👑 زن و زندگــے 👑
امیر اسم مینویسه برگشت سمت امیر و گفت :امیر جان لطفاً اسم آلا رو هم بنویس...امیر نگاهی بهم کرد که سری تکون دادم و گفتم آره . _باشه اسمتو مینویسم فقط بعد کلاس باید بری هزینهشو واریز کنی .. سری تکون دادم و گفتم مشکلی نیست... شادی با خوشحالی دستاشو کوبید به همو گفت وای بچهها چقدر خوش بگذره... نازی لباشو آویزون کرد و گفت : به شما بله ولی من که از دانیال دورم خوش نمیگذره..شادی سقلمهای به پهلوی نازی زد و گفت: شوهر ذلیل خودتو جمع کن داریم دخترونه میریم مسافرت چی از این بهتر...کلی خاطره میشه برامون... با ورود استاد همه ساکت شدیم استاد وارد کلاس شد که کیان پشت سرش اومد استاد نگاهی به کیان کرد و گفت: _میدونی که بعد خودم کسی رو سر کلاس راه نمیدم سریع سرمو انداختم پایین تا کیان متوجه نگاهم نشه.... دوباره ضربان قلبم تند شده بود نفس عمیقی کشیدم که صدای کیان رو شنیدم.... ادامه دارد..

+ببخشید استاد داشتم با آقای رضایی حرف میزدم. _خیلی خوب برو بشین سر جات کیان از جلوی میزمون رد شد و درست پشت سر من نشست...
بوی عطرش پیچید زیر دماغم که بیاراده اخمامو کشیدم تو هم دیگه نمیخواستم بهش فکر کنم تمام حواسمو جمع کردم تا به حرفهای استاد که داشت درس میداد گوش بدم...
کلاس که تموم شد نازی از جاش بلند شد و گفت :دانیال اومده دنبالم تا بریم بیرون کلاس بعدیو نمیام...
شادی هم با خوشحالی کیفشو برداشت و گفت :چه جالب منم باید برم خونه امشب مهمون داریم و مامانم تاکید کرده که زود برم...
با کنجکاوی نگاهی بهش کردم و گفتم :خواستگاره شادی لبخندی زد و گفت :آره از کجا فهمیدی ؟؟
نازی با خنده گفت : از برق تو چشمات.. _گمشو دیوونه اتفاقاً اصلاً خودم دوست ندارم اما چون خواستگاره دوست بابامه مجبورم که امشب برم و خیلی خانومانه رفتار کنم...
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۴:۴۸