عکس پروفایل یزد قهرمانی

یزد قهرمان

۱.۷ هزار عضو
تکیه به پرچم
حدود نود و خورده‌ای سال سن دارد.چهره‌ای لاغرو استخوانی، دستانی چروکیده و پیر؛آنقدر پیر که تلفن همراه دکمه دارش را با نخ به گردنش آویزان کرده تا گم نکند شاید هم دستانش توان نگه داشتن تلفن همراه را ندارد.
روی صندلی کنار موکب نشسته بود؛ چادرش را دور کمرش گره زده بود و همچون زنان روستایی که به چوب دستی شان تکیه میزنند به چوب پرچم تکیه زده بود.
کنار مردم پرچم تکان می‌داد و شعار می‌داد.هر از چند گاهی هم که خسته میشد از موکب چای می‌گرفت و اینطور گلو تازه میکرد برای ادامه شعار دادن ها.
می‌دانستم کار هر شب اش شده نشستن و شعار دادن.از نفر اول تا خاموش شدن آخرین لامپ موکب.با خودم فکر کردم چه چیز این پیرزن را با این سن و سال و با ناتوانی جسمی هر شب به خیابون می‌کشاند ؟!صد در صد آدمی با این سن و سال که از زمان شاه بوده،زمان انقلاب بودهزمان جنگ و ... را هم بوده و همه اینها را تجربه کرده الان با آگاهی کامل به خیابان آمده و می‌داند که:«ماندن او در میدان یعنی بر جا ماندن جمهوری اسلامی ایران»
undefined تیم روایت نویسی عروج وابسته به ستاد شهید گمنام آزادشهر
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۹:۴۸

thumbnail
قرار خیابانی
چهار راه بسیج از همان شب‌ اول جنگ رمضان قرق شد. یک طرف چهار راه، بچه‌های مسجد چهار کوچه بساط چای آتشی به پا کردند. طرف دیگر هم شد پاتوق هیئت کاروان پیاده امام رضا علیه‌السلام. بچه‌های کاروان پیاده دو طرف دهنه‌ی ساباط گلشن را صندلی می‌چینند. یک طرف پرده ویدئو پروژکتور نصب می‌کنند و سخنرانی تبیینی دارند. طرف دیگر جلوی مغازه عطاری آقای وافی هم شده جای اختصاصی خانم‌ها. گاهی شب‌ها ده بیست کیلویی سبزی می‌گذارند وسط و پاک می‌کنند برای نذری نان و پنیر شب‌های بعد.علمدار های جلوی موکب هم تعدادشان کم نیست. زن و مرد کوچک و بزرگ پرچم به دست می‌ایستند لب خیابان. بین پرچم‌ها، پرچم سبز بزرگ« السلام علیک یا علی بن موسی الرضا»همیشه بالاتر از همه دست‌خوش نسیم بهاری می‌شود. شب چهل و نهم بعثت مردم است. دوربین گوشی را می‌گیرم به سمت علمدار پرچم سبز. برای چند ثانیه میخکوبم می‌‌شوم. اولین بار است صاحب پرچم بزرگ را می‌بینم. مردی با سر و صورت جو گندمی حدود چهل و چند ساله. پیشانی بند جان فدایی به پیشانی دارد و پرچم ایران شالی است روی شانه‌هایش.چفیه سیاه و سفیدی را دور کمر بسته و میله پرچم را زیر چفیه محکم کرده است. انگار کسی روضه علمدار کربلا می‌خواند! بازوبند ایران را به بازو بسته و با آرنج هایش محکم میله را چسبیده است.روحیه بشاش و نشاط آقای غلامی مانع می‌شود که صحبتی از نقص دست‌هایش و خستگی پرچم‌گردانیش بکنم و می‌گویم: _هر شب میایید؟ - بله دیگه اینجا شده قرار خیابانی ما! فقط یک شب نیامدم. بقیه شب‌ها از همون اول برنامه تا آخر شب پرچم امام رضا جانم را بالا نگه داشته‌ام.۱۴۰۵/۱/۲۹
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۱۹:۵۵

