عکس پروفایل زهرا رشیدیز
۱۱۳ عضو

زهرا رشیدی

نوقلمِ تازه کارundefinedundefined
برای معاشرت، برای نقد، برای نظرات @zahra_rash1d1
بسم‌اللهآستین‌های خدا
صبح که از خواب بیدار شدم به خانم صفاییه پیام دادم که من دوتا صوت پیش‌مصاحبه دارم و دوتا مصاحبهٔ جلسه سیزدهم و شانزدهم؛ باقی جلسات را ندارم. با این همه جای خالی صوت‌ها چه کنم؟مطمئن بودم با این همه ناقصی متوجه سیر کار نمی‌شوم تا متن به درد بخوری ازش بنویسم‌.
عصر بود که خانم صفاییه باقی جلسات را هم فرستاد. یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم بالای بیست ساعت مصاحبه‌ است. قد یک کتاب می‌شود از سارا و زندگی‌اش نوشت.
دلم می‌خواست بزنم زیر کاسه کوزهٔ همه چیز و بگویم خیلی سخت است‌، از من بر نمی‌آید. نمی‌توانم این همه صوت را توی همین یک هفته ده روز حتی بشنوم چه رسد به باقی کارها.
توی گروه دوستانم نوشتم: «بچه‌ها مثل آهو تو عسل گیر کردم، دلم می‌خواد لفت بدم.»خانم سین گفت: «چرا قبول کردی؟ می‌گفتی نمی‌تونم!»
به چرایش فکر کردم. بدم نمی‌آمد به مسئولش بگویم یک مصاحبه دیگری بدهید از همین دو سه ساعته‌ها. اما نگفتم. انگار ته دلم می‌خواستم کار سخت‌تر را انجام بدهم؛ مثل قدیم‌ها.
خیلی سال بود که دیگر زیر بار کارهای سخت و خیلی‌ سخت نرفته‌ بودم. کتاب‌های سخت نمی‌خواندم. مسئولیتی قبول نمی‌کردم. مهمانی‌های بزرگ برگزار نمی‌کردم. غذاهای زمان‌بر درست نمی‌کردم. دست به چرخ خیاطی نمی‌زدم. کارهای خانه را سمبل می‌کردم، حتی امسال خانه‌تکانی هم نکردم.
حالا بعد از سال‌ها کار سختی بهم چشمک می‌زد. تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بود برای سخت تلاش‌کردن. برای وقتی که وسط کار وابمانم، دست‌هایم را بالا ببرم و به خدا بگویم: «من نمی‌دونم، از عهدهٔ من خارجه، خودت یک کاریش کن.» خدا هم آستین‌هایش را بالا بزند و دستی به سروگوش کارها بکشد.
دوست دارم مثل قبل‌ دوباره آستین بالازدن‌های خدا را ببینم.
@zahrarash1d1
۲ شهریور ۱۴۰۵
undefined۱۱
undefined۸
undefined۲

۳۵۲

۱۳:۴۸