۲۲ بهمن ۱۳۹۹
••┈┈••✾✾••┈┈••
| دیدین موقعِ سختیها و تلخیها،مادر پناهـگاه همه است؟| دیدین وقتی اهلِ خونه خستهان، سرچشمه آرامش مادره؟
| البته مادر، فقط خانواده رو آرام نمیکنه . .بلکه خنکای محبتشتمام جامعه رو دلگـرم میکنه
| وقتی موقعِ خروج پدر از خونه، مادر به بدرقهاش میره و پـدر با آرامـش وارد محیـطِ کار میشه،این زنه که داره به جامعه آرامش میده
| موقعی که مادر به بچهها رسیدگی میکنه و با صبـر و محبت اونا رو تربیت میکنه⇩ و بعد هم آدمای«باادب» و متخصص تحویل جامعه میده؛پس نقشِ اصلی جامعه با مادره
| خیلیها میتونن مدرک بگیرن !زنها هم !اما فقط یه مادره که میتونه افراد تحصیلکرده رو پرورش بده . .
| انصافا جایگاهِ مادر،از همهی دکترا و مهندسا و معمارها و . .و بالاتره !:)
به یاد همه ی مادران به ویژه مادران شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی و مدافع حرم
| #عید_انقلاب| #دهه_فجر@vitrinemah
| دیدین موقعِ سختیها و تلخیها،مادر پناهـگاه همه است؟| دیدین وقتی اهلِ خونه خستهان، سرچشمه آرامش مادره؟
| البته مادر، فقط خانواده رو آرام نمیکنه . .بلکه خنکای محبتشتمام جامعه رو دلگـرم میکنه
| وقتی موقعِ خروج پدر از خونه، مادر به بدرقهاش میره و پـدر با آرامـش وارد محیـطِ کار میشه،این زنه که داره به جامعه آرامش میده
| موقعی که مادر به بچهها رسیدگی میکنه و با صبـر و محبت اونا رو تربیت میکنه⇩ و بعد هم آدمای«باادب» و متخصص تحویل جامعه میده؛پس نقشِ اصلی جامعه با مادره
| خیلیها میتونن مدرک بگیرن !زنها هم !اما فقط یه مادره که میتونه افراد تحصیلکرده رو پرورش بده . .
| انصافا جایگاهِ مادر،از همهی دکترا و مهندسا و معمارها و . .و بالاتره !:)
به یاد همه ی مادران به ویژه مادران شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی و مدافع حرم
| #عید_انقلاب| #دهه_فجر@vitrinemah
۱۷:۲۶
۲۵ بهمن ۱۳۹۹
ویترین ماه
[•••] تای امشب کاغذ هم دقیقا شبیه دیشبه:) حالا که اون قطر رو تا انداختین کاغذ و باز کنین از اون یکی گوشه به گوشه مقابلش؛ یعنی رو قطر دیگه کاغذ! #کاردستی @vitrinemah
۱۱:۰۹
خبببب ســـلام سـلام به اهالی گـل ویـتـریـن مـاه
یه خبر خـــــوب براتـون دارم
بـه زودی یه رمان جذاب دیگه رو میخوایم بزاریم و باهم بخونیم
به نظرتون چی میتونه باشه؟!
یه خبر خـــــوب براتـون دارم
بـه زودی یه رمان جذاب دیگه رو میخوایم بزاریم و باهم بخونیم
به نظرتون چی میتونه باشه؟!
۱۱:۱۱
۲۸ بهمن ۱۳۹۹
سلام به ویترین ماهیای گل
راه دستیابی به رمان هایی که تا الان داخل کانال گذاشته شده رو براتون این پایین
میذاریم برای اون دوستانی که:
تازه به جمعمون اومدن...
بودن ولی رمان ها رو نخوندن...
بودن خوندن ولی باز میخوان بخونن...
و...
راه دستیابی به رمان هایی که تا الان داخل کانال گذاشته شده رو براتون این پایین
میذاریم برای اون دوستانی که:
تازه به جمعمون اومدن...
