بله | کانال خاطرات‌ هَمْسَـران 🌸🍃
عکس پروفایل خاطرات‌ هَمْسَـران 🌸🍃خ

خاطرات‌ هَمْسَـران 🌸🍃

۱۵.۸ هزار عضو
undefinedundefined

تازه عقد کرده بودم مادرشوهرم گفت حالا می تونم باخیال راحت برم مسافرت یکی هست مواظب خونه هست هم یه غذای گرم درست میکنه جلوی پسرم. شوهرم می گذاره.
خلاصه منم خوشحال یه حس بزرگی بهم دست داد گفتم حسابی باید خودمونشون بدم.
مادرشوهرم خيلی سفارش کردسماور مواظب باش بدونه آب نباشه ۵۰ تامرغ دارم هرروز بشمار بعد غذا بده کليد انباری روهم داد بهم رفت
اولين روز روسری ازپشت بستم روفرشی شستم روگیر پارچه‌ ایناروشستم آوردم گذاشتم روبخاری تاگذاشتم چنان صدای وحشتناکی اومد نگاه کردم دیدم شیشه ترکید خورد شد undefined
زنگ زدم به همسرم گفت فدای سرت undefinedفرداش رفتم سماور روشن کردم یادم رفت آب بريزم توش undefinedازبوی گندش تاچندوقت نتونستیم چای بخوریم.
دیگه خودم مونده بودم انقدچرابدشانسم. جارو برقی رفتم بکشم یکم محکم کشیدم لوله‌ ازجاکنده شد تودستم بود undefinedundefined
يه روز مونده بود مادرشوهرم بیاداین همه خرابکاری وای برنج تموم شده بود خواستم برم انباری هرچی گشتم نبود باورکنید نبود کلید
زنگ زدم به همسرم گفتم توروخدابیا اونم اومد باسنگ چرخ درباز کردundefinedundefinedخلاصه که مادرشوهر جان آمد خانه ي که‌ چهار دیوار سقف خونه سالم بود
خداروشکر چیزی نگفت حی تودلم می گفتم که توحیاط یه دادمحکم زدصدام زدگفتم بله مامان وای وای وای عروس مرغ های من ۲۰ چراهست این یه هفته نشموردی undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedمنم تودلم گفتم حالا چی شده این همه خرابکاری روندید فقد اینوundefinedundefinedundefined


undefined #سوتی_بفرست undefinedundefined
undefined @mary1317

┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۴:۰۷

بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
thumbnail
قدیمی ترین کانال کفش بله همینهundefined
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالیundefined
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومنننundefinedundefined
ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره undefinedundefined
ble.ir/join/HLjNNwDV8C

۱۴:۰۷

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
undefined کفشای اینجا #چرم_تبریزه و نصف قیمت ، چون از خود تولیدکننده میخریundefinedundefined
۹۸٪ رضایت مشتری دارن undefinedundefinedundefinedble.ir/join/HLjNNwDV8C
undefined مشاهده کفش‌های سال جدید
undefined مشاهده کفش‌های سال جدید

۱۴:۰۷

undefinedundefined
یه بار دوروز سر موضوعی منو شوهرم سر سنگین بودیم با هم ، داشتیم میرفتیم خونه مامانش دوباره بحثمون شد وسط بحث یهو با عصبانیت گفت ببین خواهر من...undefinedundefined
یهو دوتامون نگاه کردیم به هم پوکیدیم از خنده undefinedundefinedهیچی دیگه اشتی کردیم



undefined#تجربه
undefined#سیاست
undefined#عاشقانه

undefinedدلانه هات رو برام بفرست undefinedundefinedundefinedundefined
undefined @mary1317


┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۴:۱۹

undefinedundefined

یه بار هم با شوهرم رفته بودیم خرید بعد من باردار بودم و آروم راه می رفتم ، شوهرم گفت فلان جا رسیدی وایسا من زودتر میرم ماشین میارم.خلاصه من رسیدم به محل مورد نظر اما شوهری نیومد ، سابقه نداشت ، همیشه اون زودتر می رسید ، یه مدت که گذشت بالاخره پیداش شد .بعد که سوار شدم گفتم چرا دیر کردی ؟ خندید و گفت ماجرا داره ؟undefined
نگو با سوییچ خودمون یه ماشین دیگه رو باز کرده ، پشت فرمون هم نشسته یهو متوجه میشه که این ماشین خودش نیست که . به سرعت نور پیاده میشه ماشینه رو قفل می کنه و دنبال ماشین خودمون می گرده تا پیداش می کنه
حالا ماشین طرفundefinedundefinedسوییچundefinedundefinedundefinedشوهریundefinedundefinedundefinedundefinedماشین خودمونundefinedundefined


undefined #سوتی_بفرست undefinedundefined
undefined @mary1317

┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۴:۱۹

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
خبر فوری: کوچولوها مهمان ویژه پارک آبی اُپارک! undefined undefined
undefinedفقط تا 25 اردیبهشت!undefined
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید undefinedundefined
undefinedبرای دریافت بلیت هدیه روی لینک زیر کلیک کنید undefined
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9

۱۴:۲۰

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
.این تخفیف دیگه تکرار نمیشه
undefinedخدمات احیا صافی مو در مرکز مو undefinedسعیده درویش زادundefinedundefinedمعتبرترین و تخصصی ترین مرکز احیا صافی موundefinedکه انتخاب بازیگرها ، بلاگرها و افراد مشهورهundefined
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
undefinedهمین الان میتونید مشاوره رایگان بگیرید و نوبت خودتون رو رزرو کنید undefinedundefinedundefinedمشاوره و رزرو فوریble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNundefined خدمات0912484741509124847415
undefinedتهران، سعادت آبادundefinedundefinedهمه روزه ( ساعت ۱۰ الی ۶ )

۱۴:۲۰

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#سیاست_رفتاری
ساده و خلاصه میگم:
منت کشی های بی دلیل از هرکسی به اون جرات قهر های بی دلیل میده...
لطفا زیادی نامزد بازی درنیارین...

‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌
ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۳۳

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#سیاستهای_همسردارئ🫷❤️🫸
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺗﺎﻥ ﺧﺪﺷﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
undefined ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪی ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻏﺮ ﻭ ﻧﻖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ دو ﻧﻔﺮ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ کند.
undefined ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺟﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﺑﯿﺖ کنید...!



ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۴:۳۳

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
undefined مهتاب کرامتی بعد از ۴ سال، با نقشی که هیچ‌کس انتظارش رو نداشت برگشته!
بازی متفاوتش در «گل‌سنگ» همه رو غافلگیر کرده undefined
این سریال از قسمت اول حسابی سروصدا کرده…
undefined خودت ببین چرا همه دارن درباره‌ش حرف می‌زنن
undefined تماشای قسمت دوم گل‌سنگ
undefined تماشای قسمت دوم گل‌سنگ


از اینجا تماشا کنundefined

۱۴:۳۳

بچه که بودم میخواستم نماز به دختر داییم یاد بدم گفتم تو پشت سر من وایسا یه چادر خیلی بلند هم سرم بودگفتم هرچی من رفتم توهم برو خلاصه من اومدم برم رکوع نگو قبل از من رفته بود رکوع با پشتم خوردم بهش یدفه خورد به دیوار پاهاشم 180 باز بودهمون لحظه خشتکش جر خورد و نفخ داشت همزمان با ورود شوهر خالم صدای بدی ازش پیچید منم جا نماز زدم زیر بغلم و الفرار undefinedundefinedundefined

undefined #سوتی_بفرست📝undefined @mary1317
undefined @zan_shohar

۱۴:۴۷

از وقتی پدربزرگم فوت کرده (طرف پدری) مادربزرگم هر هفته خونه ما تشریف دارن؛و از اونجایی که شب خواب زیاد میبینن سوتی هم زیاد میدن که من دو موردشو خدمتتون عرض میکنم شادروان شیدundefinedمورد اول اینکه یه بار رو مبل خواب بود نصف شبی بلند شد وایستاد به سرجاش نگاه کردundefinedیه چیزایی زیر لب میگفت که متوجه نمیشدیم رفتم جلو دیدم داره پشت سر هم هی میگه:نشاشیدم اکبر بخدا نشاشیدمundefinedبعد خم شد دست کشید رو مبل گفت ببین خیس نیست، خشکه. من شاش نکردمundefinedundefined(حالا درحقيقت بی اختیاری ادرار هم نداره ها نمیدونم چش بود که انقدر قسم میخورد نشاشیدمundefined)

خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،undefinedبعد یکم وول خورد و بین چشاش یکم باز شد.به پشت خوابیده بود بعد یه دفعه به شونه خوابید و دستشو تند تند حالتی که ظرفی چیزی میشوری، دایره وار و نوازش وار کشید به بالشundefinedنزدیک یک دقیقه این حرکات ادامه داشت و من با خنده و تعجب فراوان خیره شده بودم بهشundefinedundefinedیهو پاشد نشست قیافشم اینجوریundefinedیکم به طرف راست نگاه کردundefined یکم به چپundefinedو یکم به دور دست ها خیره شدundefinedبعد با لبخندی ملیح به من نگاه کرد و گفت حیاطو شستمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined #سوتی_بفرست📝undefined @mary1317
undefined @zan_shohar

۱۴:۴۷

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
پیجم پر از گلهای دست ساز که میتونه به خونت رنگ و بویی دیگه بدهundefinedundefinedundefined
خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدانundefinedundefinedundefined
چون مثل گل طبیعی و هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده undefinedundefinedundefinedیه سر به پیجم بزن
اینم بگم که کاملا منعطفنundefinedundefinedundefined

ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp

۱۴:۴۷

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
undefined۳ عطر ممنوعه تو ایران که تو قرار اول طرفو جذب خودت میکنی و دل هر کسی رو بخوای باهاش میبری
undefinedتمامی عطرهای ارزون و کمیاب تو کانال زیرundefinedhttp://ble.ir/lidooma_perfumehttp://ble.ir/lidooma_perfume

۱۴:۴۸

از وقتی پدربزرگم فوت کرده (طرف پدری) مادربزرگم هر هفته خونه ما تشریف دارن؛و از اونجایی که شب خواب زیاد میبینن سوتی هم زیاد میدن که من دو موردشو خدمتتون عرض میکنم شادروان شیدundefinedمورد اول اینکه یه بار رو مبل خواب بود نصف شبی بلند شد وایستاد به سرجاش نگاه کردundefinedیه چیزایی زیر لب میگفت که متوجه نمیشدیم رفتم جلو دیدم داره پشت سر هم هی میگه:نشاشیدم اکبر بخدا نشاشیدمundefinedبعد خم شد دست کشید رو مبل گفت ببین خیس نیست، خشکه. من شاش نکردمundefinedundefined(حالا درحقيقت بی اختیاری ادرار هم نداره ها نمیدونم چش بود که انقدر قسم میخورد نشاشیدمundefined)

خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،undefinedبعد یکم وول خورد و بین چشاش یکم باز شد.به پشت خوابیده بود بعد یه دفعه به شونه خوابید و دستشو تند تند حالتی که ظرفی چیزی میشوری، دایره وار و نوازش وار کشید به بالشundefinedنزدیک یک دقیقه این حرکات ادامه داشت و من با خنده و تعجب فراوان خیره شده بودم بهشundefinedundefinedیهو پاشد نشست قیافشم اینجوریundefinedیکم به طرف راست نگاه کردundefined یکم به چپundefinedو یکم به دور دست ها خیره شدundefinedبعد با لبخندی ملیح به من نگاه کرد و گفت حیاطو شستمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined #سوتی_بفرست📝undefined @mary1317
undefined @zan_shohar

