👑 زن و زندگــے 👑
خواهر سروش با مهربونی کنار آلما نشست حلقهای را دست آلما کرد که همه براش دست زدند چند تا عکس یادگاری هم ازشون گرفت.. آخر شب بود که مهمونا رفتن. بابا و آیت و مامان برای بدرقه تا دم در همراهشون رفتند.. شالمو از سرم درآوردم و روی مبل نشستم ماهک یه شیرینی از دیس برداشت گازی بهش زد و گفت : چقدر خانواده متشخصی بودن آلما با نیش باز گفت: واقعاً میگی؟؟ ماهک سرشو تکون داد و گفت: آره خیلی خوب بودن من که ازشون خوشم اومد... آلما نگاهی بهم کرد و گفت : تو حالت خوبه؟؟ کلافه سرمو تکون دادم و گفتم : آره بابا خوبم آلما خواست چیزی بگه که مامان و بابا وارد خونه شدن مامان نگاهی به آلما کرد و گفت :حداقل بردار این ظرفا رو جمع کن.. آیت با خنده گفت :نمیخواد من تازه میخوام بشینم میوه و شیرینی بخورم مامان سری تکون داد و گفت : بخور پسرم نوش جونت بابا نگاهی به آیت کرد و گفت :خانواده خوبی بودن آیت همونجور که برای خودش موز پوست میکند گفت: ادامه دارد...
آره بابا من از محلشون و محل کار پسر تحقیق کردم همه در موردشون خوب میگفتن.. آلما با تعجب نگاهی به آیت کرد و گفت:
تو کی وقت کردی بری تحقیقات؟؟ آیت ابرویی بالا انداخت و گفت :بالاخره باید هوای خواهرامو داشته باشم یا نه؟؟
پوزخندی زدم و رو بهش گفتم :کاش در مورد من هم همین قدر حساس بودی.. آیت با تعجب نگاهم کرد که مامان آهسته گفت:
الا مادر این چه حرفیه؟؟ رو کردم به بابا و گفتم : خیلی خوشحالم برای آلما اما بابا کاش شما موقع خواستگاری هوتن اینقدر سختگیر نبودی....
و اجازه میدادی یه مدت با هم نامزد باشیم تا بتونیم همدیگرو خوب بشناسیم اون وقت وضعیت من اینجوری نمیشد بابا با ناراحتی سرشو انداخت پایین و گفت:
من که نمیدونستم دخترم آیت نگاهی بهم کرد و گفت: عزیزم موقع تو هم رفتم تحقیق اون موقع هم همه محله ازشون خوب تعریف میکردن....
سری تکون دادم و گفتم: پس چرا زندگی من اینجوری شد؟؟ ماهک اومد سمتم دستمو گرفت و آهسته گفت:
عزیز دلم امشب شب آلمایه ...لطفاً خرابش نکن گناه داره نگاهی به آلما کردم که با بغض سرشو پایین انداخته بود رفتم طرفشو گونشو بوس کردم و گفتم :
ادامه دارد...
۵K
۱۲:۴۳