👑 زن و زندگــے 👑
آره بابا من از محلشون و محل کار پسر تحقیق کردم همه در موردشون خوب میگفتن.. آلما با تعجب نگاهی به آیت کرد و گفت: تو کی وقت کردی بری تحقیقات؟؟ آیت ابرویی بالا انداخت و گفت : بالاخره باید هوای خواهرامو داشته باشم یا نه؟؟ پوزخندی زدم و رو بهش گفتم : کاش در مورد من هم همین قدر حساس بودی.. آیت با تعجب نگاهم کرد که مامان آهسته گفت: الا مادر این چه حرفیه؟؟ رو کردم به بابا و گفتم : خیلی خوشحالم برای آلما اما بابا کاش شما موقع خواستگاری هوتن اینقدر سختگیر نبودی.... و اجازه میدادی یه مدت با هم نامزد باشیم تا بتونیم همدیگرو خوب بشناسیم اون وقت وضعیت من اینجوری نمیشد بابا با ناراحتی سرشو انداخت پایین و گفت: من که نمیدونستم دخترم آیت نگاهی بهم کرد و گفت: عزیزم موقع تو هم رفتم تحقیق اون موقع هم همه محله ازشون خوب تعریف میکردن.... سری تکون دادم و گفتم: پس چرا زندگی من اینجوری شد؟؟ ماهک اومد سمتم دستمو گرفت و آهسته گفت: عزیز دلم امشب شب آلمایه ... لطفاً خرابش نکن گناه داره نگاهی به آلما کردم که با بغض سرشو پایین انداخته بود رفتم طرفشو گونشو بوس کردم و گفتم : ادامه دارد...
برات خیلی خوشحالم خواهری امیدوارم خوشبخت بشی..و برگشتم سمت پلهها که ماهک هم دنبالم اومد.. وارد اتاقم شدم..
نگاهی به کارن کردم که همچنان خواب بود پوزخندی زدم و رو به ماهک گفتم: امشب راحت بودی ها کارن کلاً خوابید
ماهک با جدیت نگاهی بهم کرد و گفت: امشب کارت درست نبود +چه کاری؟؟
_ اینکه این حرفا رو زدی آلما رو که به شدت ناراحتش کردی پدر مادرت هم همینطور...
+ بهم حق نمیدی؟؟ _معلومه که حق میدم عزیزم ولی میگم کاش میتونستی خودتو یکم کنترل کنی..
با بغض نگاهی به ماهک کردم و گفتم: نمیتونم برام خیلی سخته ..نه اینکه فکر کنی به آلما حسادت میکنم ؛
اتفاقاً براش خیلی هم خوشحالم ولی وقتی مادر سروش ازم پرسید ازدواج کردی یا نه من نمیدونستم چی بگم اصلاً یه لحظه خشک شدم...
ماهک اشکام ریخت روی گونههام که ماهک اومد طرفم بغلم کرد و گفت: قربونت بشم کاملاً بهت حق میدم ...
ادامه دارد...
۶K
۱۲:۴۳