تازه عقد کرده بودم مادرشوهرم گفت حالا می تونم باخیال راحت برم مسافرت یکی هست مواظب خونه هست هم یه غذای گرم درست میکنه جلوی پسرم. شوهرم می گذاره.
خلاصه منم خوشحال یه حس بزرگی بهم دست داد گفتم حسابی باید خودمونشون بدم.
مادرشوهرم خيلی سفارش کردسماور مواظب باش بدونه آب نباشه ۵۰ تامرغ دارم هرروز بشمار بعد غذا بده کليد انباری روهم داد بهم رفت
اولين روز روسری ازپشت بستم روفرشی شستم روگیر پارچه ایناروشستم آوردم گذاشتم روبخاری تاگذاشتم چنان صدای وحشتناکی اومد نگاه کردم دیدم شیشه ترکید خورد شد
زنگ زدم به همسرم گفت فدای سرت
دیگه خودم مونده بودم انقدچرابدشانسم. جارو برقی رفتم بکشم یکم محکم کشیدم لوله ازجاکنده شد تودستم بود
يه روز مونده بود مادرشوهرم بیاداین همه خرابکاری وای برنج تموم شده بود خواستم برم انباری هرچی گشتم نبود باورکنید نبود کلید
زنگ زدم به همسرم گفتم توروخدابیا اونم اومد باسنگ چرخ درباز کرد
خداروشکر چیزی نگفت حی تودلم می گفتم که توحیاط یه دادمحکم زدصدام زدگفتم بله مامان وای وای وای عروس مرغ های من ۲۰ چراهست این یه هفته نشموردی
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۴:۰۷
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
قدیمی ترین کانال کفش بله همینه
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالی
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومننن

ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره

ble.ir/join/HLjNNwDV8C
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالی
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومننن
ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره
ble.ir/join/HLjNNwDV8C
۱۴:۰۷
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
کفشای اینجا #چرم_تبریزه و نصف قیمت ، چون از خود تولیدکننده میخری

۹۸٪ رضایت مشتری دارن

ble.ir/join/HLjNNwDV8C
مشاهده کفشهای سال جدید
مشاهده کفشهای سال جدید
۹۸٪ رضایت مشتری دارن
۱۴:۰۷
یه بار دوروز سر موضوعی منو شوهرم سر سنگین بودیم با هم ، داشتیم میرفتیم خونه مامانش دوباره بحثمون شد وسط بحث یهو با عصبانیت گفت ببین خواهر من...
یهو دوتامون نگاه کردیم به هم پوکیدیم از خنده
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۴:۱۹
یه بار هم با شوهرم رفته بودیم خرید بعد من باردار بودم و آروم راه می رفتم ، شوهرم گفت فلان جا رسیدی وایسا من زودتر میرم ماشین میارم.خلاصه من رسیدم به محل مورد نظر اما شوهری نیومد ، سابقه نداشت ، همیشه اون زودتر می رسید ، یه مدت که گذشت بالاخره پیداش شد .بعد که سوار شدم گفتم چرا دیر کردی ؟ خندید و گفت ماجرا داره ؟
نگو با سوییچ خودمون یه ماشین دیگه رو باز کرده ، پشت فرمون هم نشسته یهو متوجه میشه که این ماشین خودش نیست که . به سرعت نور پیاده میشه ماشینه رو قفل می کنه و دنبال ماشین خودمون می گرده تا پیداش می کنه
حالا ماشین طرف
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۴:۱۹
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
خبر فوری: کوچولوها مهمان ویژه پارک آبی اُپارک!