thumbnail
گوش در مُشت‌ها
از پشت می‌دیدم‌شان! به ترتیب قد ایستاده بودند؛ مثل دالتون‌ها! گوش‌هایشان را هم محکم گرفته بودند! تیپ‌شان اصلا به جمعیت نمی‌خورد! نه آقای‌شان، نه خانم‌شان! جمعیت یک‌صدا شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل می‌داد! با خودم گفتم: «حتما از این‌هایی هستند که فقط درود بر ایران می‌گویند و بی‌خیال مرگ بر دشمنند! از این‌ها که دشمن اگر بمب هم بر سرشان بریزد، مرگ بر او نمی‌گویند! توان شنیدن شعارهای ضدِ دشمنِ دیگران را هم ندارند! نگاه کن چه محکم هم گوششان را گرفته‌اند!»
قدری جلوتر رفتم تا حضرات را از جلو زیارت کنم. دیدم شعار می‌دهند! محکم هم می‌دهند! نوک بینی‌هایشان لبو شده بود! سرخِ سرخ! خدا می‌داند از کِی آن‌جا ایستاده بودند! گوش‌هایشان را از سرما گرفته بودند در مُشت! مشت‌های گره‌کرده‌ای که از همان کنار سر، دردش برای دشمن، بیشتر از آن بود که بالا بیاید!
گوش‌های ایشان بسته نبود. چشم‌های من و امثال من بسته بود که فکر می‌کردیم فقط هم‌تیپ‌های خودمان می‌فهمند در دنیا چه خبر است و در صحنه مبارزه مانده‌اند!
آن گوش‌ها، در مشت‌ها، برای شنیدن و اقامه حق، باز بود؛ برخلاف آن گوشه‌نشین‌هایی که گوش‌هایشان در مشت دشمن است و فقط برای باند‌های دروغینِ معاندِ ایران، باز است.
به خواست خداوند، همه با هم، مشت در گوش دشمن خواهیم زد! ان‌شاءالله!undefined«محق»
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@ghane1998@yazde_ghahraman

۶:۲۲

thumbnail
ایران سر خصم را بکوبد به سنگ
نوروز ۱۴۰۵ حال و هوای روستا امسال فرق دارد. وطن درگیر جنگ صهیونی آمریکایی است. هر شب بعد از نماز مردم از گوشه و کنار پرچم به دست، سر‌ِبند(میدان‌گاه اصلی روستا )جمع می‌شوند. جمعیت توی خیابان اصلی راه می‌افتند و شعار می‌دهند: نه تسلیم نه پوزش محکم بزن تو پوزش! دهه نودیهای هم با مشت گره کرده بالای وانت پراید فریاد می‌زنند: بزن که خوب می‌زنی!برج‌های نارنج قلعه‌ی بافت تاریخی مردم را نگاه می‌کنند. روزهای حمله‌ی دشمن و مقاومت اهالی برایشان مرور می‌شود؛ نایب حسین کاشی عرق از سر و رویش می‌ریخت. آفتاب سوزان کویر طاقتش را طاق کرده بود. بر سر نیروهایش فریاد زد: چکار می‌کنید بی‌عرضه‌ها! گرفتن کل ارگ‌های منطقه بیابانک ۳ـ۴ روز زمان برده! یک هفته است برای تسخیر ارگ بیاضه دور خندق می‌چرخید. اگر تسخیر نشود باید عقب نشینی کنیم.یکی از مشاوران او را کنار کشید:نیروها خسته‌اند!توپ‌های ما رو به اتمام است! این ارگ قدیمی هفت طبقه تصرفش سخت است.نگاه به برج‌های بلند چهار دورش بکن!دیده‌بانها نیروهای ما را هدف می‌گیرند‌.
نیروها را بفرستید سمت در قلعه! در را آتش بزنند کار تمام است!
مشاور پوزخندی زد و با کلافگی گفت: چطور برویم سمت در! مگر این خندق عریض و طویل دور تا دورش که پر از آب است را نمی‌بینید! چند سرباز پرت شدند توی این خندق بلا و همان پایین تلف شدند! نایب حسین بادی زیر سبیل پر پشتش انداخت. پره‌های بینی اش از خشم مثل بادبزن برگه‌ای تکان می‌خورد و گفت:ـ مگر ۲۵۰۰ نفر آدم توی این قلعه زندگی نمی‌کنند! اینها برای آذوقه زن و بچه چه می‌کنند؟! ـ اولا این کویر نشین‌ها طاقتشان زیاد است. ثانیا اینها آدم‌های بافراستی هستند. داخل این ارگ چند میدان‌گاه دارند و چندین آسیاب دستی برای آرد کردن غله. چاه‌های آب داخل قلعه هم به قنات راه دارد. _ ترس ساکنین قدرت دفاعی جنگاوران را می‌شکند! تنها راه همین است!- آقازاده‌تان ماشاالله خان تدبیر کردند و در پی نامه نگاری به ارگ است! خطاب به ساکنان نوشته است اگر تسلیم نشوند با توپ‌های ما زیر ستونهای ارگ دفن خواهند شد.ماشاالله خان جواب نامه را از سر نیزه جدا کرد. صورتش مثل آتش زغال برافروخته شد! شراره‌های آتش عن‌قریب کاغذ توی دستش را می‌سوزاند. جواب ساکنان قلعه: یا ما سر خصم بکوبیم به سنگ یا او سر ما به دار سازد آونگالقصه در این سراچه‌ی پر نیرنگ یک کشته به نام به که صد زنده به ننگ
#روستای_بیاضهفروردین ۱۴۰۵
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۱۶:۳۱

