👑 زن و زندگــے 👑














×خوب بگو چیکارم داشتی این همه راه منو آوردی اینجا... کیان لبخندی بهم زد و گفت : نمیدونم چه جوری بگم ؟؟؟یه سری حرف داشتم میخواستم یکم صبر کنم اما خوب میترسم که دیر بشه.. +منظورت چیه دیر بشه؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: اون روزه تشییع جنازهی پدرت وقتی اومدم پسرخالت خیلی دور و برت بود.. +میثمو میگی؟؟؟ اسمشو نمیدونم سری تکون دادم و گفتم: میثمه خوب مشکلی پیش اومده؟؟ مشکل که نه اما یه جورایی بهت نگاه میکنه +منظورت چیه ؟؟ فکر میکنم که دوست داره.. خنده کوتاهی کردم و گفتم: میثمو میگی ؟؟ _آره +نه بابا فکر نکنم کیان سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت :چرا مطمئنم که دوست داره اصلاً طرز نگاهش و رفتارش فرق میکنه... + از کجا میدونی؟؟ یادت باشه که من یه مردم و همجنس خودمو خوب میشناسم..ـ ادامه دارد... 







+خوب منظورت از این حرف چیه کیان نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخوام همه چیز خراب بشه..
میدونم الان تو موقعیته خوبی نیستی ببخشید که اینجوری رک باهات حرف میزنم..
+نه راحت باش حرفتو بزن+ آلا من ازت خوشم اومده راستش خیلی وقته که بهت فکر میکنم...
با شنیدن این حرفش یهو قلبم به تپش افتاد فکر نمیکردم به این صراحتی بهم ابراز علاقه بکنه...
حرفی نزدم که خودش ادامه داد و گفت: میدونم که نباید این حرفا بزنم اما نمیتونم چیزی تویه دلم نگه دارم...
حتی از موقعی هم که با هوتن به مشکل بر نخورده بودی راستش بهت فکر میکردم از لحظهای که دیدمت از فکرم بیرون نمیری...
کیان سری تکون داد و گفت :قهوهتو بخور سرد میشه نگران چیزی هم نباش کم کم همه چیزو درست میکنیم باهم ...
لبخندی بهش زدم و فنجون قهوه رو کشیدم سمت خودم که کیان از داخل جیبش جعبه کوچیکی رو درآورد و گذاشت روی میز...
ادامه دارد...
۳.۳K
۱۴:۰۲