👑 زن و زندگــے 👑
🪽 + این چه حرفیه اتفاقاً بچه آرومیه بوسش کردم و رو به مامان گفتم :آیت برای چی رفته پیش آقای ساعدی؟؟ _ رفتن که با هم حرف بزنن +خب نظر شما چیه مامان نیم نگاهی بهم کرد که گفتم : یعنی شما تقاضای قصاص کردین؟؟؟؟ ماهک به جای مامان گفت: آره عزیزم مگه غیر اینه؟؟ نمیتونیم بزاریم خونه بابا حسین پایمال بشه... رویه صندلی کنار ماهک نشستم و گفتم: منم متوجهم اما خب این وسط یک چیزی هست... مامان با کنجکاوی گفت: چیزی شده آلا ؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره مثل اینکه کتایون واقعاً حامله است و تا ۹ ماهگیش باید صبر کنیم مامان سری تکون داد و گفت: میدونم + ساعدی بهم گفت همین که زایمان کنه حکم قصاص رو میدن نگاهی به مامان کردم و گفتم : ادامه دارد...
اون وقت شما میتونی همچین کاری رو انجام بدی؟؟مامان با اخم گفت: منظورت چیه ؟؟
+منظورم اینه میتونی یک مادر رو از یک نوزاد بگیری ؟؟؟اون به مادرش وابسته است ازش شیر میخوره چطور میتونیم کتایون رو قصاص کنیم در حالی که یک بچه ۱۰ روزه داره ؟؟
ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :خب تو چی میگی شونهای بالا انداختم و گفتم: من چیزی نمیگم فقط ازتون میخوام که به این چیزا هم حسابی فکر کنین...
به نظرم اصلاً چیز کمی نیست حرف کشتن یه آدمه این وسط ماهک با اخم گفت:
آره عزیزم ولی تو مثل اینکه بابا حسین رو فراموش کردی +من فراموشش نکردم ماهک..
چطور میتونم نسبت به مرگ پدرم بیتفاوت باشم ؟؟_خب پس چرا مخالفت میکنی؟؟
+ من مخالفت نکردم فقط دارم واقعیتها رو میگم.. به نظرتون اگه بابا زنده بود راضی میشد کتایون رو قصاص کنیم؟؟
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۴:۱۰