thumbnail
دخترتا ببین!
پایین غرفه ایستاده بود. ارتفاع غرفه نسبت به قدش کمی زیاد بود. هشت نُه ساله به نظر می‌آمد. پایش را کمی بالا آورد ولی پایش به لبه‌ی غرفه نرسید. نشست لب غرفه و عکس را جلوی صورتش گرفت. انگار می‌خواست با عکس حرف بزند. نور میدان را برای مصیبت خوانی کم کرده بودند و صدای مداحی و شیون در میدان پیچیده بود...
صدا و حرکت لب‌های کوچکش را نمی‌دیدم ولی از چپ و راست کردن سرش مطمئن شدم دارد با عکس حرف می‌زند.
چادرش را روی سر مرتب کرد و عکس را دوباره به سینه‌اش چسباند و با یک دستش محکم رویش را نگه‌داشت تا عکس تا برندارد و به زحمت روی غرفه آمد._عزیزم با عکس حرف می‌زدی؟!_آره._چی می‌گفتی؟_گفتم آقا من تو را روی زمین نمی‌ذارم! من تو را با خودم می‌برم بالا! حالا که آقا شهید شده بیشتر دوستش دارم. می‌خوام به آقا بگم دخترتا ببین!
سه‌شنبه | ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۱۴:۰۵

thumbnail
نبردِ نامتقارن
نبردِ نامتقارن به نظر من می‌تونه رژه‌ی دوچرخه‌ای پسری ۱۰، ۱۲ ساله باشد، تنهایی، آخر شب، تو لاین سرعت، موازی ماشین‌ها، دور میدان بزرگ امام حسین. پسری مهندس‌مآب که دوچرخه را تجهیز کرده به پرچم‌ها و عکس امام شهید. بلندگو، آینه بغل، شیپوری که با شلنگ، کنترل‌از راه‌ دور شده و پرچم استکبار که با چرخ جلو، زیر گرفته شده است.
و روایت‌فتحِ دختر ۱۰ ساله‌ی ذوق‌زده‌ام که توی میدان ایستاده منتظر دیدن ادامه مانور است. وقتی پسر روبروی ما ایست می‌کند تا شلنگ شیپورش رو دوباره جا بزند، دوربین را روشن می‌کند تا مستند "یگان زرهی تک‌نفره" را به عنوان اولین تجربه آماتوری خودش بسازد.
قشنگیِ جنگ برای ما ایرانی‌ها، دیدن بزرگ شدن همین مردان کوچک جنگ و زنان کوچک راویِ جنگ است.
undefinedزینب شریف‌فخر ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۶:۱۰

