👑 زن و زندگــے 👑
برات خیلی خوشحالم خواهری امیدوارم خوشبخت بشی..و برگشتم سمت پلهها که ماهک هم دنبالم اومد.. وارد اتاقم شدم.. نگاهی به کارن کردم که همچنان خواب بود پوزخندی زدم و رو به ماهک گفتم: امشب راحت بودی ها کارن کلاً خوابید ماهک با جدیت نگاهی بهم کرد و گفت: امشب کارت درست نبود +چه کاری؟؟ _ اینکه این حرفا رو زدی آلما رو که به شدت ناراحتش کردی پدر مادرت هم همینطور... + بهم حق نمیدی؟؟ _معلومه که حق میدم عزیزم ولی میگم کاش میتونستی خودتو یکم کنترل کنی.. با بغض نگاهی به ماهک کردم و گفتم: نمیتونم برام خیلی سخته .. نه اینکه فکر کنی به آلما حسادت میکنم ؛ اتفاقاً براش خیلی هم خوشحالم ولی وقتی مادر سروش ازم پرسید ازدواج کردی یا نه من نمیدونستم چی بگم اصلاً یه لحظه خشک شدم... ماهک اشکام ریخت روی گونههام که ماهک اومد طرفم بغلم کرد و گفت: قربونت بشم کاملاً بهت حق میدم ... ادامه دارد...
اولش برات سخته اما قول میدم کم کم برات عادی میشه فقط تو نیستی که داری طلاق میگیری...
از هر ۱۰ نفری که ازدواج میکنند ۵ نفرشون جدا میشن این مسئله کاملاً طبیعیه..سریع تکون دادن و گفتم :
اما برای من طبیعی نیست بابا میتونست موقع من هم اجازه بده ۶ ماه باهوتن نامزد باشم اون وقت میتونستم توی رفت و آمدی که باهاش داشتم رفتاراش رو بشناسم...
اما این اجازه رو نداد یک ماه بیشتر نامزد نبودیم که حق دیدن هوتن رو هم نداشتم حالا زندگیم رو ببین ؟؟
ماهک لبخندی بهم زد و گفت: میفهمم چی میگی اما اینو بدون آلا تا با یه آدم توی خونه زندگی نکنی رفتاراش دستت نمیاد ...
حتی اگه ۶ ماه هم با هوتن نامزد میشدی بازم نمیتونستی بفهمی هوتن چه جور آدمیه...
الان فقط عصبی هستی و دلت میخواد تقصیر رو گردن یک نفر بندازی من کاملاً بهت حق میدم اما شب خوبی رو انتخاب نکردی...
روی تخت نشستم سرمو بین دستام گرفتم و گفتم :حالا باید چیکار کنم ؟؟؟؟آلما خیلی ناراحت شد؟؟
ادامه
۵.۴K
۶:۵۱