بودن ولی رمان ها رو نخوندن...
بودن خوندن ولی باز میخوان بخونن...
و...
۱۵:۵۹
ویترین ماه
بسم الله الرحمن الرحیم #از_کدام_سو #قسمت_اول از دیشب که جواب تماس ها و پیام ها را نمی دهد کلافه ی کلافه ام. بی وجدان روز ها، این همه به عیش و خوشی می گذرد، نمی دانم چه دردی است که شب حتما یکی دو ساعتش به فکروخیال و بی حوصلگی طی می شود و این سستی و بی حالی اش می کشد تا روز. فشار درس های مسخره هم که نمی گذارد آرام و قرار داشته باشم. کاش می شد امروز را از مدرسه می زدم بیرون! اصلا حال و حوصله ی نشستن سر کلاس فیزیک را ندارم. زنگ کلاس را که زدند، بی خیال فرار کردن تسلیم شدم * سر و صدای بچه ها، کلاس هجده متری را برده است هوا. وحید با آن قد دیلاق و لاغرش، تا گردن رفته بود توی کتابش، تا خواست بنشیند، صندلی را کشیدم. نتوانست تعادلش را حفظ کند و محکم به زمین خورد.. فکر کنم قسمت لگنی، استخوان خاجی و سه چهار مهره ی پایین کمرش اگر از کار نیفتاده باشد، مدتی بیکار خواهد شد. صدای خنده ی بچه ها کلاس را برد هوا. چند تا فحش داد؛ اما چون صورتش از درد مچاله شده بود، دلم برایش سوخت و جوابش را ندادم. معاونمان همان موقع رسید و حال و اوضاع را دید. جلو آمد و دست وحید را گرفت و کمک کرد بلند شود. کار من را ندید، اما فحش های وحید را شنید. خودم می دانستم که باید همراهش بروم. از کلاس بیرون رفتیم. وحید دست به کمر و لنگ لنگان راه می رفت. پشت شلوار قهوه ای اش خاکی شده بود. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، ابرو در هم کشیده، لبش را به دندان گرفته بود. جدا نمی خواستم این مادرمرده رابه این روز بیندازم، فقط می خواستم کمی بخندیم و فضای کوفتی عوض شود. داشتم توی ذهنم حرف هایم را آماده می کردم که در دفتر کارش را باز کرد و رفت کنار میزش ایستاد. خودم را به خیالی زدم. هیچ وقت نشد که از این چهار دیواری که اسمش را گذاشته اند «دفتر» دل خوش داشته باشم؛ نمی دانم خاصیت وجودی اش است، به دکوراسیونش ربط دارد، به افرادی که این جا به کمین خطاها می نشینند یا به نفرتم از مدرسه برمیگردد؟ می گذاشتند، تمام اسباب و اثاث را می ریختم کنار کوچه و یک دکور می زدم، هلو. کادر را هم کلا خلاص می کردم. هر چند که از بعضی هایشان نمی شود گذشت، از خوبی خودمان است که این ها هم خوب شده اند! چشم از در و دیوار دفتر می گیرم و نگاهم می رسد به وحید که هنوز دست به پایین کمرش گرفته بود. ننه... @vitrinemah
پرش به قسمت اول رمان از کدام سو#از_کدام_سو
۱۶:۰۰
ویترین ماه