thumbnail

۶:۱۰

thumbnail
قدم های استوار
_درلابه لای جمعیت دختر بچه ای توجهم رابه خود جلب کرد.پشت سرش راه افتادم، باپرچمی دردست بین جمعیت حرکت میکرد.باخودگفتم تاچنددقیقه دیگر خسته میشود وبهانه می گیرد یا شاید هم ادامه ی راه برایش سخت شود.
اما اوهمچنان به مسیرش ادامه می داد.
_درراه گاهی زمزمه های زیرلب دخترک رامی شنیدم که شعار حیدر حیدر را میخواند.
بیشتر کنجکاو شدم که تا اخرِمسیر چشم ازاو برندارم.
گاهی می شنیدم که آب می طلبید. مادربطری آب را ازداخل کیفش درمی اورد وبه اومی داد، دخترک بدون اینکه بایستد آب را مینوشید وگام برمی داشت.
با تشنگی دخترک، ناگهان کبوتر خیالم به 1400 سال پیش بازگشت، زمانیکه دختربچه سه ساله مسیرهای طولانی دربیابان را می پیمود و تحمل می کرد. حتی با تصورش بغض، راهِ گلویم را می بست. درهمین افکاربودم که خودرا وسط صحن امام زاده عبدالله دیدم. دوباره نگاهم را سمت دخترک چرخاندم واورا دیدم که دستانش را مشت کرده بود وشعار سر میداد.
♡احساس میکنم آن دختر بچه♡_قدم هایش کوچک بود اماهدف بزرگی داشت. _دستانش کوچک بود اما پرچم بزرگی دردست داشت. _جثه اش ضعیف بود اما اراده ای قوی داشت. _قدش کوتاه تر از جمعیت بود اما روحی بلند و آسمانی داشت.
وقتی نوبت به دعای فرج رسید، دستان کوچکش را بالا اورد تا برای ظهور امام زمانش (عج) دعا کند.
♡Dandelion♡undefined<img style=" />undefined۱۴۰۵/۱/۲۲
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@revayte_moghavemat@yazde_ghahraman

۹:۰۵

thumbnail
چشم بد دور
روی پاهایمان ایستاده بودیم؛ چشم‌هایمان بین جمعیت می‌چرخید و منتظر بودیم: منتظر «خدام» و پرچم سبز حضرت معصومه (س).
ناگهان بوی اسفند، مثل خاطره‌ای قدیمی، در هوا پیچید. دود نرم و آبی‌رنگ، خودش را آرام‌آرام میان آدم‌ها بالا می‌کشید. سرمان را برگرداندیم؛ اسفنددونی روی شانه‌های پیرمردی بود که کلاهش نقش پرچم ایران داش.
با لبخند گفت: «به عشق امام حسین اینو اختراع کردم.»
حق هم داشت؛ از تزیینش معلوم بود. دود از پشت ماکت یک گنبد و گلدسته بالا می‌رفت؛ روی گنبد نوشته بود «یا امام حسین». پایین‌تر، بیت معروف محتشم جا خوش کرده بود. دور تا دورش هم کتیبه‌ایی پیچیده شده بود با عکس شهدا. انگار اسفنددان، خودش یک هیئت کوچک بود که روی شانه او جا گرفته بود.
می‌گفت: « چهار پنج ساله هرجا مراسم مذهبی و شهدایی مثل یادواره‌ها باشه، منم با این اسفند دود کن ساخت خودم هستم. این شبا هم به فکرم رسید که باید هر شب برای این مردم اسفند دود کنم. سوار موتور میشم و با پرچم راه می‌افتم توی خیابون! دود اسفند رو با لوله‌ای که بستم پشت جااسفندی چاق می‌کنم میدم هوا. می‌خوام چشم بد از مردم دور بشه! »undefinedفاطمه افخمی ۱۴۰۵/۰۲/۰۵
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۶:۰۰

