عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined اصلاً دل و دماغ رفتن به اردو رو ندارم مامان لبخندی زد و دستمو گرفت و گفت :عزیز دلم مطمئن باش اونجا بهت خوش می‌گذره... و اینکه تو بری پدرت خوشحال میشه قرار نیست به خاطر اتفاقی که افتاده زندگی رو برای خودت سخت کنی سری تکون دادم و گفتم: باشه مامان لبخندی زد و گفت: آفرین عزیزم همیشه قوی بمون آلا نذار چیزی تو رو از پا در بیاره. چشمام پره اشک شد و گفتم : حرفاتو می‌فهمم اما برام سخته مامان خیلی جدی نگاهم کرد و گفت :می‌دونی حالا دو روز دیگه به حرف‌های من می‌رسی اون موقع کسی نبود که این حرفا رو به من بزنه... اما حالا من هستم و بهت میگم برای کسی غصه بخور اشک بریز که لیاقتشو داشته باشه از نظر من هوتن حتی لیاقت ناراحت بودن رو هم نداره.... با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم: اگه طلاق بگیرم حرف مردم رو چیکار کنم؟؟؟ مامان من اصلاً تحمل اینو ندارم که اسمم بیفته سر زبونا مامان سری تکون داد و گفت: ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

اصلاً به همچین چیزی فکر نکن مردم همیشه یک حرفی برای گفتن دارند تو بهتره زندگی خودتو بکنی حالا هم بلند شو...
لقمه‌ای گرفت و به دستم داد و گفت: اینو هم تو راه بخور بی‌حال خنده‌ای کردم و گفتم :مگه میرم مدرسه؟؟
مامان با اخم گفت :ساکت باش و حرف نزن صبحونه زیاد نخوردی و ضعف می‌کنی..از جام بلند شدم و گفتم: مرسی پس فعلاً خداحافظ
_به سلامت عزیز دلم یک تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه وارد کلاس شدم که دیدم..
نازی و شادی طبق معمول تو سر و کله هم می‌زنند رفتم جلو و کنار نازی نشستم و گفتم: میشه یک روز مثل آدم باشین؟؟
نازی با خنده گفت :نه اصلاً ...راستی تو چیکار کردی؟؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: منظورم برای اردو هستش میای ؟
سری تکون دادم و گفتم :آره کلاس که تموم بشه میرم اسممو می‌نویسم نازی بی‌خیال سری تکون داد و گفت:



ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined۴۷

۲K

۱۸:۳۲