در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
Angoman_War_XN
۱۵:۴۷
۱۵:۵۱
بازارسال شده از world roman
my enemies are many my equals are none....
از جنگل های سیبری تا کوه های اورال...از رود ولگا تا لهستان
از قسطنطنیه تا وین از بریتانیا تا مصر...
تمامی این نبرد ها در یکرمان خلاصه خواهند شد
واترلو.
@rw_roman
از جنگل های سیبری تا کوه های اورال...از رود ولگا تا لهستان
از قسطنطنیه تا وین از بریتانیا تا مصر...
تمامی این نبرد ها در یکرمان خلاصه خواهند شد
واترلو.
@rw_roman
۲۱:۵۵
بازارسال شده از world roman
ناپلئون بناپارت پس از شکست در روسیه و شکست از ائتلاف ششم و شکستی تحقیر آمیز در نبرد لاپزینگ و تصرف پاریس به دست روسیه تزاری به جزیره ای کوچک به نام البا تبعید شد
سرنوشت سرزمین مادری چه خواهد بود آیا با ما تا پایان واترلو میمونی
؟
@rw_roman
سرنوشت سرزمین مادری چه خواهد بود آیا با ما تا پایان واترلو میمونی
@rw_roman
۲۱:۵۵
بازارسال شده از world roman
رمان بعدی!
با ورود تانک های تایگر به میدان نبرد قدرت زرهی آلمان نازی چندین برابر شد
از جبهه شرقی تا سواحل نورماندی به عزا هر ۵۵عراده تانک متفقین ۱۰تانک تایگر نابود میشد با ما با رمان آخرین تایگر همراه باش و همراه این خدمه بجنگ

@rw_roman
با ورود تانک های تایگر به میدان نبرد قدرت زرهی آلمان نازی چندین برابر شد
از جبهه شرقی تا سواحل نورماندی به عزا هر ۵۵عراده تانک متفقین ۱۰تانک تایگر نابود میشد با ما با رمان آخرین تایگر همراه باش و همراه این خدمه بجنگ
@rw_roman
۱۲:۲۵
بازارسال شده از world roman
Ō casar Ō trayane Ō hadriâne miâors Belisâre....
پس از فروپاشی رم بیزانس به شرق و قلمرو های غربی همچون واندل ها اومبارد ها و اوسترچ ها فاتح ایتالیا و آفریقا شمالی شدند
از این خاک مرده قدیسی به سر می آید به نام بلاسیاروس تو این داستان با ما همراه باش

*@rw_world
پس از فروپاشی رم بیزانس به شرق و قلمرو های غربی همچون واندل ها اومبارد ها و اوسترچ ها فاتح ایتالیا و آفریقا شمالی شدند
از این خاک مرده قدیسی به سر می آید به نام بلاسیاروس تو این داستان با ما همراه باش
*@rw_world
۷:۴۴
چنل جدید
۲۱:۴۷
بازارسال شده از Deleted Account
۲۱:۴۷
بازارسال شده از world roman
سال ۱۴۵۴ میلادی،ارتش عثمانی با خریداری سلاح های جدید دست به یک کار بزرگ زده فتح قسطنطنیه شهری که قرن ها مریم مقدس از آن حفاظت میکرد چه سرنوشتی در انتظار این شهر هست؟
@rw_world
@rw_world
۱۰:۴۳
بازارسال شده از ιяαиτοοи αиιмατιοиѕ
درود فرمانده
چنل جنگ جهانی میخوای؟
@Kabir72 جنگ جهانی کبیرچنل جنگ جهانی با سناریو های باحال میخوای فرمانده؟
@Kabir72 جنگ جهانی کبیرحوصلت سر رفته؟
@Kabir72 جنگ جهانی کبیرتو سلاح ها و کارخونه ها تنوع میخوای؟
@Kabir72جنگ جهانی کبیرمیخوای طوری باشه که وقتی وظیفه های روزانه رو انجام میدی بهت سکه بده؟🥹پس در نتیجه:@Kabir72 

برو به کانال جنگ جهانی کبیر ای فرمانده🫡
۸:۰۷
بازارسال شده از world roman
رمان نگین لهستان
فصل اول: سوگند در مه
مه سنگینی بر دشتهای اطراف واگرام نشسته بود. آسمان خاکستری، بیرحمانه و بیصدا، بر زمین خیس و گلآلود سایه انداخته بود. صدای سم اسبها در گل فرو میرفت، گویی زمین خود را آمادهی بلعیدن جانها کرده بود. یان کووالسکی، سوارهنظام جوان لهستانی، بر زین اسبش خم شده بود، نه برای استراحت، بلکه برای رازگویی با خاکی که شاید آخرین بسترش میشد.