بازارسال شده از حسینیه هنر
thumbnail
undefined اکنون برای یک ایران "آقابیدی" هستی...undefined دل‌گویه بچه‌های دبیرخانه جشنواره مردمی فیلم عمار در فراق همکار بسیجی، شهید والامقام امیرحسین بیدی
undefined شهید امیرحسین بیدی در آخرین روز از ماه مبارک رمضان، حین خدمت‌رسانی در عرصه رسانه و ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت، در کنار سردار شهید علی محمد نایینی، سخنگو و معاون روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جان خود را فدای اسلام، انقلاب و ایران عزیز و سربلند کرد.
undefined @hhonar_ir

۱:۴۱

thumbnail
شال‌قرمزی
(روایتی داستانی بر اساس یک ماجرای واقعی)
سرخ بود. صورتش از شالش بیشتر! شاید از سنگینی بیست و دو استکان چایی بود که در سینی داشت. شاید از دیدن آشنا! شاید هم از محیط ناآشنا!
جلو رفتم و گفتم:- سینی را اگه سنگینه بِدِد من بِگردونم!
سرخ‌تر شد. زنگ لرزش استکان‌ها روی نعلبکی قطع نمی‌شد. دستانش را آرام بالا آورد:- بِفَرمِد!
- تشکر! دیدم یتا خالوک ناراحتِد گفتم شاید سنگین باشه!
صدایش را صاف کرد: - نه نه! من حالُم خیلی خوبه! شما بِفَرمِد!
اصرار نکردم و چایم را برداشتم، اما می‌دانستم چیزی طبیعی نیست! کنار جدول میدان نشستم! آدم‌ها با تیپ‌ها و اعتقادات مختلف، اینجا، روی جدول می‌نشینند! شبیه به هم! زن و مرد! همیشه آدم‌ها جدول‌ها را حل می‌کنند، اما این‌بار این جدول‌های میدان بود که آدم‌ها را در خودش حل کرده بود.
در همین فکرها بودم که مجدد آن شال قرمزی را دیدم! داشت استکان‌های خالی را جمع می‌کرد. دیگر صورتش سرخ نبود! استرس که چه عرض کنم، آنچنان آرامشی داشت که انگار دنیا را در همان سینی و میان استکان‌های خالی، امنِ امن، نگه داشته بود. سینی‌اش دیگر جا نداشت. به طرف موکب حرکت کرد. موکب مال یکی از هیئات یزدی بود. ناگهان انتهایِ چوبِ پرچمِ بغلی، به دستم خورد و نیمی از چای داغ روی آستینم خالی شد. بنده خدا در حال عذرخواهی و من هم در حال فوت کردن بودم که دوریالی‌ام افتاد؛ موکب که اصلا خادم خانم ندارد! تازه اگر هم داشته باشد که با این ظاهر و شال قرمز ندارد! تازه اگر هم باشد که در این مکان با این شمایل نمی‌آید!
از طوفان فکری و ضدحریق که فارغ شدم، جرعه آخر را هم سرکشیدم. دیدم به سمتم می‌آید. خم شد و سینی را جلویم گرفت. گفتم:- شما خادم هیئت هستِد؟
دوباره سرخ شد:- چطور مگه؟!
- آخه برام سوال شده، چون شب‌های قبل ندیدم این موکب خادم خانم داشته باشه!
سینی را با یک دست گرفت و با دست دیگر شالش را جلو کشید:- نه من همین‌طَری خودُم این کار رو مُکُنَم!
راهش را کشید و رفت. دیدم ممکن است از سوال‌های پی‌درپی‌ام، مزاحمت برداشت کرده باشد، گفتم:- عذرخواهی! من روایت‌نویسم؛ کارُم تو این شب‌ها، سوژه‌یابیه! خدانکرده برداشت بد نکُنِد!
این را که گفتم، ایستاد. برگشت:- من چند شب پیش اومدم اینجا تا نصفه شب پرچم ایران رو تکون دادم. بعدش دیدم که همه دارن پرچم تکون مِدَن و خداروشکر پُرَن! پیشِ خودُم گفتم من چه کار خاص و علاوه‌تری می‌تونم بُکنَم که الان باسّی انجام بِشه؟! دیدم مردم خیلی خسته مِشَن تو این شلوغی و دود ماشینا، ولی راضی نَمِشَن جای خودشونو ول کُنن برن اونور میدون، چایی بُخورن! گفتم خو من براشون میارم! کارُم از اون شب، هرشب اینه که میام سینی دست می‌گیرم و چایی مِدَم به ملت!
از دلیل آن استرس و آرامش پرسیدم؛ گفت:- وقتی که استکان‌ها پُرِ چایی بودن و مُخواستم تعارف کنم، نگران این بودم که دنباله شالُم بیفته توی چایی‌شون!
با دقت گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم که این دخترِ شال‌ْقرمزِ آسیدعلی‌آقای خامنه‌ای، به حرف پدرش عمل می‌کند که می‌گفت: «انفاق آن عملی است که خلاءی پر کند.» همه سینی خالی را می‌بینند، اما کمتر کسی خلاء سینی را می‌بیند!
شالْ‌قرمزی‌هایی که گرگ جهان‌خوار روی آن‌ها حساب ویژه‌ای باز کرده بود برای بلعیدن مامانْ‌ایران، امروز گرگ را شناخته و به انتقام از خون پدر شهیدشان، شکم گرگ را خواهند درید. ان‌شاءالله!undefined«محق»
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@ghane1998@yazde_ghahraman