۱۴:۵۸

سال 84 داداشم عقد کرد خیلی با خانواده خانمش رودربایستی داشتخلاصه روز مادر شد داداشم به من گفت بیا بریم خرید کمک کن تو خرید رابطه من و داداشم خیلی خوب بود منم یه دختر 16 ساله آخه داداش از آبجی بزرگه کمک میگرفتیundefinedهیچی مامانم گفت من که چیزی نمیخوام گناه داره انقد خرجش بالا بره منم بی عقل جدی گرفتمرفتیم داداشم گفت طلا بگیریم آخه خیلی ارزون بود اون موقع هاگفتم مامانم که گفت من چیزی نمیخوام برا مادر زنتم یه انگشتر ساده میگیریم با اون رودربایستی داری مامانمم که ناراحت نمیشه یه چی براش میگیریمیه انگشتر گرفتیم 18 هزارتومن یه تونیک برا مامانم گرفتیم 10 تومن اومدیم خونه چشمتون روز بد نبینه مامانم کاری به سرمون آورد که تونیکه رو آبجیم برداشت انگشتر رو هم خودم پول توجیبیهامو دادم گرفتم بعدم خواهر بزرگم و داداشم رفتن یه 10 تومن گذاشتن رو پوله دو تا انگشتر جفت هم خریدن و اومدنچند شب پیش یادم اومد غش کردم از خنده و از کارمداداش بیچارم undefinedundefinedundefinedundefinedمنundefinedundefinedundefinedundefinedمامانمundefinedundefinedundefinedundefinedآبجیمundefinedundefinedundefinedundefinedمنم از وقتی ازدواج کردم هرچی روز مادر وپدر میگیرم برا مامانم و مادرشوهرم و پدرم وپدرشوهرم جفت میگیرمundefinedundefined

undefined #سوتی_بفرست📝undefined @mary1317
undefined @zan_shohar

۱۴:۵۸

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
در هیاهو و فشارهای زندگی روزمره، داشتن فضایی امن و خصوصی برای بیان افکار و مدیریت احساسات یک ضرورت است. ربات «همراه هم»، بستری آرام و بدون قضاوت را فراهم کرده است تا بتوانید دغدغه‌های ذهنی خود را بنویسید و از بار روانی آن‌ها بکاهید. این دستیار مجازی نه تنها گوش شنوای شما برای رسیدن به نظم ذهنی است، بلکه تلاش می‌کند با بررسی صحبت‌هایتان، راهکارها و پیشنهادهای ساده‌ای نیز برای عبور از چالش‌های روزمره به شما ارائه دهد.
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot

۱۶:۱۶

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
کتونی ۱۸۰ درجه معتبرتربن فروشگاه کتونی در ایران با بیش از ۲۰ سال سابقه فعالیت امکان مرجوع ، تعویض سایز و مدل بعد از خریدارسال به سراسر ایران
حتما عضو کانال شو ، چون مدل های جدیدی رسیدهundefined
@180sport@180sport@180sport

