👑 زن و زندگــے 👑
🪽 اون وقت شما میتونی همچین کاری رو انجام بدی؟؟ مامان با اخم گفت: منظورت چیه ؟؟ +منظورم اینه میتونی یک مادر رو از یک نوزاد بگیری ؟؟؟اون به مادرش وابسته است ازش شیر میخوره چطور میتونیم کتایون رو قصاص کنیم در حالی که یک بچه ۱۰ روزه داره ؟؟ ماهک نگاهی بهم کرد و گفت : خب تو چی میگی شونهای بالا انداختم و گفتم: من چیزی نمیگم فقط ازتون میخوام که به این چیزا هم حسابی فکر کنین... به نظرم اصلاً چیز کمی نیست حرف کشتن یه آدمه این وسط ماهک با اخم گفت: آره عزیزم ولی تو مثل اینکه بابا حسین رو فراموش کردی +من فراموشش نکردم ماهک.. چطور میتونم نسبت به مرگ پدرم بیتفاوت باشم ؟؟ _خب پس چرا مخالفت میکنی؟؟ + من مخالفت نکردم فقط دارم واقعیتها رو میگم.. به نظرتون اگه بابا زنده بود راضی میشد کتایون رو قصاص کنیم؟؟ ادامه دارد...
مامان سری تکون داد و گفت: اگه پدرت زنده بود که نیازی به قصاص کتایون نبود
+حالا هرچی اصلاً فکر کنین یک اتفاق دیگه میافتاد بابا هیچ وقت همچین چیزی رو نمیخواست..
+ امروز هوتن اومده بود در دانشگاه و کلی التماسم کرد..مامان با اخم گفت: پس برای همینه دلت به رحم اومده ؟؟
کلافه گفتم: نه اصلاً ربطی به هوتن نداره من حتی بهش فکر نمیکنم چه برسه که بخوام به حرفشم گوش کنم..
+ پس چرا انقدر اصرار داری به بخشیدنه کتایون؟؟+ من اصراری ندارم اما خانواده خودمو هم خیلی خوب میشناسم...
میدونم که مامان من همچین آدمی نیست که بخواد یه نفرو قصاص کنه اگه همچین اتفاقی بیفته عذابوجدانش تا آخر عمر یقهشو میگیره..
من اینو نمیخوام ماهک مامان کلافه از سر میز بلند شد و رفت سمت اتاقش که ماهک گفت:
حداقل الان این بحثو شروع نمیکردی که ناهارشو بخوره... نگاهم افتاد به بشقاب نصفه مامان کلافه سرمو تکون دادم و گفتم:
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۲K
۱۴:۲۹