۶:۱۶

thumbnail
undefinedبرپا در آستانه روز معلم به چاپ ششم رسید
کتاب برپا روایتی است از زندگی اصغر بمانی معلم، هنرمند و مربی تربیتی دهه ۶۰ که توسط سید مرتضی میرعزآبادی گردآوری و تدوین شده است.
جهت تهیه کتاب به پاتوق کتاب آسمان واقع در بلوار شهید صدوقی یا وبگاه انتشارات راهیار مراجعه کنید.#حسینیه_هنر_یزد
@yazde_ghahraman

۱۴:۴۱

thumbnail
نوزادان جانفدا
چهره معصوم محمدمهدی را یادم نمی‌رود.نوزادی که از ده روزگی قدم در مسیر انقلاب قدم گذاشته بود. محمدمهدی هرشب در آغوش پرمهر و زیر چادر مهربانانه‌ی مادرش در خیابان حاضر می‌شد و میدان را خالی نمی‌کرد.به خودم که آمدم دیدم کنار خیابان محمدمهدی را بغلش کردم؛ دست‌های کوچوکش را بین انگشت‌هایم گرفتم و گرمای وجودش را حس کردمچهره‌ی معصومش زیبایی خاصی داشت و کلاه سفيدش، زیباییش را دو چندان می‌کرد ؛ چشم‌هایش را بسته بود و آرام در پتوی نرمش خواب بود. دست های کوچولویش مشت شده کنار گوش‌هایش قرار داشت. این روزها هر مشت گره مرا یاد رهبر شهیدم می‌اندازد که با مشت گره کرده شهید شده بود.محمد مهدی هم انگار می‌خواست بگوید از همین نوزادی جانفدای ایرانم! خواهرش می‌گفت: محمد مهدی یه عادت خیلی عجیب پیدا کرده؛ از بس هرشب تو تجمعات مداحی های حماسی پخش میشه. محمدمهدی علاوه بر این که از صدای بلند مداحی‌ها گریه و بی‌قراری نمی‌کنه، تو خونه هم برای اینکه خواب بره باید همین مداحی ها یا تلاوت قرآن رو با صدای بلند براش بذاریم.
با دیدن محمد مهد‌ی‌های کف میدان آوازی در درونم فریاد می‌زند؛ ایران حسین ؛ تا ابد پیروز است .

