👑 زن و زندگــے 👑
🩹 باشه بهش بگو نگران نباشه خداحافظ.. آلما خداحافظی کرد که گوشی رو قطع کردم و همراه بچهها رفتیم سمت سلف.. شامو که خوردیم برگشتیم تو اتاق لباسامو عوض کردم و با بچهها خواستیم بریم بیرون که نیلوفر گفت : راستی یک چیزی میخواستم بهتون بگم همه نگاهش کردیم که لبخندی زد مهتاب گفت: خوب زود باش بگو دیگه... نیلوفر عشوهای اومد و گفت: راستش منو کیان تصمیم گرفتیم که با هم باشیم... با تعجب ابروهام پرید بالا که مهتاب با ذوق گفت: واقعاً عزیزم؟؟؟؟ چقدر هم که به همدیگه میاین.. امیدوارم که خوشبخت بشین نیلوفر با خنده گفت: فعلاً که برای ازدواج زوده فقط تصمیم گرفتیم بیشتر با همدیگه آشنا بشیم... مهتاب سری تکون داد و گفت : کار خیلی خوبی کردین وا رفته نگاهش میکردم که گفت: ادامه دارد... 







البته فعلاً به کسی حرفی نزنین کیان خواسته که هیچکس خبردار نشه.. مهتاب هم با خنده گفت :
چقدر هم که تو به حرفش گوش کردی همین الان ۶ نفرمون خبردار شدیم شادی سری تکون داد و گفت:
مگه میشه همچین چیزی ساکت بمونه ؟؟من باید از کیان شیرینی بگیرم نیلوفر هول زده گفت:
نه تو رو خدا بهش حرفی نزنین قطعی که بشه خودم بهتون شیرینی میدم...
شادی با چشمای ریز شده نگاهی به نیلوفر کرد و سری تکون داد قیافم خونسرد و آروم بود ولی خدامیدونست از درون داشتم آتیش میگرفتم...
کیان کی به نیلوفر همچین حرفی زده بود ؟؟ کیان از ظهر که با منبود.. حتماً صبح به نیلوفر همچین حرفی زده بود...
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم گوشیمو برداشتم و با بچهها رفتیم بیرون...
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۰۸