۱۶:۱۶

خاطرات‌ هَمْسَـران 🌸🍃
#قسمت undefinedundefined خیلی تمیز بود و بوی عطر و ادکلن فضای توی ماشین رو پر کرده بود. .دلم میخواست مدتها تو ماشینش بشینم ...با لذت چشمهامو بستم و ماشین حرکت کرد الان که بهش فکر میکردم میببنم چقدر احمق بودم و چقدر ابله بودم که خودمو سپردم دست یه مرد ...انگار یادم رفته بودم من بیوه زنم ! اونم یه جووان..نزدیک یک ساعت رفتیم. ..شاپور بذله گویی میکرد و دلمو با حرفهاش میبرد! منم غش غش میخندیدم. تا اینکه یهو از شیشه ماشین چشمم به بیرون افتاد. _:اینجا کجاست ؟ شبیه محله ما نیست .. _:دوستم بهم بدهکاره گفتم ازش بدهیمو بگیرم سر راه ... شاپور دوسه تا کوچه پیچید و جلو یه خونه بزرگ که تقریبا شبیه ویلا بود نگه داشت .. _:خب بریم _:منم بیام ؟ برو ببین اصلا دوستت خونه هست یانه ..لزومی نداره من بیام .. _:بیا شراره میخوام به دوستم به عنوان زنم معرفیت کردم. ببینه چه زنی دارم .. لبخندی از سر رضایت زدم،هیچ زنی نمیتونه بگه عاشق تحسین شدن از زبان معشوق نیست ! من عاشق بودم و با دلبریایی شاپور عاشق تر و دیوانه تر میشدم ! بی چون و چرا چشمی گفتم و با غرور پیاده شدم. .. برام عجیب بود که شاپور خودش کلید این خونه رو داشت. _:کلیدشو داری ؟ _:خونه خودممه دادم کرایه بهش. . با شنیدن اینکه این خونه خوشگل و بزرگ خونه شاپوره دلم داشت از شعف ضعف میکرد. حیاط خوشگلشو طی کردیم ..همه جا سوت و کور بود .. _:انگار دوستت خونه نیست ... _:تا اینجا اومدیم. بریم تو ..اگه هم نباشه یه گلویی تر کنیم من چایی بعد نهار نخورم سر درد میشم. .. بازم مخالفت نکردم هرچند آشفته شدم ولی به روی خودم نیاوردم و همراه شاپور وارد خونه شدیم..... متعجب داشتم درو دیوارهای خونه رو نگاه میکردم ..روی همه مبل ها و تابلو هاملافه سفید کشیده بودن..بند دلم پاره شد عرق سرد کردم ! یه قدم برگشتم سمت عقب شاپور متوجه وحشت تو چشمهام شد .. _:چیههه؟؟ _:اینجا معلومه خیلی وقته کسی زندگی نمیکنه بهم دروغ گفتی برگشتم برم که شاپور زودتر ازمن درو بست ! دستشو رو در فشار داد و با لحن درمونده ای گفت _:دروغ نگفتم که ! اون تو انباری اینجا زندگی میکنه یه جورایی نگهبانه.. _:پس ..پس چرا درو بستی ...بزار برم ...اشتباه کردم باهات اومدم. تمام موهای بدنم سیخ شدن، تو همون حالت با التماس گفتم_:بهم دست نزن ! لطفا ! شاپور برام خندید ! دلم با خندش آروم شد از جلو در کنار رفت. خودشو روی یه کاناپه رها کرد_:خب ..برووو ..این راه ..اونم جاده. .اصلا میدونی کجایی ؟ میدونی چجوری باید تنهایی برگردی ؟ به گریه افتادم. رفتم سمتش. _:خب باهم برگردیم...اگه گشنته،تشنته چیزی بخور زود بریم من میترسم ..همیشه از خونه های بزرگ این شکلی میترسیدم. شاپور خندید_:فکر میکنی اینجا روح داره ؟ قلبم اومد دهنم_:نمیدونم ولی شنیدم ! ! هوا تاریک نشده باید برگردم،خواهش میکنم. . شاپور بلند شد _:بیا ...بیا کم اراجیف بگوووو .. چشمهام از شنیدن حرفش داشت از حدقه میزد بیرون دست و پام شروع کردن به لرزیدن،یخ شدم. .کرخت و بی حس ! یهو قالب تهی کردم ..زیر پاهام خالی شد. زانوهام قوت خودشونو از دست دادن ..همونجا رو دو زانو بی حال افتادم... شاپور پوز خندی زد،منو برد سمت پله ها ..پله های چوبی که میرسید به طبقه دوم ..به قدری بی جون شده بودم از شوک و و‌حشت که زبونم قدرت تلکم نداشت. فقط نگاهش کردم و اشک از گوشه چشمم بارید .. منکه میخواستم زنش بشم... بسختی لب از لب باز کردم _:خواهش میکنم ؟ من دوستت دارم. فکر میکردم توهم دوسم داری!! _:مگه من گفتم دوستت ندارم ؟ خب دوستت دارم که میخوامت.. _:چرا با گناه ؟؟ خب محرم میشیم ..من میشم مال تو ... _:نگران گناهشی؟ خودم صیغه میخونم. ! _:نگران گناهش ..نگران آبروم ..نگران خودم ..آیندم .. _:اااه. کلافم نکن . وقتی قراره باهم ازدواج کنیم دیگه دلیل نداره بترسی. اینو گفت و صیغه خوند و.... با سردرد بلند شدم ،شاپور داشت دوش میگرفت،بهم گفت تا دوش میگیرم توهم یه آبی به دست و صورتت بزن ! بلندشدم رفتم جلو آیینه خاک گرفته. .با پشت دستم غبارشو کنار زدم و خیره شدم بهش.. چشمهام قرمز شده بود ..موهام پریشون بود چند لحظه خیره شدم به خودم _:همینو میخواستی شراره ؟؟ به خدا چی قراره بگی ؟؟ به پدرو مادرت اگه زمانی بفهمن ؟ به و.پجدانت اگه با شاپور ازدواج نکنی ؟ اصلا شاید اون دیگه باهات ازدواج نکنه..وای با این جمله آخرم دنیا خراب شد رو سرم ..سریع رفتم.دویدم پایین رفتم حیاط شیر آب رو باز کردم و صورتمو تند و تند آب میزدم ..انگار با چندمشت آب آتش درونم رو میتونستم خاموش کنم ...گریم امونمو برید...همونطور داشتم با گریه صورتمو میشستم که شاپور شسته رفته اومدپیشم ..جای شانه رو موهاش مشخص بود ! گونه هاش برق میزد. undefined #ادامه‌دارد ... ┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