undefined<img style=" />undefinedنرگس دهقانیزاده
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۸:۱۲

thumbnail
موکب دهه‌نودی‌ها
درست الان وسط میدان، روی موکت آبی‌ نشسته‌ام.کمی آن‌سو تر روی موکت قهوه‌ای یک پسربچه‌ی ده دوازده ساله و دوساله با خواهر شش هفت ساله‌شان نشسته‌اند. خواهرشان با یک خودکار روی دست بچه‌ها یافاطمه_می‌نویسد. هرچند خطش زیاد جالب نیست و هیچ بزرگ‌تری دور و ورشان نیست!
چندمتر آن طرف‌تر روی همان موکت چرکآلو، دختری که شاید ده سال هم ندارد چفیه سر کرده، چادر رویش کشیده و هرچه گواش و رنگ در خانه داشته بساط کرده تا روی صورت بچه‌ها پرچم بکشد.
کنارش مادر و دو سه تا خواهر برادر قد و نیم قدش نشسته است.
ده قدم جلوتر می‌روم. جلوی موکب کودکان که کنارش چایی‌خانه برپا شده دوتا میز آهنی گذاشتند و چندتا دختر دهه‌نودی حجاب کرده با گواش و قلم نشسته اند‌. به برگه‌ی روی میز نگاه میکنم. توی برگه آچار بیست سی تا طرح کشیده‌اند. ورق می‌زنم. پهباد، قلب، پرچم، انواع موشک. می‌پرسیم:
- این طرحا چیه؟
برای همه می‌کشید ؟
_ نه فقط برای هزار و چهارصدی‌ها!همان موقع صدای خشن بلندگوها تو ذوقم می‌زند. می‌چرخم و پا تند می‌کنم بگویم بابا کمش کنید کر شدم!نگاهم می‌افتد سمت میز صوت، خشکم می‌زند. مسئول صوت چهار پنج تا پسر بچه‌ی دهه نودی هستند. پشت سیستم نشستند و دوتایشان لباس بسیجی که بزرگی‌اش توی تن‌شان زار می‌زند پوشیده‌اند.
undefinedزهرا عسگری
#بچه‌های_خیابان_بعثت#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان@yazde_ghahraman

۸:۰۶

thumbnail
undefined قلم، سلاحِ نویسنده است…روایتی که می‌مانَد، حقیقتی‌ست که ثبت می‌شود.
undefined انجمن نویسندگان دفاع مقدس استان یزدبا همکاری دفتر روایت حوزه هنری استان یزد و حسینیه هنر برگزار می‌کند:
undefined کارگاه آموزش روایت‌نویسی فتحِ سوم با تدریس: علی‌اصغر مرتضایی‌راد نویسنده و روایت‌نویس
undefined پنج‌شنبه، ۳۱ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ undefined ساعت ۱۶ تا ۱۸ عصرundefined یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد
undefined جهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: undefined @Yazd_Writers_Admin
@yazde_ghahraman

۱۸:۲۴

بازارسال شده از انتشارات راه یار
thumbnail
به یاد کتاب‌خوان‌ترین رهبر جهان؛undefined روایتِ حضور رهبر شهید انقلاب در غرفه انتشارات راه‌یار
undefined حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، روز ۲۴ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۳ با حضور در سی‌وپنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران از غرفه انتشارات راه‌یار بازدید کردند.
undefined در جریان این بازدید، ایشان در اشاره به سیر عملکرد و رویکرد انتشارات راه‌یار فرمودند:undefined جهت‌گیری‌تان خیلی خوب است
undefined ورود به غرفه مجازی انتشارات راه‌یار در نمایشگاه کتاب:undefined zaya.io/Rahyarpub
undefined ۲۶ ارديبهشت تا ۲ خرداد ۱۴۰۵
undefined راه‌یار؛ ناشر فرهنگ، هنر و تجربه انقلاب اسلامیundefined @Rahyarpub

۹:۵۹

بازارسال شده از انتشارات راه یار
thumbnail
undefined آغاز نمایشگاه مجازی کتاب از ساعت ۱۰ صبح
undefined نمایشگاه مجازی کتاب تهران امروز از ساعت ۱۰ صبح آغازبه‌کار می‌کند. نمایشگاه از تاریخ ۲۶ ارديبهشت تا ۲ خرداد ۱۴۰۵ به مدت یک هفته برقرار است و کتاب‌ها در این دوره با ۲۵٪ تخفیف و ارسال رایگان عرضه خواهد شد.
undefined ورود به غرفه مجازی انتشارات راه‌یار در نمایشگاه کتاب:undefined zaya.io/Rahyarpub
undefined راه‌یار؛ ناشر فرهنگ، هنر و تجربه انقلاب اسلامیundefined @Rahyarpub

