👑 زن و زندگــے 👑
🩹 از پلهها رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود.. _میخوای شام چی درست کنی؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: امشب از بیرون غذا میگیریم حوصله آشپزی کردن ندارم.. سری تکون دادم و همون لحظه بابا وارد خونه شد... برگشتم عقب و با دیدنش گفتم: هوتن رفت؟؟ با بابا اخم نگاهی بهم کرد و گفت: آره رفت الا باید باهات حرف بزنم +میدونم که میخواین راجع به آقای فروزان باهام حرف بزنین بابا سری تکون داد و گفت : کاملاً درسته من جلوی هوتن حرفی نزدم اما میدونی که کارت اشتباهه مخصوصاً اوضاعه الانت... +بابا من میفهمم که شما چی میگین حرفتون درسته اما اون اطراف ماشین گیرم نیومد و آقای فروزان لطف کردن منو رسوندن همین.. مامان با تعجب نگاهمون میکرد که بابا گفت: حرف تو باور میکنم اما لطف کن دیگه تکرار نشه... سری تکون دادم و گفتم: ادامه دارد... 







چشم حتماً خواستم برم بالا که بابا گفت: هوتن اصرار داره که باهات حرف بزنه..اما من حرفی با اون ندارم
+منم همینو بهش گفتم اما
اصرار داره که یه قرار باهات بزاره
و حرفاشو بهت بزنه..
نگاهی به مامان کردم که اخمی
کرد و گفت:
لازم نکرده حرفی نمونده که بخواد
به آلا بزنه..بابا سری تکون داد
و گفت :
اما لازمه که حرفاشو برای بار
آخر بزنه..
آلما از پله ها اومد پایین و گفت :
ولی خطرناکه..
چی خطرناکه بابا؟؟؟؟آلما شونه ای بالا انداخت و گفت :
قراره هوتن با آلا... شما خودتون هوتن و دیگه میشناسین زیاد رفتارا و اخلاقش قابله کنترل نیست...
_ خودم باهاش حرف زدم... بهم قول داد فقط در حده یه قرار ملاقات باشه....آلما نگاهی بهم کرد و گفت :
ولی من توصیه نمیکنم که بری .....بابا سری تکون داد و گفت : آلما نترسونش..مامان با اخم رو به بابا گفت :
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۹:۴۷