عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined🪽 مامان سری تکون داد و گفت: اگه پدرت زنده بود که نیازی به قصاص کتایون نبود +حالا هرچی اصلاً فکر کنین یک اتفاق دیگه می‌افتاد بابا هیچ وقت همچین چیزی رو نمی‌خواست.. + امروز هوتن اومده بود در دانشگاه و کلی التماسم کرد..مامان با اخم گفت: پس برای همینه دلت به رحم اومده ؟؟ کلافه گفتم: نه اصلاً ربطی به هوتن نداره من حتی بهش فکر نمی‌کنم چه برسه که بخوام به حرفشم گوش کنم.. + پس چرا انقدر اصرار داری به بخشیدنه کتایون؟؟ + من اصراری ندارم اما خانواده خودمو هم خیلی خوب می‌شناسم... می‌دونم که مامان من همچین آدمی نیست که بخواد یه نفرو قصاص کنه اگه همچین اتفاقی بیفته عذاب وجدانش تا آخر عمر یقه‌شو می‌گیره.. من اینو نمی‌خوام ماهک مامان کلافه از سر میز بلند شد و رفت سمت اتاقش که ماهک گفت: حداقل الان این بحثو شروع نمی‌کردی که ناهارشو بخوره... نگاهم افتاد به بشقاب نصفه مامان کلافه سرمو تکون دادم و گفتم: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
undefined🪽
ماهک می‌دونم آخر این قضیه اصلاً خوب تموم نمی‌شه یه لیوان دوغ ریختم و رفتم سمت اتاق در زدم که مامان گفت: بیا تو...
وارد اتاق شدم مامان روی تخت نشسته بود و داشت گریه می‌کرد +گریه می‌کنی؟؟ مامان اشکاشو پاک کرد و گفت :
نه عزیزم بیا داخل..+ از من ناراحت شدی؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: نه چیزی نیست فقط دلم برای بابات تنگ شده...
با بغض گفتم :منم دلم براش تنگ شده فردا دانشگاه داری ؟؟
+چطور؟؟

هیچی گفتم بریم سر خاک پدرت
سری تکون دادم و گفتم :فردا کلاس دارم اما امروز بعد از ظهر بیکارم آیت که بیاد با هم میریم خوبه ؟؟
مامان سری تکون داد که کنارش نشستم لیوانو گرفتم سمتشو گفتم: از من ناراحت نشو مامان....من فقط نمی‌خوام دو روز دیگه تو پشیمون بشی..
_من خودم می‌دونم که دارم چیکار می‌کنم آلا سری تکون دادم و گفتم :در اون که شکی نیست و مطمئنم.. _پس به من نگو که چیکار کنم یا نکنم ...

ادامه دارد...
undefined۴۴
undefined۵

۲.۸K

۱۵:۲۱