند. مشت های گره کرده که یادآور مشت گره کرده با صلابت رهبر عزیز تر از جانمان در لحظات شهادت بود. در این فصل از سال که اکثر مناطق هوا سرد و بارانی است و مخصوصا استان های شمالی کشور، مردم ولایتمدار در هر رده سنی با چتر های رنگارنگ به دست میآیند. مادری با چند فرزند خردسال که همگی عکس زیبای امام شهید و امام سید مجتبی را به چادر خود سنجاق کرده اند، یا مادر شهید مفقودالاثری که با عصا و کمری خمیده شعار کوبنده سر میدهد، یا آن دختر نوجوانی که در خاطرم هست، مدتی پیش در مدرسه به مسائل کشور بی توجه بود، اما با چشمانی اشکی و عکس آقا به دست آمده و میخواهد دشمن را ناامید سازد، ناامید از نسلی که آنها به قول خودشان روی نوجوانان کار کرده اند، اما نمیدانند، این نسل ، همان نسلی هستند که آقای شهیدمان فرمود؛ این انقلاب را به اوج خواهند رساند. منِ سرباز نوجوانی که حفظ قرآن را به عشق توصیه های آقا به حفظ و تدبر با قرآن شروع کردم، آیه “إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا” جز آیات اولیه حفظم بود و همیشه در لحظات سخت زندگی کمک حالم بوده؛ با هر سختی، آسانی است. و این حماسه حضور مردم، همان یسر بود که پس از عسر فقدان، نویدبخش ادامه راه میداد.این مردم، همان مردمی بودند که در حسینیه، با چشمانی پر از امید به رهبرشان نگاه میکردند و امروز، با چشمانی پر از اشک، اما سینههایی پر از استقامت، راهش را ادامه میدادند.این تجمعات شبانه، برای من، فقط ابراز غم نبود؛ بازتابی بود از آن روزی که در حسینیه، مهر رهبری را بر جانم حس کردم. گویی هر فریاد یا حسین پیامی بود.از سوی مردمی که یاد گرفته بودند در غم، چگونه حماسه بسازند و در سختی، چگونه چون کوه استوار بمانند. این حضور، همانند قرائت آیهای از قرآن بود؛ سرشار از پیام، سرشار از امید، سرشار از هدایت. و من، در آن میان، با تمام وجودم، به این پیوند ناگسستنی میان رهبر، مردم و آرمانها ایمان داشتم و مطمئنم آن وعده خداوند و پیروزی حق علیه باطل که حضرت آقا همیشه تاکید داشتند به زودی رخ خواهد داد ان شاءالله.«تصاویری از دیدار های حضرت یار در سال های اخیر...» فاطمه پوردهنده┏━◇~◇◇~◇━┓@virast_negareh┗━◇~◇◇~◇━┛