👑 زن و زندگــے 👑
میبرمت خونه و تو مجبوری تمکین کنی اون وقت بهت نشون میدم.. بابا دستشو آورد بالا و رو به هوتن گفت: هنوز من نمردم که تو بخوای تو خونه ی من دخترمو تهدید کنی... آلا جان تو برو خونه... سری تکون دادم و مجبوری رفتم سمت خونه... بابات چند دقیقهای با کیان صحبت کرد و کیانم خداحافظی کرد و رفت... مامان از اتاق اومد بیرون و گفت : چه خبره آلا؟؟ نگاهی به مامان کردم و گفتم : هیچی کولمو برداشتم و از پلهها رفتم بالا... نمیدونستم باید جواب بابا رو چی بدم به هر حال من هیچ نسبتی با کیان نداشتم که بخواد منو برسونه خونه و میدونستم که بابا روی این مسائل خیلی حساسه... لباسامو عوض کردم و با استرس نگاهی به توی حیاط کردم بابا همچنان داشت با هوتن حرف میزد از اتاق رفتم بیرون... که صدای حرف زدن آلما رو از پشت در اتاق شنیدم حتماً با سروش بود ادامه دارد..
J
از پلهها رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود.._میخوای شام چی درست کنی؟؟ مامان سری تکون داد و گفت:
امشب از بیرون غذا میگیریم حوصله آشپزی کردن ندارم.. سری تکون دادم و همون لحظه بابا وارد خونه شد...
برگشتم عقب و با دیدنش گفتم: هوتن رفت؟؟ با بابا اخم نگاهی بهم کرد و گفت: آره رفت
الا باید باهات حرف بزنم +میدونم که میخواین راجع به آقای فروزان باهام حرف بزنین بابا سری تکون داد و گفت :
کاملاً درسته من جلوی هوتن حرفی نزدم اما میدونی که کارت اشتباهه مخصوصاً اوضاعه الانت...
+بابا من میفهمم که شما چی میگین حرفتون درسته اما اون اطراف ماشین گیرم نیومد و آقای فروزان لطف کردن منو رسوندن همین..
مامان با تعجب نگاهمون میکرد که بابا گفت: حرف تو باور میکنم اما لطف کن دیگه تکرار نشه... سری تکون دادم و گفتم:
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۹:۴۷