روایتی از سرگذشت زندگیِ #شراره




undefinedundefinedundefined

۱۶:۲۰

خاطرات‌ هَمْسَـران 🌸🍃
undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefined undefined undefined undefined undefined روایتی از سرگذشت زندگیِ #شراره undefinedundefinedundefined
#قسمت undefinedundefined

یک بار پیشتر عرض کردم ایشون کلا از خانوادمون طرد شدن ! پدرم بدون اینکه برگرده و نگامون کنه گفت_:برام پیغام فرستاده بود که شراره رو میخواد همین دیروز !منم رو حساب همین حرف بلندشدم رفتم برای پرس و جو ...با خودم گفتم چطور میشه دوتا برادر یهو یه دختررو بخوان نمیتونه که ...پدرم سرشو بالا گرفت _:مگه نه آقا شاپور !شاپور در حالی که ذهنش انگار مشغول بود سریع به خودش اومد و گفت_:من حق برادرمو میزارم کف دستش دیگه چی ؟ دلم میخواست در ادامش بگه من اصلا زن ندارم کی این حرفو زده ولی درموردش هیچی نگفت. .و این سکوت مهر تایید همه ی حرفهای پدر بیچارم بود!! پدرم آهی عمیق کشید و بلند شد _:دیگه سلامتی شما ! این شما و این شراره. من بهش در محضر خود شما میگم ..من راضی به این وصلت نیستم. راضی نیستم دخترم بره تو خونه ای که آشیانه یه زن دیگس ..راضی نیستم پاتو خونه ای بزاره که چشم برادرشوهر دنبالش،باشه. راضی،نیستم مادرت هربار که شراره روببینه منو فحش بده که دختر بهت دادم ..راضی نیستم با مردی ازدواج کنه که اینقدر راحت دروغ میگه! ولی خب شراره خودش راضیه به این زندگی تحقیر آمیز که آخرش از اولش مشخصه الانم شما مرخصی ..فردا صبح میای دستشو میگیری بی سرو صدا میبری دفتر خونه عقدش میکنی و میرید پی زندگیتون و تا عمر دارید اسمی ازما به زبون نمیارید چون دختری که الان بین مرد غریبه و پدرش مرد غریبه رو انتخاب میکنه دیگه دختر من نیست . پدرم اینو گفت خواست از اتاق مهمان بره که شاپور با یه لحن حق به جانبی گفت_:صبر کنید زیاد دور برندارید. من اگه اینجام به اصرار دخترتونه ...وقتی شاپور اینو گفت یک آن انگار ازش بریدم ! تمام احساسم عشقم بهش شد نفرت! یعنی میخواست همه چیزو بگه ؟ همون لحظه که از وحشت داشتم ذره ذره میمر.دم به خودم گفتم اگه به پدرم خبط و خطای امروزمو بگه همین امشب خودمو میکشم!با چشمهام تاجای ممکن التماسش کردم. پدرم یه تای ابروشو بالا داد_:چی ؟؟ دختر من ؟ پدرم برگشت سمتم_:شراره این پسر چی داره میگه ؟ انتظار داشت سر بالا کنم و بگم داره اراجیف میگه ولی شرمنده بودم. .سرمو پایین انداختم ..