👑 زن و زندگــے 👑
حتماً عصبی شده که همچین کاریو کرده نیشخندی زدم و گفتم: نمیفهمم پسرخاله منی یا پسرخاله کتایون؟؟؟ میثم نزدیکم شد و آهسته گفت: پسرخاله توام معلومه که طرف تو هستم اما اینو بهت دارم میگم بعنوانه یه دوست... کینه ی تو دلتو نسبت به کتایون با قصاص خاستن یکی نکن... این دوتا موضوعشون باهم فرق میکنه... با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم: اتفاقاً اصلاً با همدیگه فرقی ندارن... مطمئن باش اگه یه آدم دیگه هم بود من از خونه بابام نمیگذشتم... میثم پوزخندی بهم زد و گفت: اما من فکر نمیکنم اینطوری باشه تو داری تقاصه زندگیتو ازش میگیری نه تقاصه خونه باباتو... +اصلا آره.... گند زده به زندگیم حالا میخام جونشو ازش بگیرم.. بتوچه ها؟؟ شدی دایه ی مهربونتر از مادر.. _واقعا برات متاسفم آلا.... تو که قلبت انقدر سنگ نبود... سری تکون داد که با حرص نگاهی بهش کردم... و خواستم حرفی بزنم که ماهک وارد آشپزخانه شد و با دیدنم گفت: حالت خوبه آلا؟؟؟سری تکون دادم.. ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
با غیظ نگاهمو از میثم گرفتم که از آشپزخانه رفت بیرون ماهک با تعجب گفت :چتون شده شما دوتا ؟؟؟
همونجور که پوست لبمو میکندم گفتم :هیچی ماهک نگاهی به قابلمه کرد و گفت:
روغنش دود کرد چرا درست نمیکنی ؟؟+ای وای حواسم نبود الان میریزم مرغا رو...
یکی یکی داخل قابلمه گذاشتم که صدای جلز و ولزشون بلند شد و روغنها با شدت از قابلمه میپریدن بیرون که ماهک گفت :
بیا برو عقب حالت خوب نیست هاداری چیکار میکنی؟؟؟کلافه سری تکون دادم و گفتم :
هیچی اعصابم به هم ریختماهک نگاه مشکوکی بهم کرد وگفت: به خاطر میثم؟؟ چی بهت گفته ؟؟؟؟
+هیچی فقط بلده گند بزنه به اعصاب آدم ماهک خندهای کرد و گفت :نمیخواد زیاد حرص بخوری برو یکم استراحت کن ..
من درست میکنم سری تکون دادم و گفتم :مرسی لباس عوض میکنم میام پایین کمکت...
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۶K
۱۳:۲۵