👑 زن و زندگــے 👑
هوتن پوزخندی زد و گفت : جناب دکتر همه مریضاتو میرسونی به خونشون ؟؟ کیان با اخم گفت: نخیر خانم مهری همکلاسی بنده هستن و توی این بارون صلاح ندونستم که تنها بیان خونه .. مخصوصاً اینکه امروز هم حالشون زیاد خوب نبود بابا با اخم نگاهی به هوتن کرد و گفت: حرفی برای گفتن داری هوتن؟؟؟؟ هوتن با حرص گفت: یعنی چی که چه حرفی داری؟؟؟؟ معلومه که ناراحت میشم اصلاً دلم نمیخواد آلا بره دانشگاه .... پوزخندی زدم و گفتم :تو کی هستی که برای من تصمیم میگیری ؟؟ هوتن با عصبانیت داد زد : من شوهرتم +آره ولی شوهری که میخوام ازش طلاق بگیرم تو فعلاً فقط اسمت تو شناسنامه منه که مطمئن باش تا چند وقت دیگه پاکش میکنم. هوتن پوزخندی زد و نگاه کینه تو زانهای بهم کرد و گفت: به همین خیال باش که طلاقت بدم مهریتو میدم اما طلاقت نمیدم... ادامه دارد..

میبرمت خونه و تو مجبوری تمکین کنی اون وقت بهت نشون میدم.. بابا دستشو آورد بالا و رو به هوتن گفت:
هنوز من نمردم که تو بخوای تو خونه ی من دخترمو تهدید کنی... آلا جان تو برو خونه...
سری تکون دادم و مجبوری رفتم سمت خونه... بابات چند دقیقهای با کیان صحبت کرد و کیانم خداحافظی کرد و رفت...
مامان از اتاق اومد بیرون و گفت :چه خبره آلا؟؟ نگاهی به مامان کردم و گفتم :هیچی کولمو برداشتم و از پلهها رفتم بالا...
نمیدونستم باید جواب بابا رو چی بدم به هر حال من هیچ نسبتی با کیان نداشتم که بخواد منو برسونه خونه و میدونستم که بابا روی این مسائل خیلی حساسه...
لباسامو عوض کردم و با استرس نگاهی به توی حیاط کردم بابا همچنان داشت با هوتن حرف میزد از اتاق رفتم بیرون...
که صدای حرف زدن آلما رو از پشت در اتاق شنیدم حتماً با سروش بود
ادامه دارد..
J
۱.۹K
۱۹:۴۷