👑 زن و زندگــے 👑
🪽 شونهای بالا انداختم و گفتم :اگه احضاریه بعدی به دست هوتن برسه و نیاد دادگاه وکیلم میگفت کلی به نفع ما میشه... کیان سری تکون داد و گفت : خیلی خوبه که +آره ....فقط امیدوارم که لج نکنه برای چی لج کنه به خاطر اینکه آیت و مامان وکیل گرفتن و نمیخوان از خون کتایون بگذرن... یعنی تقاضای قصاص دارن؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم آره... بعده ناهار کیان منو رسوند خونه و خودش رفت... مامان و ماهک داشتن باهم ناهار میخوردن +سلام.. سلام عزیزم ...بیا ناهار بخور سری تکون دادم و گفتم :مرسی ناهارمو خوردم مامان سر جاش نشست که گفتم: آیت کجاست؟؟؟ ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: دفتر آقای ساعدی.. سرمو تکون دادم و کارن رو از ماهک گرفتم و گفتم: بدش به من این جوجه رو ... تو راحت ناهارتو بخور _اذیتت میکنه ادامه دارد...
+ این چه حرفیه اتفاقاً بچه آرومیه بوسش کردم و رو به مامان گفتم :آیت برای چی رفته پیش آقای ساعدی؟؟
_ رفتن که با هم حرف بزنن +خب نظر شما چیه مامان نیم نگاهی بهم کرد که گفتم :
یعنی شما تقاضای قصاص کردین؟؟؟؟ماهک به جای مامان گفت: آره عزیزم مگه غیر اینه؟؟ نمیتونیم بزاریم خونه بابا حسین پایمال بشه...
رویه صندلی کنار ماهک نشستم و گفتم: منم متوجهم اما خب این وسط یک چیزی هست...
مامان با کنجکاوی گفت: چیزی شده آلا ؟؟؟سری تکون دادم و گفتم:
آره مثل اینکه کتایون واقعاً حامله است و تا ۹ ماهگیش باید صبر کنیم مامان سری تکون داد و گفت: میدونم
+ ساعدی بهم گفت همین که زایمان کنه حکم قصاص رو میدن نگاهی به مامان کردم و گفتم :
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۴:۴۸