👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 اگه همه ی سوالاتتون خوب باشه میتونین هفته ی دیگه از بچه ها امتحان بیگیرین خسته نباشین.... بفرمایید بشینین نفسه راحتی کشیدم و نشستم سره جام... نگاهی به گوشیم کردم که بازم خبری از هوتن نبود.... ده دقیقه بعد کلاس تموم شد و استاد با خدافظیه کوتاهی کلاسو ترک کرد...کلافه کولمو برداشتم و از کلاس زدم بیرون... نازی و شادی مشغوله حرف زدن بودن و متوجه من نشدن شماره ی هوتن و گرفتم که رفت رو پیغامگیر... با حرص نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : الو هوتن؟؟؟ کجایی؟؟؟ چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟؟؟از دیروز خبری ازت ندارم... بغض کردم و گفتم : قرار نبود که بی خبرم بذاری.... من اینجا.... کلی نگرانتم.... گوشیو قطع کردم و قطره اشکی از چشمم ریخت پایین که کیان گفت : ببخشید .....آلا خانوم.. ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
برگشتم عقب و نگاهش کردم که گفت :امممم ببخشید مثله این بعد موقع مزاحمتون شدم ...
اشکامو پاک کردم و گفتم : نه نه.....چیزی نیست....بفرمایید کاری داشتین...
خاستم بگم که....خسته نباشین
بابته کنفرانس...خیلی خوب بودین
پوزخندی زدم و رو نیمکت نشستم
و گفتم :
مسخرم میکنین؟؟
نه اصلا.....بنده چنین جسارتی نمیکنم سری تکون دادم و گفتم :
از نظره خودم خیلی بد بودم یعنی انتظاره بهتری داشتم از خودم ولی ...یکم ذهنم بهم ریخته بود و نتونستم خوب ...عمل کنم ....
کیان سری تکون داد و گفت :اتفاقا عالی بودین.....خاستم ازتون تشکر کنم سری تکون دادم که یهو رعد و برقه وحشتناکی زد که ترسیدم و جیغی کشیدم....
سریع از جام بلند شدم که کیان گفت : میترسین؟؟نگاهی بهش کردم که گفت : از رنگه پریدتون مشخصه...
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
برگشتم عقب و نگاهش کردم که گفت :امممم ببخشید مثله این بعد موقع مزاحمتون شدم ...
اشکامو پاک کردم و گفتم : نه نه.....چیزی نیست....بفرمایید کاری داشتین...
خاستم بگم که....خسته نباشین
بابته کنفرانس...خیلی خوب بودین
پوزخندی زدم و رو نیمکت نشستم
و گفتم :
مسخرم میکنین؟؟
نه اصلا.....بنده چنین جسارتی نمیکنم سری تکون دادم و گفتم :
از نظره خودم خیلی بد بودم یعنی انتظاره بهتری داشتم از خودم ولی ...یکم ذهنم بهم ریخته بود و نتونستم خوب ...عمل کنم ....
کیان سری تکون داد و گفت :اتفاقا عالی بودین.....خاستم ازتون تشکر کنم سری تکون دادم که یهو رعد و برقه وحشتناکی زد که ترسیدم و جیغی کشیدم....
سریع از جام بلند شدم که کیان گفت : میترسین؟؟نگاهی بهش کردم که گفت : از رنگه پریدتون مشخصه...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۳۷