فقط تا 25 اردیبهشت!
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید

برای دریافت بلیت هدیه روی لینک زیر کلیک کنید 
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9
۱۴:۲۰
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
.این تخفیف دیگه تکرار نمیشه
خدمات احیا صافی مو در مرکز مو
سعیده درویش زاد
معتبرترین و تخصصی ترین مرکز احیا صافی مو
که انتخاب بازیگرها ، بلاگرها و افراد مشهوره
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
همین الان میتونید مشاوره رایگان بگیرید و نوبت خودتون رو رزرو کنید 

مشاوره و رزرو فوریble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJN
خدمات0912484741509124847415
تهران، سعادت آباد
همه روزه ( ساعت ۱۰ الی ۶ )
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
۱۴:۲۰
#سیاست_رفتاری
ساده و خلاصه میگم:
منت کشی های بی دلیل از هرکسی به اون جرات قهر های بی دلیل میده...
لطفا زیادی نامزد بازی درنیارین...
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۳۳
#سیاستهای_همسردارئ🫷❤️🫸
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺗﺎﻥ ﺧﺪﺷﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
ماریا هستم بهم پیام بده
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۴:۳۳
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
بازی متفاوتش در «گلسنگ» همه رو غافلگیر کرده
این سریال از قسمت اول حسابی سروصدا کرده…
از اینجا تماشا کن
۱۴:۳۳
بچه که بودم میخواستم نماز به دختر داییم یاد بدم گفتم تو پشت سر من وایسا یه چادر خیلی بلند هم سرم بودگفتم هرچی من رفتم توهم برو خلاصه من اومدم برم رکوع نگو قبل از من رفته بود رکوع با پشتم خوردم بهش یدفه خورد به دیوار پاهاشم 180 باز بودهمون لحظه خشتکش جر خورد و نفخ داشت همزمان با ورود شوهر خالم صدای بدی ازش پیچید منم جا نماز زدم زیر بغلم و الفرار 


#سوتی_بفرست📝
@mary1317
@zan_shohar
۱۴:۴۷
از وقتی پدربزرگم فوت کرده (طرف پدری) مادربزرگم هر هفته خونه ما تشریف دارن؛و از اونجایی که شب خواب زیاد میبینن سوتی هم زیاد میدن که من دو موردشو خدمتتون عرض میکنم شادروان شید
مورد اول اینکه یه بار رو مبل خواب بود نصف شبی بلند شد وایستاد به سرجاش نگاه کرد
یه چیزایی زیر لب میگفت که متوجه نمیشدیم رفتم جلو دیدم داره پشت سر هم هی میگه:نشاشیدم اکبر بخدا نشاشیدم
بعد خم شد دست کشید رو مبل گفت ببین خیس نیست، خشکه. من شاش نکردم
(حالا درحقيقت بی اختیاری ادرار هم نداره ها نمیدونم چش بود که انقدر قسم میخورد نشاشیدم
)
خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،
بعد یکم وول خورد و بین چشاش یکم باز شد.به پشت خوابیده بود بعد یه دفعه به شونه خوابید و دستشو تند تند حالتی که ظرفی چیزی میشوری، دایره وار و نوازش وار کشید به بالش
نزدیک یک دقیقه این حرکات ادامه داشت و من با خنده و تعجب فراوان خیره شده بودم بهش
یهو پاشد نشست قیافشم اینجوری
یکم به طرف راست نگاه کرد
یکم به چپ
و یکم به دور دست ها خیره شد
بعد با لبخندی ملیح به من نگاه کرد و گفت حیاطو شستم






#سوتی_بفرست📝
@mary1317
@zan_shohar
خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،
۱۴:۴۷
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
پیجم پر از گلهای دست ساز که میتونه به خونت رنگ و بویی دیگه بده


خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدان

چون مثل گل طبیعی و هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده 

یه سر به پیجم بزن
اینم بگم که کاملا منعطفن


ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp
خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدان
اینم بگم که کاملا منعطفن
ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp
۱۴:۴۷
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
۱۴:۴۸
از وقتی پدربزرگم فوت کرده (طرف پدری) مادربزرگم هر هفته خونه ما تشریف دارن؛و از اونجایی که شب خواب زیاد میبینن سوتی هم زیاد میدن که من دو موردشو خدمتتون عرض میکنم شادروان شید
مورد اول اینکه یه بار رو مبل خواب بود نصف شبی بلند شد وایستاد به سرجاش نگاه کرد
یه چیزایی زیر لب میگفت که متوجه نمیشدیم رفتم جلو دیدم داره پشت سر هم هی میگه:نشاشیدم اکبر بخدا نشاشیدم
بعد خم شد دست کشید رو مبل گفت ببین خیس نیست، خشکه. من شاش نکردم
(حالا درحقيقت بی اختیاری ادرار هم نداره ها نمیدونم چش بود که انقدر قسم میخورد نشاشیدم
)
خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،
بعد یکم وول خورد و بین چشاش یکم باز شد.به پشت خوابیده بود بعد یه دفعه به شونه خوابید و دستشو تند تند حالتی که ظرفی چیزی میشوری، دایره وار و نوازش وار کشید به بالش
نزدیک یک دقیقه این حرکات ادامه داشت و من با خنده و تعجب فراوان خیره شده بودم بهش
یهو پاشد نشست قیافشم اینجوری
یکم به طرف راست نگاه کرد
یکم به چپ
و یکم به دور دست ها خیره شد
بعد با لبخندی ملیح به من نگاه کرد و گفت حیاطو شستم






#سوتی_بفرست📝
@mary1317
@zan_shohar
خب بریم سراغ مورد دوم که برمیگرده به همین دیشب.من به خاطر ماه رمضون شب تا سحر بیدارم،این مادربزرگ باز رو مبل در عمیق ترین لایه خواب بود،
۱۴:۵۸
سال 84 داداشم عقد کرد خیلی با خانواده خانمش رودربایستی داشتخلاصه روز مادر شد داداشم به من گفت بیا بریم خرید کمک کن تو خرید رابطه من و داداشم خیلی خوب بود منم یه دختر 16 ساله آخه داداش از آبجی بزرگه کمک میگرفتی
هیچی مامانم گفت من که چیزی نمیخوام گناه داره انقد خرجش بالا بره منم بی عقل جدی گرفتمرفتیم داداشم گفت طلا بگیریم آخه خیلی ارزون بود اون موقع هاگفتم مامانم که گفت من چیزی نمیخوام برا مادر زنتم یه انگشتر ساده میگیریم با اون رودربایستی داری مامانمم که ناراحت نمیشه یه چی براش میگیریمیه انگشتر گرفتیم 18 هزارتومن یه تونیک برا مامانم گرفتیم 10 تومن اومدیم خونه چشمتون روز بد نبینه مامانم کاری به سرمون آورد که تونیکه رو آبجیم برداشت انگشتر رو هم خودم پول توجیبیهامو دادم گرفتم بعدم خواهر بزرگم و داداشم رفتن یه 10 تومن گذاشتن رو پوله دو تا انگشتر جفت هم خریدن و اومدنچند شب پیش یادم اومد غش کردم از خنده و از کارمداداش بیچارم 


من


مامانم


آبجیم


منم از وقتی ازدواج کردم هرچی روز مادر وپدر میگیرم برا مامانم و مادرشوهرم و پدرم وپدرشوهرم جفت میگیرم

