👑 زن و زندگــے 👑
اصلاً دل و دماغ رفتن به اردو رو ندارم مامان لبخندی زد و دستمو گرفت و گفت :عزیز دلم مطمئن باش اونجا بهت خوش میگذره... و اینکه تو بری پدرت خوشحال میشه قرار نیست به خاطر اتفاقی که افتاده زندگی رو برای خودت سخت کنی سری تکون دادم و گفتم: باشه مامان لبخندی زد و گفت: آفرین عزیزم همیشه قوی بمون آلا نذار چیزی تو رو از پا در بیاره. چشمام پره اشک شد و گفتم : حرفاتو میفهمم اما برام سخته مامان خیلی جدی نگاهم کرد و گفت :میدونی حالا دو روز دیگه به حرفهای من میرسی اون موقع کسی نبود که این حرفا رو به من بزنه... اما حالا من هستم و بهت میگم برای کسی غصه بخور اشک بریز که لیاقتشو داشته باشه از نظر من هوتن حتی لیاقت ناراحت بودن رو هم نداره.... با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم: اگه طلاق بگیرم حرف مردم رو چیکار کنم؟؟؟ مامان من اصلاً تحمل اینو ندارم که اسمم بیفته سر زبونا مامان سری تکون داد و گفت: ادامه دارد..

اصلاً به همچین چیزی فکر نکن مردم همیشه یک حرفی برای گفتن دارند تو بهتره زندگی خودتو بکنی حالا هم بلند شو...
لقمهای گرفت و به دستم داد و گفت: اینو هم تو راه بخور بیحال خندهای کردم و گفتم :مگه میرم مدرسه؟؟
مامان با اخم گفت :ساکت باش و حرف نزن صبحونه زیاد نخوردی و ضعف میکنی..از جام بلند شدم و گفتم: مرسی پس فعلاً خداحافظ
_به سلامت عزیز دلم یک تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه وارد کلاس شدم که دیدم..
نازی و شادی طبق معمول تو سر و کله هم میزنند رفتم جلو و کنار نازی نشستم و گفتم: میشه یک روز مثل آدم باشین؟؟
نازی با خنده گفت :نه اصلاً ...راستی تو چیکار کردی؟؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: منظورم برای اردو هستش میای ؟
سری تکون دادم و گفتم :آره کلاس که تموم بشه میرم اسممو مینویسم نازی بیخیال سری تکون داد و گفت:
ادامه دارد..
۲K
۱۸:۳۲