#هوای_من #قسمت_اول از کتابخانه که بیرون می آییم، کتابم را می دهم به جواد و راه را کج می کنم سمت کافی شاپی که قرار گذاشته ام. قید شهرآورد پایتخت را زده ام. بچه ها رفتند، در حالی که همیشه اول من پایه بودم. جواد خیلی اصرار کرد که قرار را جابه جا کنم اما نمیتوانم. میترا بغض کرده بود. دلش می خواست بیاید ورزشگاه. به خاطر او قید این دیدار را زدم. میترا در ذهنم جا گرفته است و دلم هم می خواهدش. کاش این را بفهمد. کم نوری فضای کافه و رنگ قهوای کلافه ام می کند. میز کنار شیشه را انتخاب می کنم تا بتوانم بیرون را ببینم. میترا از ماشین پیاده می شود. موبایلش را کنار گوشش گذاشته و دارد می خندد. از خیابان عبور نمی کند تا صحبتش تمام شود. قبل از آنکه گوشی اش را داخل کیفش بگذارد صفحه اش را می بوسد. چیزی توی دلم بالا و پایین می شود. در کافه را که باز می کند تیپ صورتی ملوسش تازه به چشمم می آید. مثل عروسک هایی که توی و یترین مغازه ها هستند دلبر شده است. برایش دست تکان می دهم و لبخند شیرینش را تحویل می گیرم. با ذوق به سمتم می آید و خودش را لوس می کند: - وای دلم برات یه ذره شده بود! صبر می کنم تا بنشیند. چشم هایش را می دوزد به چشم هایم. لنز طوسی اش، زیبایش کرده، اما: - کاش می شـد رنـگ چشـمای خودتـو ببینـم. تـا بـاور کنـم از تـه دلت می گی؟ با این حرفم لبهای قرمزش را تو می کشد و ابروهای کمانش درهم می رود: - چـرا اینجـوری حـرف می زنـی؟ خـودت ایـن رنـگ رو بـرام خریدی، منم فقط برای تو گذاشتم، عشق من! صحنه ای در ذهنم تکرار می شود. این صحنه چندبار دیگر برایم پیش آمده است... لعنت به من. همین را به سعیده و بقیه می گفتم. نمی دانم چرا یک لحظه حس می کنم دروغگوها لنز می گذارند. - خوب شد نرفتی دربی؟ دستی برای کافه دار تکان می دهم و اشاره می کنم که سفارش هایم را بیاورد. و ادامه می دهم: - نتونستم برم. دیشب بغض کردی. منم نرفتم. تکان خفیفی می خورد اما: - وای. عزیزم! اینطوری که می گی دلم می خواد برات بمیرم. دلم آشوب می شود و دستش را می گیرم. لبخند که می زند، زیباتر می شود. - هـر وقـت شـد بـا هـم می ریـم اسـتادیوم؛ هـر چنـد کـه مزخـرف بازاریه. - مـن عاشقشـم، فوتبـالای خارجـی تـا رو ی کـول بازیکنـا هـم تماشـاچی زن نشسـته، مال ما حلال اسـت، حرام اسـت؟ حرام است... - کم کم اونجا رو هم شما دخترای زر زرو می گیرید. یکی دو سال صبر کن، دیگه جای ما پسرا نمی شه، مثل تو ولو می شن اونجا! - اووم دوست دارم، من... استادیوم... دوست... اصلا خودم خواستم که استادیوم رفتن زن ها هم باب بشود. اما الآن که فکر می کنم می بینم میترا را ببرم آنجا دیگر چطور جمعش ّکنم. تصور شر و شورش تمام حس دیدن را از چشم و چارم می گیرد: - مگـه اونجـا جـای توئـه! اینقـدر خودمـون بـه لش می کشـیمش که خودتون فرار می کنید. - مـا هـم پـا بـه پاتـون میایـم، منـو ببـر، حداقـل ببـر یه بـار والیبـال ببینـم. وای مـن می میـرم اگـه نبریـم اسـتادیوم... والیبـال کـه راه مـیدن، دیـدی بازی هـای قبـل زن هـا هـم بـودن. نتونسـتم بابـا رو راضـی کنـم. می گفـت:« فـرق اینجا دیدن و اونجـا چیه؟» منم تلافیشو تو خونه درآوردم بس که سروصدا کردم. حواسم را پرت می کند. انقدر شیرین است که تلخی افکار مزاحم را ببرد و من را رام خودش کند. تا هوا تار یک نشده می رسانمش سر خیابانشان و برمی گردم. شب بچه ها زنگ می زنند. - خاک تو سرت که نیومدی! - بمیر بابا! - احمقـی دیگـه! میترا همیشـه هسـت. اصلا کـف خیابون پر از ِمیترا است، دربی رو از دست دادی... - اسم میترا رو تو دهنت نیار! - غصـه نخـور، افتضـاح باختیـد، خـوب شـد نیومـدی بـه روانت مالیده می شد! جواد گوشی را می گیرد و از سروصدا دور می شود و می گوید: - خوبی تو! الآن نرمالی یا باید بالانست کنند؟ - کجایید شما؟ - َاومدیم فلا بخوریم... مهمون قرمزاییم. تو کجایی؟ بیرونی؟ - آره. تازه میترا رو رسوندم داشتم می رفتم خونه. کجایید بیام! می روم پیش بچه ها، لذت بودن با میترا را به کامم تلخ می کنند؛ بسکه از صحنه ها و لحظه ها حرف می زنند. بر پدرشان لعنت که حسرت می اندازند توی خیکم و خالی ام می کنند. @vitrinemah
پرش به قسمت اول رمان هوای من#هوای_من
۱۶:۰۲
ویترین ماه
قسمت اول: چمدان قدیمی مادربزرگ را میگذارم روی زمین و زیپش را میکشم. یکیدوجا دندانههایش کج شده است و گیر میکند. کمی فشار میآورم. درش را باز میکنم. علی شانهاش را به در قهوهای اتاقم تکیه داده است و لحظهای چشم از من برنمیدارد. حالِ مسافر کوچولو را دارم که هم به سیارهاش علاقهمند است و هم مجبور است به سیاره دیگری برود. بیست سال در تنهایی خودم، دور از خانواده، کنار پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کردهام و حالا از روبهرو شدن با آدمهایی که هر کدام رنگ و فکری متفاوت دارند میترسم. من نمیتوانم مثل شازدهکوچولو از کنار فلسفههایی که هر کس برای زندگی و کار و بارش میبافد چشم فروببندم و بیخیال بگذرم. صبح به گلهای باغچه آب داده بودم و حیاط را با اینکه تمیز بود، دوباره آب و جارو کرده بودم. میخواستم سیارهام را ترک کنم و راهی شوم. @vitrinemah
پرش به قسمت اول رمان رنج مقدس#رنج_مقدس
۱۶:۰۳
ویترین ماه
قسمت اول: یکشنبه است و سکوت خیابان های سرسبز ویَن؛کوچه های خالی از ماشین و تعطیلات به تمام معنای آخر هفته. آنهایی که دیشب تا دیر وقت در کلوپ ها و کازینوها دلی از عزا درآورده اند با خوابشان تا ظهر در سکوت شهر سهیم هستند. از سوئیت محقر و فضای منفور و دلگیر بیست متری دانشجویی ام بیرون میزنم. میخواهم نفس عمیقی برای این راحت شدنم بکشم که آنا را با لبخند همیشگی،همراه سگ پشمالوی پاکوتاهش مقابلم میبینم. در جواب روز خوشِ زن با لهجه غلیظ اتریشی و دم تکان دادن سگ،سری تکان میدهم. دعوت به قهوه اش را رد میکنم؛چون برای این یکشنبه برنامه دارم. دستی به موهای بلوند کوتاهش میکشد و درخواستش را طور دیگر تکرار میکند. با توضیح کوتاهی،مثل همیشه خودم را رها میکنم. برای من این فرصت هفت ماهه،که دفاعم از رساله دکتری بستگی به مقالات بدست آمده از نتیجه آزمایش ها و تحقیقاتم در اینجا دارد،زمان چندانی نیست تا بخواهم برای تفریحات و خرید وقت بگذارم؛اما برای آنا که گارسون یک فست فودی در همین خیابان است،با وجود ساعات کاری بالایش،شاید من یک غنیمت درآمدن از تنهایی هستم. حداقل حرف برای گفتن از زیبایی های دو کشور و تفاوت در فرهنگ و خوراک