#سوتی_بفرست📝
@mary1317
@zan_shohar
۱۴:۵۸
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
در هیاهو و فشارهای زندگی روزمره، داشتن فضایی امن و خصوصی برای بیان افکار و مدیریت احساسات یک ضرورت است. ربات «همراه هم»، بستری آرام و بدون قضاوت را فراهم کرده است تا بتوانید دغدغههای ذهنی خود را بنویسید و از بار روانی آنها بکاهید. این دستیار مجازی نه تنها گوش شنوای شما برای رسیدن به نظم ذهنی است، بلکه تلاش میکند با بررسی صحبتهایتان، راهکارها و پیشنهادهای سادهای نیز برای عبور از چالشهای روزمره به شما ارائه دهد.
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot
۱۶:۱۶
خاطرات هَمْسَـران 🌸🍃
#قسمت 
خیلی تمیز بود و بوی عطر و ادکلن فضای توی ماشین رو پر کرده بود. .دلم میخواست مدتها تو ماشینش بشینم ...با لذت چشمهامو بستم و ماشین حرکت کرد الان که بهش فکر میکردم میببنم چقدر احمق بودم و چقدر ابله بودم که خودمو سپردم دست یه مرد ...انگار یادم رفته بودم من بیوه زنم ! اونم یه جووان..نزدیک یک ساعت رفتیم. ..شاپور بذله گویی میکرد و دلمو با حرفهاش میبرد! منم غش غش میخندیدم. تا اینکه یهو از شیشه ماشین چشمم به بیرون افتاد. _:اینجا کجاست ؟ شبیه محله ما نیست .. _:دوستم بهم بدهکاره گفتم ازش بدهیمو بگیرم سر راه ... شاپور دوسه تا کوچه پیچید و جلو یه خونه بزرگ که تقریبا شبیه ویلا بود نگه داشت .. _:خب بریم _:منم بیام ؟ برو ببین اصلا دوستت خونه هست یانه ..لزومی نداره من بیام .. _:بیا شراره میخوام به دوستم به عنوان زنم معرفیت کردم. ببینه چه زنی دارم .. لبخندی از سر رضایت زدم،هیچ زنی نمیتونه بگه عاشق تحسین شدن از زبان معشوق نیست ! من عاشق بودم و با دلبریایی شاپور عاشق تر و دیوانه تر میشدم ! بی چون و چرا چشمی گفتم و با غرور پیاده شدم. .. برام عجیب بود که شاپور خودش کلید این خونه رو داشت. _:کلیدشو داری ؟ _:خونه خودممه دادم کرایه بهش. . با شنیدن اینکه این خونه خوشگل و بزرگ خونه شاپوره دلم داشت از شعف ضعف میکرد. حیاط خوشگلشو طی کردیم ..همه جا سوت و کور بود .. _:انگار دوستت خونه نیست ... _:تا اینجا اومدیم. بریم تو ..اگه هم نباشه یه گلویی تر کنیم من چایی بعد نهار نخورم سر درد میشم. .. بازم مخالفت نکردم هرچند آشفته شدم ولی به روی خودم نیاوردم و همراه شاپور وارد خونه شدیم..... متعجب داشتم درو دیوارهای خونه رو نگاه میکردم ..روی همه مبل ها و تابلو هاملافه سفید کشیده بودن..بند دلم پاره شد عرق سرد کردم ! یه قدم برگشتم سمت عقب شاپور متوجه وحشت تو چشمهام شد .. _:چیههه؟؟ _:اینجا معلومه خیلی وقته کسی زندگی نمیکنه بهم دروغ گفتی برگشتم برم که شاپور زودتر ازمن درو بست ! دستشو رو در فشار داد و با لحن درمونده ای گفت _:دروغ نگفتم که ! اون تو انباری اینجا زندگی میکنه یه جورایی نگهبانه.. _:پس ..