او با انگشتان لرزان، خاک را لمس کرد. سرد بود، مثل خاطرات وطن. وطن؟ واژهای که دیگر معنایش را گم کرده بود. لهستان، تکهتکه شده میان امپراتوریهای حریص، دیگر نه نقشهای داشت، نه پرچمی. تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی مادرش بود که در شبهای زمستان، قصهی قهرمانان لهستانی را برایش میخواند.
یان در آن لحظه به خود گفت: «اگر قرار است بمیرم، بگذار مرگم چیزی را معنا کند. نه برای ناپلئون، نه برای فرانسه، بلکه برای آن چیزی که از لهستان در قلبم مانده.»
صدای فرماندهان در دوردست شنیده میشد. آمادهباش. توپخانهی اتریشی در حال آرایش بود. صدای چرخهای سنگین توپها، مثل ناقوس مرگ، در مه میپیچید. یان نگاهی به اطراف انداخت. چهرههای جوان، پر از ترس و امید، در کنار او صف کشیده بودند. در میانشان، مارک بود—دوست دوران کودکیاش، کسی که با او در کوچههای کراکوف دویده بود، کسی که حالا شمشیرش را با دستانی لرزان میفشرد.
مارک گفت: «یان، اگر امروز بمیریم، فکر میکنی کسی به یادمان خواهد آورد؟»
یان لبخند تلخی زد: «اگر کسی به یادمان نیاورد، مهم نیست. مهم این است که ما خودمان را فراموش نکنیم.»
ناگهان صدای انفجار توپها، سکوت را درهم شکست. مه با دود آمیخته شد، و زمین لرزید. فرمان حمله صادر شد. یان، بیدرنگ، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. اسبش، ویسلا، با غرشی بلند، به جلو تاخت. صفوف سوارهنظام لهستانی، چون موجی از فولاد، به سوی دشمن روان شدند.
در دل مه، یان دیگر نه صدای فرماندهان را میشنید، نه صدای دوستانش را. تنها صدای قلبش بود که میکوبید، و صدای شمشیرش که با فولاد دشمن برخورد میکرد. خون بر صورتش پاشید. نه خون خودش، بلکه خون مارک، که در کنارش میجنگید و ناگهان چون برگ پاییزی فرو افتاد.
یان فریاد زد، نه از ترس، بلکه از خشم. خشم از جهانی که عدالت را فراموش کرده بود. او به قلب دشمن تاخت، بیپروا، بیرحم. در آن لحظه، فلسفهی جنگ برایش تغییر کرد. دیگر جنگیدن برای پیروزی نبود، بلکه برای معنا بود. برای اثبات اینکه انسان میتواند در لحظهی نابودی، به چیزی فراتر از خود تبدیل شود.
در میان میدان، پرچم اتریشی را دید. نگهبانانش در حال دفاع بودند. یان، با حرکتی جسورانه، به سوی آنها تاخت. یکی را با شمشیر از اسب انداخت، دیگری را با لگد اسب نقش زمین کرد. پرچم را ربود، و در میان میدان، آن را به آتش کشید.
شعلههای پرچم، در مه پیچیدند، و چون فانوسی در تاریکی، سپاه فرانسه را بیدار کردند. فریاد «زندهباد لهستان!» از دهان یان برخاست، و دیگران با او همصدا شدند. در آن لحظه، یان نه یک سرباز، بلکه نماد مقاومت بود.
پس از پایان نبرد، وقتی مه فرو نشست و اجساد بر زمین افتاده بودند، یان در کنار جسد مارک نشست. مدتی طولانی، بیکلام، به چشمان بیجان دوستش نگریست. سپس شمشیرش را در خاک فرو کرد و گفت: «تو رفتی، اما معنای تو باقی ماند. من زندهام، اما با باری سنگینتر از مرگ.»
در آن لحظه، صدایی از پشت سر آمد. افسر فرانسوی گفت: «امپراتور میخواهد تو را ببیند.»