شاپور لب باز کرد_:دخترت گفت نمیخواد زن پسر خالش بشه و هرچه زودتر بیا محرم بشیم تا خالم هم تکلیفش با پسرش مشخص بشه. .از اینکه اصل ماجرارو نگفت دلم آروم شد هرچند برای پدرم همین حرف هم سنگین بود و کمر شکن ..بسختی سر بالا کردم و نگاهی به پدر بیچارم انداختم پوزخندی برام زد _:امیدوارم خوشبخت بشی ! اینو و گفت و رفت ! درو محکم کوبید در بسته شد و من و شاپور تنها شدیم رفتم سمتش ..دستهامو مشت کردمو کوبیدم رو سینش _:تو زن داشتی بهم نگفتی؟ چی بهت میرسه از اینکه پدرمو جلو چشمم له کنی ؟؟از اینکه با آبروی یه مرد بازی کنی ...دیدی؟ اشکشو دراوردی با حرفهات... شاپور چند بار نفس عمیقی کشید _:آروم باش شراره ..پدرت امشب تورو نخواست ! کاری نکن منم بزارم برم. .اشکهامو کنار زدم_:داری تهدیدم میکنی شاپور ؟ پس کووو عشقی که به حاطرش بلندشدی اومدی ؟ من که داشتم زندگیمو میکردم. ..تو اومدی گفتی منو میخوای ...حالا معنی این کارا چیه. ..اصلا چرا بهم دست زدی تا من الان نتونم داد بزنم و بگم گم.شی از خونمون بیرون ...شاپور رفت سمت در ..لبهاشو کمی جمع کرد نگاهی نافذ بهم کرد و گفت_:مجبور بودم ! چون میدونستم بفهمی زن دارم قبولم نمیکنی پسم میزنی ..مجبو.ر شدم اونکارو کنم چون میشناختمت ..چون میدونستم اینجووری مجبوری بهم بله بگی ...شاپور وقتی اینارومیگفت. ..شاپور وقتی اینارو میگفت حس میکردم دنیا دیگه داره برام تموم میشه. پشت اشکهای سیل آسام تصویرشو تار دیدم ! _:من میرم بندو بساطتو جمع کن .آماده باش صبح ساعت ۹ میام دنبالت میریم دفتر خونه عقد میکنیم از اونجا هم میریم ! فعلا خدا نگهدار...چیزی نگفتم ..صدای بازو بسته شدن در بهم گفت که شاپور رفت. .شرمم بود از اتاق برم بیرون ! درموردم فکرهای ناحق میکردن ! حتما میگفتن چقدر این دختربی حیا بوده و خبر نداشتن !همونجا یه گوشه کز کردم و به درد خودم داشتم میمر.دم که چند ساعت بعد مادرم با یه لقمه تو دستش اومد کنارم_:بگیر بخور...نگاش کردم بسختی جلوی گریمو گرفتم _:گشنم نیست ._:وسایلاتو که لازم داشتی رو جمع کردم صبح فقط آقات میاد امضا بده ! نمیخوام صبح بیای برای خداحافظی از همونجا بری. .فقط حواست باشه زندگی سختی پیش رو داری ..زندگی با هوو با مادرشوهر کار هرکسی نیست ! منم مقصرم کاش همون اول که دیدمش اینقدرقربون صدقش نمیرفتم تا این همه تو شیفتش نشی. مادر زندگی دک و پوز نیست. .زندگی یه عمر اخلاق و رفتاره ..شبهایی که بفهمی شوهرت پیش یه زن دیگس برات صبح نمیشه...


undefined #ادامه‌دارد...


┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۷:۰۴