پس چرا درو بستی ...بزار برم ...اشتباه کردم باهات اومدم. تمام موهای بدنم سیخ شدن، تو همون حالت با التماس گفتم_:بهم دست نزن ! لطفا ! شاپور برام خندید ! دلم با خندش آروم شد از جلو در کنار رفت. خودشو روی یه کاناپه رها کرد_:خب ..برووو ..این راه ..اونم جاده. .اصلا میدونی کجایی ؟ میدونی چجوری باید تنهایی برگردی ؟ به گریه افتادم. رفتم سمتش. _:خب باهم برگردیم...اگه گشنته،تشنته چیزی بخور زود بریم من میترسم ..همیشه از خونه های بزرگ این شکلی میترسیدم. شاپور خندید_:فکر میکنی اینجا روح داره ؟ قلبم اومد دهنم_:نمیدونم ولی شنیدم ! ! هوا تاریک نشده باید برگردم،خواهش میکنم. . شاپور بلند شد _:بیا ...بیا کم اراجیف بگوووو .. چشمهام از شنیدن حرفش داشت از حدقه میزد بیرون دست و پام شروع کردن به لرزیدن،یخ شدم. .کرخت و بی حس ! یهو قالب تهی کردم ..زیر پاهام خالی شد. زانوهام قوت خودشونو از دست دادن ..همونجا رو دو زانو بی حال افتادم... شاپور پوز خندی زد،منو برد سمت پله ها ..پله های چوبی که میرسید به طبقه دوم ..به قدری بی جون شده بودم از شوک و وحشت که زبونم قدرت تلکم نداشت. فقط نگاهش کردم و اشک از گوشه چشمم بارید .. منکه میخواستم زنش بشم... بسختی لب از لب باز کردم _:خواهش میکنم ؟ من دوستت دارم. فکر میکردم توهم دوسم داری!! _:مگه من گفتم دوستت ندارم ؟ خب دوستت دارم که میخوامت.. _:چرا با گناه ؟؟ خب محرم میشیم ..من میشم مال تو ... _:نگران گناهشی؟ خودم صیغه میخونم. ! _:نگران گناهش ..نگران آبروم ..نگران خودم ..آیندم .. _:اااه. کلافم نکن . وقتی قراره باهم ازدواج کنیم دیگه دلیل نداره بترسی. اینو گفت و صیغه خوند و.... با سردرد بلند شدم ،شاپور داشت دوش میگرفت،بهم گفت تا دوش میگیرم توهم یه آبی به دست و صورتت بزن ! بلندشدم رفتم جلو آیینه خاک گرفته. .با پشت دستم غبارشو کنار زدم و خیره شدم بهش.. چشمهام قرمز شده بود ..موهام پریشون بود چند لحظه خیره شدم به خودم _:همینو میخواستی شراره ؟؟ به خدا چی قراره بگی ؟؟ به پدرو مادرت اگه زمانی بفهمن ؟ به و.پجدانت اگه با شاپور ازدواج نکنی ؟ اصلا شاید اون دیگه باهات ازدواج نکنه..وای با این جمله آخرم دنیا خراب شد رو سرم ..سریع رفتم.دویدم پایین رفتم حیاط شیر آب رو باز کردم و صورتمو تند و تند آب میزدم ..انگار با چندمشت آب آتش درونم رو میتونستم خاموش کنم ...گریم امونمو برید...همونطور داشتم با گریه صورتمو میشستم که شاپور شسته رفته اومدپیشم ..جای شانه رو موهاش مشخص بود ! گونه هاش برق میزد.
#ادامهدارد ... ┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران 
❅┅┅┄
روایتی از سرگذشت زندگیِ #شراره
۱۶:۲۰
خاطرات هَمْسَـران 🌸🍃







