👑 زن و زندگــے 👑
ظرف میوه رو برداشتم و از آشپزخونه رفتم بیرون نیم ساعت بعد بچهها از اتاق اومدن بیرون بابا نگاهی به آلما کرد که لبخندی گوشه لبش بود... پدر سروش نگاهی به آلما کرد و گفت: شیرینی بخوریم دخترم؟؟؟ آلما زیر چشمی نگاهی به بابا کرد و گفت: هرچی که بابا بگن برایه من حجته.. پدر سروش با خوشحالی گفت: احسنت به همچین دختری... آقای مهری اجازه میدین شیرینی بخوریم؟ بابا دستی به ریشاش کشید و گفت :چی بگم من جوونای امروز باید خودشون برای زندگیشون تصمیم بگیرن اگر آلما راضیه منم حرفی ندارم آلما لبخندی زد و سرشو انداخت پایین که پدربزرگ سروش گفت: از قدیم گفتن سکوت نشانه رضایته.. همه دست زدن که ماهک دیس شیرینی رو برداشت و داد به دست آلمابعد خوردن شیرینی خواهر سروش از جاش بلند شد ومادرش با لبخندی رو به بابا گفت: پس اجازه بدین یه حلقه دست عروسمون بکنیم تا انشالله بعد از اینکه آزمایش رفتن و نوبت محضر بگیریم تا یه مدتی بچهها با هم آشنا بشن... نگاهی به بابا کردم که گفت: بسیار خوب من موافقم حدوده شش ماهی نامزد بمونن تا با اخلاقهای هم بیشتر آشنا بشن.... ادامه دارد...
خواهر سروش با مهربونی کنار آلما نشست حلقهای را دست آلما کرد که همه براش دست زدند چند تا عکس یادگاری هم ازشون گرفت..
آخر شب بود که مهمونا رفتن.بابا و آیت و مامان برای بدرقه تا دم در همراهشون رفتند..
شالمو از سرم درآوردم و روی مبل نشستم ماهک یه شیرینی از دیس برداشت گازی بهش زد و گفت :چقدر خانواده متشخصی بودن
آلما با نیش باز گفت: واقعاً میگی؟؟ ماهک سرشو تکون داد و گفت: آره خیلی خوب بودن من که ازشون خوشم اومد...
آلما نگاهی بهم کرد و گفت :تو حالت خوبه؟؟ کلافه سرمو تکون دادم و گفتم :آره بابا خوبم
آلما خواست چیزی بگه که مامان و بابا وارد خونه شدن مامان نگاهی به آلما کرد و گفت :حداقل بردار این ظرفا رو جمع کن..
آیت با خنده گفت :نمیخواد من تازه میخوام بشینم میوه و شیرینی بخورم مامان سری تکون داد و گفت :
بخور پسرم نوش جونت بابا نگاهی به آیت کرد و گفت :خانواده خوبی بودن آیت همونجور که برای خودش موز پوست میکند گفت:
ادامه دارد...
۵K
۱۲:۴۳