یان برخاست، اما پیش از رفتن، خاکی را که با خون مارک آغشته بود، در مشت گرفت. شاید برای یادآوری. شاید برای سوگند. شاید برای آنکه فراموش نکند، افتخار بدون معنا، تنها یک تکه فلز است.
فصل اول: سوگند در مه
مه سنگینی بر دشتهای اطراف واگرام نشسته بود. آسمان خاکستری، بیرحمانه و بیصدا، بر زمین خیس و گلآلود سایه انداخته بود. صدای سم اسبها در گل فرو میرفت، گویی زمین خود را آمادهی بلعیدن جانها کرده بود. یان کووالسکی، سوارهنظام جوان لهستانی، بر زین اسبش خم شده بود، نه برای استراحت، بلکه برای رازگویی با خاکی که شاید آخرین بسترش میشد.
او با انگشتان لرزان، خاک را لمس کرد. سرد بود، مثل خاطرات وطن. وطن؟ واژهای که دیگر معنایش را گم کرده بود. لهستان، تکهتکه شده میان امپراتوریهای حریص، دیگر نه نقشهای داشت، نه پرچمی. تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی مادرش بود که در شبهای زمستان، قصهی قهرمانان لهستانی را برایش میخواند.
یان در آن لحظه به خود گفت: «اگر قرار است بمیرم، بگذار مرگم چیزی را معنا کند. نه برای ناپلئون، نه برای فرانسه، بلکه برای آن چیزی که از لهستان در قلبم مانده.»
صدای فرماندهان در دوردست شنیده میشد. آمادهباش. توپخانهی اتریشی در حال آرایش بود. صدای چرخهای سنگین توپها، مثل ناقوس مرگ، در مه میپیچید. یان نگاهی به اطراف انداخت. چهرههای جوان، پر از ترس و امید، در کنار او صف کشیده بودند. در میانشان، مارک بود—دوست دوران کودکیاش، کسی که با او در کوچههای کراکوف دویده بود، کسی که حالا شمشیرش را با دستانی لرزان میفشرد.
مارک گفت: «یان، اگر امروز بمیریم، فکر میکنی کسی به یادمان خواهد آورد؟»
یان لبخند تلخی زد: «اگر کسی به یادمان نیاورد، مهم نیست. مهم این است که ما خودمان را فراموش نکنیم.»
ناگهان صدای انفجار توپها، سکوت را درهم شکست. مه با دود آمیخته شد، و زمین لرزید. فرمان حمله صادر شد. یان، بیدرنگ، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. اسبش، ویسلا، با غرشی بلند، به جلو تاخت. صفوف سوارهنظام لهستانی، چون موجی از فولاد، به سوی دشمن روان شدند.
در دل مه، یان دیگر نه صدای فرماندهان را میشنید، نه صدای دوستانش را. تنها صدای قلبش بود که میکوبید، و صدای شمشیرش که با فولاد دشمن برخورد میکرد. خون بر صورتش پاشید. نه خون خودش، بلکه خون مارک، که در کنارش میجنگید و ناگهان چون برگ پاییزی فرو افتاد.
یان فریاد زد، نه از ترس، بلکه از خشم. خشم از جهانی که عدالت را فراموش کرده بود. او به قلب دشمن تاخت، بیپروا، بیرحم. در آن لحظه، فلسفهی جنگ برایش تغییر کرد. دیگر جنگیدن برای پیروزی نبود، بلکه برای معنا بود. برای اثبات اینکه انسان میتواند در لحظهی نابودی، به چیزی فراتر از خود تبدیل شود.
در میان میدان، پرچم اتریشی را دید. نگهبانانش در حال دفاع بودند. یان، با حرکتی جسورانه، به سوی آنها تاخت. یکی را با شمشیر از اسب انداخت، دیگری را با لگد اسب نقش زمین کرد. پرچم را ربود، و در میان میدان، آن را به آتش کشید.
شعلههای پرچم، در مه پیچیدند، و چون فانوسی در تاریکی، سپاه فرانسه را بیدار کردند. فریاد «زندهباد لهستان!» از دهان یان برخاست، و دیگران با او همصدا شدند. در آن لحظه، یان نه یک سرباز، بلکه نماد مقاومت بود.
پس از پایان نبرد، وقتی مه فرو نشست و اجساد بر زمین افتاده بودند، یان در کنار جسد مارک نشست. مدتی طولانی، بیکلام، به چشمان بیجان دوستش نگریست. سپس شمشیرش را در خاک فرو کرد و گفت: «تو رفتی، اما معنای تو باقی ماند. من زندهام، اما با باری سنگینتر از مرگ.»
