👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هوتن سری تکون داد و گفت : خودم میدونم از وکیلم همه اینا رو پرسیدم... +خب مشکلت چیه؟؟ _بهت که گفتم اول باید رضایت بدی کتایون آزاد بشه... پوزخندی بهش زدم و گفتم: کاره تو دست ما گیره.. هوتن سری تکون داد و گفت: اتفاقا تویی که برای طلاق گرفتن از من کمک میخوای.. با جدیت نگاهش کردم و گفتم :پس قضیه منتفیه تو طلاق نده ما هم رضایت نمیدیم... از جام بلند شدم برم که هوتن گفت: بشین سر جات...باهات حرف دارم × دیگه حرفی نمونده که بزنی... هوتن نگاهی بهم کرد و گفت: الا من... من واقعاً دوست دارم چطور میتونی از من طلاق بگیری؟؟ وقتی که انقدر راحت دارم بهت اعتراف میکنم +تو دیگه برای من تموم شدی هوتن هیچ جایی توی قلبم نداری... هوتن اخماشو کشید تو هم و گفت: به این زودی منو فراموش کردی؟؟ جوابشو ندادم که پوزخندی زد و با عصبانیت گفت : ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
شاید هم کسی رو جای من آوردی +حرف دهنتو بفهم در ضمن زندگیه من به تو ربطی نداره چرا ربط نداشته باشه تو هنوز زن منی...
پوزخندی بهش زدم و گفتم: برخلاف تو که هنوز خودتو شوهر من میدونی من خودمو زن تو نمیدونم....
برام مهم نیست اسمت توشناسنامهم باشه یا نباشه همین که کنارت زندگی نمیکنم برام کافیه...
از جام بلند شدم و بدون توجه به هوتن از کافه زدم بیرون... هنوز چند قدم دور نشده بودم که هوتن دنبالم اومد از بازوم گرفت و منو برگردوند سمت خودش....
_صبر کن کارت دارم +چیه چیکار داری؟؟؟ هوتن همینجور که نفس نفس میزد گفت :
صبر کن کارت دارم +چیه زودتر بگو باید برم _خیلی خوب باشه میام طلاقت میدم بعد شما هم رضایت بدین که کتایون از زندان آزاد بشه...
ته دلم حسابی خوشحال شدم اما زیاد واکنش نشون ندادم خیلی خوب من فردا با وکیلم حرف میزنم...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
◺
۵.۱K
۱۴:۳۱