خوب است. پا که از ساختمان بیرون میگذارم،طبق عادت سربلند میکنم و برای پیرمرد تراس نشین طبقه سوم واحد هشت،دستی تکان میدهم. در جواب،فنجان قهوه ای رنگش را برایم بلند میکند. نمای رنگ باخته و ساکت مجتمع مسکونی ۹۰ساله مثل حال و هوای ساکنانش است. چندین بلوک ساختمانی مرتفع،حیاطی با درختان تنومند سر به فلک کشیده را احاطه کرده اند. اینجا منطقه نزدیک به شهر وین است و از برج های زیبا و چشم پرکن چندان خبری نیست. برای سکونت کوتاهم زیر بار خوابگاه نرفتم و هزینه سنگین هم نکردم. ساختمان ما پنج طبقه دارد،با پانزده واحد و ساکنانی که تا حالا با پنج نفر از آنها برخورد داشته ام. آنا همین مو بلوند زیبای تنهاست. تنهاست با سگش،که جک صدایش میکند. پیرمرد تنومند تراس نشین دقیقا بالای سر من ساکن است و هیچ وقت نه صدای پایی میشنوم و نه حرکتی. اما همیشه در بالکن بوی قهوه های پیرمرد را حس میکنم. بیشتر مواقع در رفت و برگشت من همچنان هست و تنهاست. یک پسری هم هست که سرخوش ترینِ فرد این پنج خانه است و هر چند روزی میبینمش که دستش دور بازوی دختری متفاوت است. آن دوتا هم دوتا خانم هستند با یک بچه؛پدر ندیدم کنار بچه ها. فرنس،رفتگر و سرایدار مجتمع،با چکمه های زردش میان گلها خم شده است. سیاه پوستِ گرم و باصفایی است که یک جورهایی به بودنش و صدای خش خش جارویش مخصوصا در این روزهای پاییزی انس گرفته ام. از بقیه هم خبری ندارم؛چون از وقتی که آمده ام،بیشتر زمانم را در دانشکده و آزمایشگاه گذرانده ام. از سکوت و هوای لطیف صبحگاهی استفاده میکنم و پیاده میروم. هرچند خیابان های خلوت،وزنی سنگین روی ذهنم می اندازد،به اندازه تنهایی همان سوییت بیست متری. وقتی با در بسته دانشکده روبرو میشوم،دوباره ذهنم یادآوری میکند که امروز تعطیل است. بی اختیار دست میبرم در جیب و کارت همراهم را لمس میکنم. از پشت میله ها چشم میگردانم،هیچ موجود زنده ای نیست. با ناامیدی و فقط برای دلداری خودم،کارت را روی قفل در میکشم. بوق آرام و دری که باز میشود. اول دستم را عقب میکشم و بعد به در باز شده نگاه میکنم. در با کارتی که دکتر فرنز روز اول ملاقاتمان داده بود،باز شد. آرام در را هل میدهم و قدم به محوطه ساکت دانشکده میگذارم. مقابل اتاقک نگهبان کمی منتظر میمانم تا سربلند کند و از او اجازه ورود بگیرم،هیچ تکانی به خودش نمیدهد. این همه راه را نیامده ام که بدون کاری برگردم. محوطه پردرخت را رد میکنم و به در بسته سالن میرسم. مطمئن تر از قبل کارت را میکشم،دوباره بوق آرام دری که باز میشود. نگاه زیر چشمی به دوربین های مداربسته می اندازم و پله ها را تا طبقه دوم بالا میروم. این کلید برای در آفیس،آزمایشگاه و اتاق قهوه بود. یعنی قرار بود برای اینها باشد و حالا در اتاق پرینت و سرویس بهداشتی خصوصی اساتید و حتی در اصلی ورودی دانشکده برق و الکترونیک دانشگاه TUرا هم باز کرد. آنهم یکشنبه که اتریش در تعطیلات است و همه ترجیح میدهند آخر هفته در بیرون شهر و کلوپ ها و سالنهای بازی باشند و یا در سکوت و تنهایی خانه هایشان روزی متفاوت از روزهای دیگر داشته باشند. برای من هنوز یکشنبه ها مزه کار دارد و جمعه ها که اینها مشغول اند،کلافه کننده میشود. با اینکه دوماه از آمدنم گذشته،هنوز عادت نکرده ام و حجم دلتنگی ام را با امید به ثمر نشستن تحقیقاتم از صبح تا شب با کار پر میکنم. سکوت و خلوتی دانشکده،نه تنها آزار دهنده نیست،بلکه آرامش و تمرکزم را در کار بیشترهم میکند؛یک دنیا امکانات اختصاصی مقابلم قرار میگیرد و انگیزه و انرژی ام مضاعف میشود. #اپلای #نرجس_شکوریان_فرد @vitrinemah
پرش به قسمت اول رمان اپلای#اپلای
۱۶:۰۴
ویترین ماه
قسمت اول: روی ماسه های گرم شده از تابش آفتاب دراز می کشم و گوشم را می دهم به صدای موسیقی که علیرضا با ولوم بالا روشن کرد. و چشم می بندم از نور خورشید. علیرضا لم داده روی صندلی ماشین و با موبایلش ور می رود. دو روز است که آمده ایم شمال. برای حال جواد که نه، برای حال آرشام هم نه، به خاطر شرطی که آرشام باخت، مجبور شد ماشین پدرش را بردارد و الآن کنار ویلایشان، دریا با ما حال می کند. پدرش با خیال راحت ماشین را داد دست آرشام و ما با هزار پررویی سوار شدیم. شانس، هیچ پلیسی به تورمان نخورد و الّا که چهار تا بی گواهینامه وسط جاده... همین خودش یک حالی دارد که بقیه مواقع ندارد. جواد با نگین به هم زده، آرشی با... علیرضا از خانه فراری و من اما فقط با نگاه سنگین بابا و سکوت مادر راهی شدم و الآن هم از زیر دست موج ها فرار کرده ام و دارم حمام آفتاب می گیرم. - هوووی وحید برنزه مفتی؟ دست تکان می دهم اما حال سر بلند کردن ندارم. خوابم می آید. دیشب تا خود صبح بازی کردیم و از بس چشم به صفحۀ تلویزیون دوختم تا نبازم، چشمانم درد گرفته است. - تکون بده اون هیکل رو! تصمیم ندارم به چیزی توجه کنم. فقط وقتی حس می کنم دارم روی هوای جلو می روم چشم باز می کنم که هم زمان پرت می شوم وسط دریا... سنگ را برمی دارم و سر بالا می گیرم. پنجرۀ اتاق علیرضا مثل همیشه بسته است و پرده های قهوه ایش چفت هم شده اند. تاریکی اتاق همزاد زندگیش است. دست بالا می برم و با ضرب سنگ را پرتاب می کنم. صاف می خورد وسط شیشۀ اتاقش. عقب می کشم تا در سایۀ دیوار قرار بگیرم. بعد از چند ثانیه هم زمان با کنار رفتن پرده، پنجره باز می شود... دقیق جای ایستادن من را نگاه می کند. چیزی زمزمه می کند که می دانم و سر داخل می برد. قدم رو می کنم تا بیاید پایین. دیشب از شمال دیر رسیدیم. بابا حالم را با نگاه عمیقی که به سرتا پایم انداخت گرفت و مامان هم حاضر نشد دفاع کند. امروز هم از کتابخانه زده ام بیرون. با بچه ها قرار تئاتر شهر داریم. جواد رفت دنبال آرشام و من هم آمدم تا با علیرضا برویم. در را باز می کند و موتورش را هم بیرون می کشد. نصف شرقی غربی صورتش پر از ابروهایش است و نصف شمالی جنوبی هم که گیر درهم پیچیدن همان دو ابرو است. این یعنی وضعیت قرمز خانگی و باید تا ردیف شود، قیافۀ سنگش را تحمل کنم... سوار می شوم و سه تا کوچه و دو تا خیابان را که رد می کنیم خودش به حرف می آید: - امروز این استاد زبانمون عین چی زد زیر همه اوقاتمون. دقیقا این مشکلش نیست. علیرضا شش تا معلم را می گذارد توی جیبش و درمی آورد. دست می گذارم روی شانه اش و فشار می دهم. آخ آرامی می گوید. دستم را عقب می کشم و می گویم: - زبانه دیگه! خودش مزخرفه. چه توقع از بقیه اش داری؟ - نه آخه. دو تا داستان زپرتی کپی گرفته می گه بخون، از حفظ هم بخون. از هرجاییش هم پرسیدم بلد باش. آخه احمق جون! من شاهنامۀ فردوسیشم نمیفهمم که زبون ننه بابامه! حالا بیام برای تو بگم داستان چرند چی می گه. باز هم این مشکلش نیست. آن یکی دستم را عمداً می گذارم روی شانه اش. دوباره ناله می کند. می گویم: - به ما باید فردوسی یاد بدن که بعدا بتونیم چارتا کلوم با زن و بچه اختلاط کنیم. به چه درد می خوره هِلو هُلوی من، وای بای مای مای عشقم؟ ایت ایز وای من خاک بر سر. می خندد علیرضا و با آرنج می کوبد به پهلویم که عقب می کشم: - هوی، آرام آرام. - وحید سر به سرم نذار که آدمش نیستم امروز. می رسیم سر قرارمان با جواد و آرشام. آن ها هنوز نیامده اند. موتور را می زند روی جک و یله می شود رویش. کمی عقب جلو می کنم و می نشینم روی نیمکت و زل می زنم به علیرضا. دست می کند و موبایلش را بیرون می کشد. نمی دانم چه می بیند که دوتا فحش حواله اش می کند و دوباره هُل می دهد توی جیبش. شاخۀ درخت بالا سرم را پایین می کشم و تکه چوبی می کنم. می گذارم بین دندان هایم و می جوم. نگاهم را که می بیند با اخم می گوید: - هوم... چیه مثل گربه زل زدی به من؟ پاهایم را کش می دهم. لگدی حوالۀ پایش می کنم و می گویم: - می گی یا نه؟ بازم مثل همیشه است؟ رو برمی گرداند و می گوید: - تو که از هفت دولت آبادی. ننه بابا نیستن که من دارم. از دیشب تا حالا دوباره مثل چی به جون هم افتادن. مجبور شدم برم جلو یارو که نزنه، بی وجدان کوبید توی گردنم. اصلا نتونستم بخوابم. نگاه از روی چشمانش برمی دارم و می اندازم روی گردنش. پس بگو روی موتور صاف نشسته بود. برای خودش غر می زند: - من نمی دونم برای چی کنار هم موندن توی اون طویله. طویله در ذهنم جان می گیرد. علیرضا را نمی توانم در فضای بدبوی آنجا تصور کنم. حیف می شود. گاو و خر و گوسفند وجه تشابه شان با علیرضا خیلی کم است. هرچند که خوراک و خواب و شهوت شان مرز مشترک باشد. - پس کدوم گوریند این دوتا. جواد و آرشام از دور پیدایشان می شود. #سو_من_سه @vitrinemah
پرش به قسمت اول رمان سو من سه#سو_من_سه
۱۶:۰۶
۲۹ بهمن ۱۳۹۹
۱۷:۰۹
۱۷:۰۹
ــــــــــــ○°||°○ــــــــــــ•.|• برای اینکه اثر انتخابها رو بفهمیم،دو تـا راه داریم!..|• یکی اینکه همهچی رو آزمایش کنیم،و نتیجه بگیریم!
|• اما یه وقتایی یه عالمه طول میکشه تا علمِتجربی یه مطلب رو کشف کنه! ..
|• مثلا دانشمنـدانتازه متوجه شدن گوسفندی که ذبح شرعی نشه،زودتر فاسد میشه و برای خوراک مناسب نیست!
