👑 زن و زندگــے 👑














_کتایون از قصد پدر تو هول داد؟؟ سری تکون دادم و گفتم : راستش دعوا شده بود توی دعوا هم که حلوا خیرات نمیکنند... اما اینکه قصدش واقعاً هول دادن بابا بود یا نه رو نمیدونم و خبر ندارم _خوب میتونی فردا یا پس فردا بری پیگیر کارات باشی ...حتماً بری ول نکنی ها سری تکون دادم و گفتم : فعلاً درگیر پروندهی کتایونیم اصلاً نمیدونم قراره چی پیش بیاد.. کیان نگاهی بهم کرد و گفت : پروندهی اون با طلاق تو فرق داره... در ضمن اونو باید مادرت رضایت بده نه تو... + میدونم اما بالاخره کتایونم زن هوتنه کلاً همه چیز به هم گره خورده و نمیدونم مامان تصمیمش چیه؟؟ _نگران نباش کم همه چیز درست میشه.. کیان جلوی یک کافه نگه داشت و گفت :همین جا خوبه؟؟ + آره خوبه از ماشین پیاده شدم و همراه کیان رفتیم داخل کافه کیان دوتا قهوه سفارش داد و روبروی هم نشستیم.. ادامه دارد... 







×خوب بگو چیکارم داشتی این همه راه منو آوردی اینجا... کیان لبخندی بهم زد و گفت :
نمیدونم چه جوری بگم ؟؟؟یه سری حرف داشتم میخواستم یکم صبر کنم اما خوب میترسم که دیر بشه..
+منظورت چیه دیر بشه؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: اون روزه تشییع جنازهی پدرت وقتی اومدم پسرخالت خیلی دور و برت بود..
+میثمو میگی؟؟؟ اسمشو نمیدونم
سری تکون دادم و گفتم:
میثمه خوب مشکلی پیش اومده؟؟
مشکل که نه اما یه جورایی بهت نگاه میکنه +منظورت چیه ؟؟فکر میکنم که دوست داره..
خنده کوتاهی کردم و گفتم:
میثمو میگی ؟؟
_آره
+نه بابا فکر نکنم
کیان سرشو به نشونه تایید تکون داد
و گفت :چرا مطمئنم که دوست داره
اصلاً طرز نگاهش و رفتارش فرق
میکنه...
+ از کجا میدونی؟؟
یادت باشه که من یه مردم و همجنس خودمو خوب میشناسم..ـ
ادامه دارد...
۴.۱K
۱۵:۵۱