روایتی از سرگذشت زندگیِ #شراره 


#قسمت 

یک بار پیشتر عرض کردم ایشون کلا از خانوادمون طرد شدن ! پدرم بدون اینکه برگرده و نگامون کنه گفت_:برام پیغام فرستاده بود که شراره رو میخواد همین دیروز !منم رو حساب همین حرف بلندشدم رفتم برای پرس و جو ...با خودم گفتم چطور میشه دوتا برادر یهو یه دختررو بخوان نمیتونه که ...پدرم سرشو بالا گرفت _:مگه نه آقا شاپور !شاپور در حالی که ذهنش انگار مشغول بود سریع به خودش اومد و گفت_:من حق برادرمو میزارم کف دستش دیگه چی ؟ دلم میخواست در ادامش بگه من اصلا زن ندارم کی این حرفو زده ولی درموردش هیچی نگفت. .و این سکوت مهر تایید همه ی حرفهای پدر بیچارم بود!! پدرم آهی عمیق کشید و بلند شد _:دیگه سلامتی شما ! این شما و این شراره. من بهش در محضر خود شما میگم ..من راضی به این وصلت نیستم. راضی نیستم دخترم بره تو خونه ای که آشیانه یه زن دیگس ..راضی نیستم پاتو خونه ای بزاره که چشم برادرشوهر دنبالش،باشه. راضی،نیستم مادرت هربار که شراره روببینه منو فحش بده که دختر بهت دادم ..راضی نیستم با مردی ازدواج کنه که اینقدر راحت دروغ میگه! ولی خب شراره خودش راضیه به این زندگی تحقیر آمیز که آخرش از اولش مشخصه الانم شما مرخصی ..فردا صبح میای دستشو میگیری بی سرو صدا میبری دفتر خونه عقدش میکنی و میرید پی زندگیتون و تا عمر دارید اسمی ازما به زبون نمیارید چون دختری که الان بین مرد غریبه و پدرش مرد غریبه رو انتخاب میکنه دیگه دختر من نیست . پدرم اینو گفت خواست از اتاق مهمان بره که شاپور با یه لحن حق به جانبی گفت_:صبر کنید زیاد دور برندارید. من اگه اینجام به اصرار دخترتونه ...وقتی شاپور اینو گفت یک آن انگار ازش بریدم ! تمام احساسم عشقم بهش شد نفرت! یعنی میخواست همه چیزو بگه ؟ همون لحظه که از وحشت داشتم ذره ذره میمر.دم به خودم گفتم اگه به پدرم خبط و خطای امروزمو بگه همین امشب خودمو میکشم!با چشمهام تاجای ممکن التماسش کردم. پدرم یه تای ابروشو بالا داد_:چی ؟؟ دختر من ؟ پدرم برگشت سمتم_:شراره این پسر چی داره میگه ؟ انتظار داشت سر بالا کنم و بگم داره اراجیف میگه ولی شرمنده بودم. .سرمو پایین انداختم ..شاپور لب باز کرد_:دخترت گفت نمیخواد زن پسر خالش بشه و هرچه زودتر بیا محرم بشیم تا خالم هم تکلیفش با پسرش مشخص بشه. .از اینکه اصل ماجرارو نگفت دلم آروم شد هرچند برای پدرم همین حرف هم سنگین بود و کمر شکن ..بسختی سر بالا کردم و نگاهی به پدر بیچارم انداختم پوزخندی برام زد _:امیدوارم خوشبخت بشی ! اینو و گفت و رفت ! درو محکم کوبید در بسته شد و من و شاپور تنها شدیم رفتم سمتش ..دستهامو مشت کردمو کوبیدم رو سینش _:تو زن داشتی بهم نگفتی؟ چی بهت میرسه از اینکه پدرمو جلو چشمم له کنی ؟؟از اینکه با آبروی یه مرد بازی کنی ...دیدی؟ اشکشو دراوردی با حرفهات... شاپور چند بار نفس عمیقی کشید _:آروم باش شراره ..پدرت امشب تورو نخواست ! کاری نکن منم بزارم برم. .اشکهامو کنار زدم_:داری تهدیدم میکنی شاپور ؟ پس کووو عشقی که به حاطرش بلندشدی اومدی ؟ من که داشتم زندگیمو میکردم. ..تو اومدی گفتی منو میخوای ...حالا معنی این کارا چیه. ..