۹:۵۹

thumbnail
محیاهای میناب تا ابد زنده‌اند
هوا نه گرم بود و نه سرد؛ از همان هوای معتدلِ شب‌های بهاریِ کویر. ساعت یازده و بیست‌وهشت دقیقه شب میدان امام حسین(ع) آن‌قدر شلوغ است که آدم فکر می‌کند یازده‌ونیمِ صبح است. هر ماشینی که رد می‌شود حداقل یک پرچم ایران مسافرش است. بعضی ماشین‌ها که هر پنجره‌شان یک پرچم بیرون زده، انگار یکی کافی نیست. راننده‌ها به دور میدان که می‌رسند با بوق با تکان‌دادن دست با مشتِ گره‌کرده با خداقوت‌ گفتن و «زنده باد ایران» گفتن، با مردم ایستاده، همراهی می‌کنند.در میان آن‌همه ماشینِ پارک‌شده، چشمم به یکی می‌افتد که حسابی متفاوت است. جلوتر می‌روم؛ همه‌جایش پر از عکس است. چشمانم را ریز می‌کنم تا بهتر ببینم. پشت ماشین به‌جای پلاک نوشته شده:از اهواز آمده‌ایم برای عرض تسلیت به کربلای میناب»به پنجره‌ها نزدیک می‌شوم. روی نوک‌پا می‌ایستم، تا قدم کش بیاید. سرم را می‌چسبانم به شیشه جلو تا ببینم توی ماشین چه خبر است. صدای خش‌داری از سمت راست ماشین دارد تعریف می‌کند‌ که؛« یک «اربعین» است از خانه‌وکاشانه‌ام راه افتاده، استان به استان، شهر به شهر، خیابان به خیابان، و قصه‌ می‌گویم… قصه‌های واقعیِ کودکان شهید میناب.»صاحب صدا مرد جوانی است با لباس بختیاری. دستش را روی عکس‌ها می‌گذاردو از هرکدام چند خطی می‌گوید: «این دو رو می‌بینید! خواهر و برادر بودن! خیلی با هم صمیمی بودن! آن‌قدر صمیمی که وقتی پیکرهایشان را پیدا کردن دستشون تو دست هم بود.»نگاه می‌کنم به جمعیت که با چشم‌های گریان میخ شده بودند به دهان مرد بختیاری.در میان هاله‌ی اشک نگاه می‌کنم به عکس‌‌های بالای شیشه. هشتمین عکس از سمت چپ. "شهیده محیا سالاری"؛ چادر نماز جشن تکلیفش شبیه چادری است که من هم در جشن تکلیف داشتم. با لبخند میان گل‌ها نشسته است. لابد موقع عکس‌گرفتن، بارها با چادر دور خودش چرخیده. زیر چانه‌اش بالا رفته، هی به پایش گیر کرده و خانم معلم با صبوری چادر سفیدش را مرتب کرده و گفته: بگو سیب!"سیب"جلوتر می‌روم. دستم را روی عکس محیا می‌کشم. روی لپ‌های گل‌انداخته‌اش، روی چشم‌های معصومش. تا آن لحظه محیا را نمی‌شناختم، اما همان‌جا، همان لحظه، همانند نامش در قلبم شروع کرد به نفس کشیدن.
محیا زنده بود. و داشت به من لبخند می‌زد.
undefinedفاطمه کول
#جنگ_رمضان#بعثت_مردم
undefinedشما هم روایت‌هایتان را از جنگ رمضان برای ما ارسال کنید: @vatan_h_honar
#ایران_قهرمان🇮🇷#یزد_قهرمان

۶:۲۵

thumbnail

۶:۲۵

thumbnail

۶:۲۵