👑 زن و زندگــے 👑
🪽 با خنده گفتم: نمیدونم حتماً توی فکرش کلی برای خودش رویا پردازی کرده و تو رو شوهره خودش میدیده.. کیان پوزخندی زد و چیزی نگفت جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت :پیاده شو عزیزم از ماشین رفتم پایین کیان ماشین و یه گوشه پارک کرد و اومد کنارم با هم وارد رستوران شدیم... سر یه میز نشستیم که گارسون اومد سمتمون بعد اینکه غذا رو سفارش دادیم کیان برگشت سمتم و گفت: آلا مراقب نیلوفر باش با تعجب گفتم: چرا؟؟؟ _ فکر میکنم دختر خطرناکیه نیشخندی زدم و گفتم : به نظر من همه تهدیدهاش تو خالی بود کیان سری تکون داد و گفت: امابه نظر من اینجوری نیست... بازم احتیاط کن + در مورد چی؟؟؟ من و تو که توی دانشگاه با هم رابطه نداریم کیان سری تکون داد و گفت: میدونم ولی اینو کلی گفتم +باشه تو نگران نباش کیان برای خودش یکم سالاد کشید و گفت: چه خبر از وکیلت ؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
شونهای بالا انداختم و گفتم :اگه احضاریه بعدی به دست هوتن برسه و نیاد دادگاه وکیلم میگفت کلی به نفع ما میشه...
کیان سری تکون داد و گفت :خیلی خوبه که +آره ....فقط امیدوارم که لج نکنه
برای چی لج کنه به خاطر اینکه آیت
و مامان وکیل گرفتن و نمیخوان از
خون کتایون بگذرن...
یعنی تقاضای قصاص دارن؟؟؟
سری تکون دادم و گفتم آره...
بعده ناهار کیان منو رسوند خونه
و خودش رفت...
مامان و ماهک داشتن باهم ناهار
میخوردن
+سلام..
سلام عزیزم ...بیا ناهار بخور
سری تکون دادم و گفتم :مرسی ناهارمو خوردم مامان سر جاش نشست که گفتم: آیت کجاست؟؟؟
ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: دفتر آقای ساعدی.. سرمو تکون دادم و کارن رو از ماهک گرفتم و گفتم:
بدش به من این جوجه رو ...تو راحت ناهارتو بخور _اذیتت میکنه
ادامه دارد...
۳K
۱۴:۲۰