اصلا چرا بهم دست زدی تا من الان نتونم داد بزنم و بگم گم.شی از خونمون بیرون ...شاپور رفت سمت در ..لبهاشو کمی جمع کرد نگاهی نافذ بهم کرد و گفت_:مجبور بودم ! چون میدونستم بفهمی زن دارم قبولم نمیکنی پسم میزنی ..مجبو.ر شدم اونکارو کنم چون میشناختمت ..چون میدونستم اینجووری مجبوری بهم بله بگی ...شاپور وقتی اینارومیگفت. ..شاپور وقتی اینارو میگفت حس میکردم دنیا دیگه داره برام تموم میشه. پشت اشکهای سیل آسام تصویرشو تار دیدم ! _:من میرم بندو بساطتو جمع کن .آماده باش صبح ساعت ۹ میام دنبالت میریم دفتر خونه عقد میکنیم از اونجا هم میریم ! فعلا خدا نگهدار...چیزی نگفتم ..صدای بازو بسته شدن در بهم گفت که شاپور رفت. .شرمم بود از اتاق برم بیرون ! درموردم فکرهای ناحق میکردن ! حتما میگفتن چقدر این دختربی حیا بوده و خبر نداشتن !همونجا یه گوشه کز کردم و به درد خودم داشتم میمر.دم که چند ساعت بعد مادرم با یه لقمه تو دستش اومد کنارم_:بگیر بخور...نگاش کردم بسختی جلوی گریمو گرفتم _:گشنم نیست ._:وسایلاتو که لازم داشتی رو جمع کردم صبح فقط آقات میاد امضا بده ! نمیخوام صبح بیای برای خداحافظی از همونجا بری. .فقط حواست باشه زندگی سختی پیش رو داری ..زندگی با هوو با مادرشوهر کار هرکسی نیست ! منم مقصرم کاش همون اول که دیدمش اینقدرقربون صدقش نمیرفتم تا این همه تو شیفتش نشی. مادر زندگی دک و پوز نیست. .زندگی یه عمر اخلاق و رفتاره ..شبهایی که بفهمی شوهرت پیش یه زن دیگس برات صبح نمیشه...
#ادامهدارد...
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
❅┅┅┄
یک بار پیشتر عرض کردم ایشون کلا از خانوادمون طرد شدن ! پدرم بدون اینکه برگرده و نگامون کنه گفت_:برام پیغام فرستاده بود که شراره رو میخواد همین دیروز !منم رو حساب همین حرف بلندشدم رفتم برای پرس و جو ...با خودم گفتم چطور میشه دوتا برادر یهو یه دختررو بخوان نمیتونه که ...پدرم سرشو بالا گرفت _:مگه نه آقا شاپور !شاپور در حالی که ذهنش انگار مشغول بود سریع به خودش اومد و گفت_:من حق برادرمو میزارم کف دستش دیگه چی ؟ دلم میخواست در ادامش بگه من اصلا زن ندارم کی این حرفو زده ولی درموردش هیچی نگفت. .و این سکوت مهر تایید همه ی حرفهای پدر بیچارم بود!! پدرم آهی عمیق کشید و بلند شد _:دیگه سلامتی شما ! این شما و این شراره. من بهش در محضر خود شما میگم ..من راضی به این وصلت نیستم. راضی نیستم دخترم بره تو خونه ای که آشیانه یه زن دیگس ..راضی نیستم پاتو خونه ای بزاره که چشم برادرشوهر دنبالش،باشه. راضی،نیستم مادرت هربار که شراره روببینه منو فحش بده که دختر بهت دادم ..راضی نیستم با مردی ازدواج کنه که اینقدر راحت دروغ میگه! ولی خب شراره خودش راضیه به این زندگی تحقیر آمیز که آخرش از اولش مشخصه الانم شما مرخصی ..فردا صبح میای دستشو میگیری بی سرو صدا میبری دفتر خونه عقدش میکنی و میرید پی زندگیتون و تا عمر دارید اسمی ازما به زبون نمیارید چون دختری که الان بین مرد غریبه و پدرش مرد غریبه رو انتخاب میکنه دیگه دختر من نیست . پدرم اینو گفت خواست از اتاق مهمان بره که شاپور با یه لحن حق به جانبی گفت_:صبر کنید زیاد دور برندارید. من اگه اینجام به اصرار دخترتونه ...