👑 زن و زندگــے 👑
اصلاً به همچین چیزی فکر نکن مردم همیشه یک حرفی برای گفتن دارند تو بهتره زندگی خودتو بکنی حالا هم بلند شو... لقمهای گرفت و به دستم داد و گفت: اینو هم تو راه بخور بیحال خندهای کردم و گفتم : مگه میرم مدرسه؟؟ مامان با اخم گفت :ساکت باش و حرف نزن صبحونه زیاد نخوردی و ضعف میکنی..از جام بلند شدم و گفتم: مرسی پس فعلاً خداحافظ _به سلامت عزیز دلم یک تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه وارد کلاس شدم که دیدم.. نازی و شادی طبق معمول تو سر و کله هم میزنند رفتم جلو و کنار نازی نشستم و گفتم: میشه یک روز مثل آدم باشین؟؟ نازی با خنده گفت :نه اصلاً ... راستی تو چیکار کردی؟؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: منظورم برای اردو هستش میای ؟ سری تکون دادم و گفتم :آره کلاس که تموم بشه میرم اسممو مینویسم نازی بیخیال سری تکون داد و گفت: ادامه دارد..

امیر اسم مینویسه برگشت سمت امیر و گفت :امیر جان لطفاً اسم آلا رو هم بنویس...امیر نگاهی بهم کرد که سری تکون دادم و گفتم آره .
_باشه اسمتو مینویسم فقط بعد کلاس باید بری هزینهشو واریز کنی ..سری تکون دادم و گفتم مشکلی نیست...
شادی با خوشحالی دستاشو کوبید به همو گفت وای بچهها چقدر خوش بگذره... نازی لباشو آویزون کرد و گفت :
به شما بله ولی من که از دانیال دورم خوش نمیگذره..شادی سقلمهای به پهلوی نازی زد و گفت:
شوهر ذلیل خودتو جمع کن داریم دخترونه میریم مسافرت چی از این بهتر...کلی خاطره میشه برامون...
با ورود استاد همه ساکت شدیم استاد وارد کلاس شد که کیان پشت سرش اومد استاد نگاهی به کیان کرد و گفت:
_میدونی که بعد خودم کسی رو سر کلاس راه نمیدم سریع سرمو انداختم پایین تا کیان متوجه نگاهم نشه....
دوباره ضربان قلبم تند شده بود نفس عمیقی کشیدم که صدای کیان رو شنیدم....
ادامه دارد..
۳.۲K
۱۸:۳۲