در آن لحظه، صدایی از پشت سر آمد. افسر فرانسوی گفت: «امپراتور میخواهد تو را ببیند.»
یان برخاست، اما پیش از رفتن، خاکی را که با خون مارک آغشته بود، در مشت گرفت. شاید برای یادآوری. شاید برای سوگند. شاید برای آنکه فراموش نکند، افتخار بدون معنا، تنها یک تکه فلز است.
۸:۴۸
همجا گفته شه
۱۹:۲۵
بازارسال شده از ¹¹⁰iliyaᴴᵉʸᵈᵃʳ¹²⁸ ³³³
#کسمادر_پوریا_فرهادی
۱۹:۲۵
بازارسال شده از Deleted Account
درود بر تو باد ای ایرانی
تویی که نشستی توی خونه مُفت می خوری و می خوابی ، میدونی جومونگ کیهاما نمیدونی شاهپور دوم کیه.ما ایرانی ها فراموش کاریماگر می خواهی به علم تاریخ خودت بیفزایی بیا ما را دنبال کن و حمایت کن.
چه خون ها که برای این خاک ریخته شد
🩹چه کسانی جانشان را فدای کشور کردند تا تو زنده به مانیبر خیز ای ایرانیبر خیزدگر بستس خواب و بیداریاگر میخوای بدونی مگه ما چی کار می کنیم در این کانال¹. کیلیپ ادیت شده از تاریخ کشور². ادیت عکس³. چالش های تاریخی⁴. دانستی درباره کشور ها⁵. خبر های فوری تاریخی⁶. مقاله های گاد⁷. مصاحبه های تاریخی ⁸. جنگ های تاریخی ⁹. رمان های جذاب تاریخیاهداف ما چیه؟¹. با تاریخ جهان آشنا بشی². به اجداد خودت افتخار کنی³. بدانی که چه کسانی فداکاری کردند.و با افتخار ایرانی باشیم.__لطفا از تاریخ کشورت حمایت کنبه جمع IT ها بپیوند@IT_HISTORY
آیدی مالکان1● @cl_landa ●2● @id_try_aliso ●
آیدی مالکان1● @cl_landa ●2● @id_try_aliso ●
۸:۰۴
بازارسال شده از galaxy war
یک جنگ متفاوت،با تانک های متفاوت و سبک جدیدی که هیچ جایی تا به حال اجرا نشده نبردی تمام زرهی به میزبانی بنده(ایلی) و ترای
@@galaxy_worldwar
@@galaxy_worldwar
۹:۰۸
بازارسال شده از world war roma
بزرگترین تورنومنت کل کانتنت جنگ جهانی بله از 2هزار سال پیش تا زمان حال جنگی پر فراز و نشیب نبرد های حماسی پر از جزئیات از دل نبرد دارا محاصره قسطنطنیه محاصره وین انقلاب صنعتی و جنگ های جهانی جنگ سرد و جهان مدرن
در تاریخ 4/6/11 با حمایت اتحادیه کارما انجمن صلح بله
@worldwar_roma
در تاریخ 4/6/11 با حمایت اتحادیه کارما انجمن صلح بله
@worldwar_roma
۵:۵۵
بازارسال شده از world war roma
یک هفته با شروع دور اول تورنومنت مونده
از کوه های قفقاز تا اهرام ثلاثه مصر شهفراز هراکلیوس بلاسیارپس خسروپرویز ساسانیان و بیزانس نبردی پر جزئیات هفته دیگر با گردانندگی بنده در
@worldwar_roma
از کوه های قفقاز تا اهرام ثلاثه مصر شهفراز هراکلیوس بلاسیارپس خسروپرویز ساسانیان و بیزانس نبردی پر جزئیات هفته دیگر با گردانندگی بنده در
@worldwar_roma
۱۱:۳۷
بازارسال شده از world war roma
از شرق،پس از نبرد های زیاد با بربر ها واندل ها اوتوریچ ها و 100سال پس از فتوحات جاستینین بیزانس به نا امنی و اقتداری شکننده رسیده از طرفی خسروپرویز علیه بیزانس اعلان جنگ کرده است سرنوشت این نبرد چه خواهد بود؟....
@worldwar_roma
@worldwar_roma
۱۱:۲۲
بازارسال شده از ALONE
۱۷:۱۱