👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 الو هوتن؟؟؟؟سلام خوبی مادر؟؟ با تعجب نگاهش کردم که پشته چشمی برام نازک کرد و گفت : هیچی ... زنگ زدم حالتو بپرسم خوبی؟؟؟ خب خداروشکر نه مادر کاره خاصی باهات نداشتم.... کاری نداری؟؟؟ باشه پسرم...مراقبه خودت باش خدافظ.. سلمان خان با اخم گفت : چرا نگفتی آلا نگرانشه و بهش زنگ بزنه ؟؟؟ _وا.....خب خودش بخاد زنگ میزنه دیگه به من چه بخام دخالت کنم سلمان خان اخمی کرد و استغفراللهی زیره لب گفت.... بغض گلومو گرفته بود پس حالش خوب بود منه احمق چقدر نگرانش بودم چقدر حرص خورده بودم... از جام بلند شدم و گفتم : من ....میرم دیگه _کجا دخترم...شام بمون سری تکون دادم و گفتم : نه.ممنون.....خونه کار دارم.. مهین خانوم با لبخندی گوشه ی لبش زل زده بود بهم... میدونستم خوشحال بود.... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
.
از اینکه حاله من انقدر بد بود خیلی خوشحال بود....کولمو برداشتم و بدونه توجه به تعارفاشون از خونه رفتم بیرون...
از درون داشتم میسوختم باورم نمیشد....اگه تماسه مادرشو متوجه میشد و جواب میداد چرا جوابه تماسه منو نمیداد؟؟؟
یه تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه وقتی رسیدم لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا برایه خودم شام درست کنم که گوشیم زنگ خورد....
با دیدنه اسمه هوتن تپش قلبم بالا رفت گوشیو برداشتم که جواب بدم ولی پشیمون شدم...
دو روز بود منو تو بی خبری گذاشته بودگوشیو گذاشتم رو میز و انقدر نگاهش کردم که قطع شد...
دره یخچالو باز کردم و با دیدنهقارچایه تو یخچال تصمیم گرفتم.پیتزا درست کنم..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
.
از اینکه حاله من انقدر بد بود خیلی خوشحال بود....کولمو برداشتم و بدونه توجه به تعارفاشون از خونه رفتم بیرون...
از درون داشتم میسوختم باورم نمیشد....اگه تماسه مادرشو متوجه میشد و جواب میداد چرا جوابه تماسه منو نمیداد؟؟؟
یه تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه وقتی رسیدم لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا برایه خودم شام درست کنم که گوشیم زنگ خورد....
با دیدنه اسمه هوتن تپش قلبم بالا رفت گوشیو برداشتم که جواب بدم ولی پشیمون شدم...
دو روز بود منو تو بی خبری گذاشته بودگوشیو گذاشتم رو میز و انقدر نگاهش کردم که قطع شد...
دره یخچالو باز کردم و با دیدنهقارچایه تو یخچال تصمیم گرفتم.پیتزا درست کنم..
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۱۳