|• حالا ما که روزانه هزاران انتخاب داریم تو زندگی،چندتا از اینا رو میتونیم امتحــــان کنـیـم؟
|• بماند که تجربه کردن بعضی چیزها همان و با خاااااک یکسان شدن، همان!..| اما راه دوم،اینه که بریم سراغ مسئول آزمایشگاهچون او خاصیت تمام مواد رو میدونه......•[مسئولآزمایشگاهِبزرگِدنیـا،خداست]•
@vitrinemah
|• اما یه وقتایی یه عالمه طول میکشه تا علمِتجربی یه مطلب رو کشف کنه! ..
|• مثلا دانشمنـدانتازه متوجه شدن گوسفندی که ذبح شرعی نشه،زودتر فاسد میشه و برای خوراک مناسب نیست!
|• حالا ما که روزانه هزاران انتخاب داریم تو زندگی،چندتا از اینا رو میتونیم امتحــــان کنـیـم؟
|• بماند که تجربه کردن بعضی چیزها همان و با خاااااک یکسان شدن، همان!..| اما راه دوم،اینه که بریم سراغ مسئول آزمایشگاهچون او خاصیت تمام مواد رو میدونه......•[مسئولآزمایشگاهِبزرگِدنیـا،خداست]•
@vitrinemah
۱۷:۱۰
۱۶ اسفند ۱۳۹۹
۱۵:۱۴
۱۷ اسفند ۱۳۹۹
ویترین ماه
[•••] امیدوارم با این کیفیت متوجه بشین چی به چیه دوباره برگه رو باز کنید و طبق تصویر هـای بالا یک مثلث بسازید... یعنی وقتی کاغذ و باز میکنین روی مربع چهارتا مثلث افتاده حالا دو تا از مثلثایی که رو به همن رو رو به داخل تا بزنید تا بشه شکی یه مثلث مثل تصویر بالا #کاردستی @vitrinemah
۶:۲۴
۱۴ فروردین ۱۴۰۰
ســلام به اهـالی گـل ویترین ماهسال نو رو تبریک عرض میکنم امیدوارم سلامت و خوشحال باشین و به اندازه کافی استراحت کرده باشین دیگه بسه استراحت
۷:۵۳
۱۵ فروردین ۱۴۰۰
۹:۱۰
۲۷ فروردین ۱۴۰۰
۷:۲۸
۱۳ مهر ۱۴۰۰
۸:۵۴
۲۸ آبان ۱۴۰۰
سلام به اهالی همیشه همراه ویــتــریــن مـاهحال و احوالتون؟!به دلیل تقاضای بالای دوستان کانالمون و به نرم افزار ایتا انتقال دادیم اما️... نه به عنوان ویترین ماه! بلکه به صورت تقسیم بندی شده و مرتــب در چند کانال دیگه که هر کدوم موضوع و رنگ خاص خودش و داره و کار شما دوستان و راحت تر میکنه کانال رمانمون که میدونم تقاضای خیلییی از شماهاست حتی با یه سوپرایز خیلییی خفن شما داخل این کانال میتونین رمانهایی که هنوز چاپ نشدن و زودتر بخونیداسم کانالمون هست@saheleromanو کانال های جــذاب و کاربردی که پــر از مطلب، رمان ،کلیپ ،نوشته ،عکس، حتی نکات درمانی و... خلاصه که هر چیزی که با دل و روحتون سازگار باشه پس حتما ما و دوستانمون رو در نرم افزار ایتا همراهی کنید مطمئنم که خوشتون میاد و البته کم کاری های تقریبا همیشگیمون جبران میشه چون اونجاها دیگه خبری از سکوت و صدای جیرجیرک نیست@takrang1@namaktab_ir@alonamaktab@mahale_bakelas@saheleroman
در ضمن نمکتاب و تک رنگ پیج اینستاهم دارن اونجاهم میتونین مارو همراهی کنیدخیـلییی دوستون داریم و منتظرتونیم
در ضمن نمکتاب و تک رنگ پیج اینستاهم دارن اونجاهم میتونین مارو همراهی کنیدخیـلییی دوستون داریم و منتظرتونیم
۱۴:۳۳
۷ بهمن ۱۴۰۰
۱۱:۰۴