وقتی شاپور اینو گفت یک آن انگار ازش بریدم ! تمام احساسم عشقم بهش شد نفرت! یعنی میخواست همه چیزو بگه ؟ همون لحظه که از وحشت داشتم ذره ذره میمر.دم به خودم گفتم اگه به پدرم خبط و خطای امروزمو بگه همین امشب خودمو میکشم!با چشمهام تاجای ممکن التماسش کردم. پدرم یه تای ابروشو بالا داد_:چی ؟؟ دختر من ؟ پدرم برگشت سمتم_:شراره این پسر چی داره میگه ؟ انتظار داشت سر بالا کنم و بگم داره اراجیف میگه ولی شرمنده بودم. .سرمو پایین انداختم ..شاپور لب باز کرد_:دخترت گفت نمیخواد زن پسر خالش بشه و هرچه زودتر بیا محرم بشیم تا خالم هم تکلیفش با پسرش مشخص بشه. .از اینکه اصل ماجرارو نگفت دلم آروم شد هرچند برای پدرم همین حرف هم سنگین بود و کمر شکن ..بسختی سر بالا کردم و نگاهی به پدر بیچارم انداختم پوزخندی برام زد _:امیدوارم خوشبخت بشی ! اینو و گفت و رفت ! درو محکم کوبید در بسته شد و من و شاپور تنها شدیم رفتم سمتش ..دستهامو مشت کردمو کوبیدم رو سینش _:تو زن داشتی بهم نگفتی؟ چی بهت میرسه از اینکه پدرمو جلو چشمم له کنی ؟؟از اینکه با آبروی یه مرد بازی کنی ...دیدی؟ اشکشو دراوردی با حرفهات... شاپور چند بار نفس عمیقی کشید _:آروم باش شراره ..پدرت امشب تورو نخواست ! کاری نکن منم بزارم برم. .اشکهامو کنار زدم_:داری تهدیدم میکنی شاپور ؟ پس کووو عشقی که به حاطرش بلندشدی اومدی ؟ من که داشتم زندگیمو میکردم. ..تو اومدی گفتی منو میخوای ...حالا معنی این کارا چیه. ..اصلا چرا بهم دست زدی تا من الان نتونم داد بزنم و بگم گم.شی از خونمون بیرون ...شاپور رفت سمت در ..لبهاشو کمی جمع کرد نگاهی نافذ بهم کرد و گفت_:مجبور بودم ! چون میدونستم بفهمی زن دارم قبولم نمیکنی پسم میزنی ..مجبو.ر شدم اونکارو کنم چون میشناختمت ..چون میدونستم اینجووری مجبوری بهم بله بگی ...شاپور وقتی اینارومیگفت. ..شاپور وقتی اینارو میگفت حس میکردم دنیا دیگه داره برام تموم میشه. پشت اشکهای سیل آسام تصویرشو تار دیدم ! _:من میرم بندو بساطتو جمع کن .آماده باش صبح ساعت ۹ میام دنبالت میریم دفتر خونه عقد میکنیم از اونجا هم میریم ! فعلا خدا نگهدار...چیزی نگفتم ..صدای بازو بسته شدن در بهم گفت که شاپور رفت. .شرمم بود از اتاق برم بیرون ! درموردم فکرهای ناحق میکردن ! حتما میگفتن چقدر این دختربی حیا بوده و خبر نداشتن !همونجا یه گوشه کز کردم و به درد خودم داشتم میمر.دم که چند ساعت بعد مادرم با یه لقمه تو دستش اومد کنارم_:بگیر بخور...نگاش کردم بسختی جلوی گریمو گرفتم _:گشنم نیست ._:وسایلاتو که لازم داشتی رو جمع کردم صبح فقط آقات میاد امضا بده ! نمیخوام صبح بیای برای خداحافظی از همونجا بری. .فقط حواست باشه زندگی سختی پیش رو داری ..زندگی با هوو با مادرشوهر کار هرکسی نیست ! منم مقصرم کاش همون اول که دیدمش اینقدرقربون صدقش نمیرفتم تا این همه تو شیفتش نشی. مادر زندگی دک و پوز نیست. .زندگی یه عمر اخلاق و رفتاره ..شبهایی که بفهمی شوهرت پیش یه زن دیگس برات صبح نمیشه...
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۷:۰۴