👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
رفت سمته در و درو باز کرد که ماهک و آیت وارده خونه شدن آیت با اخم اومد جلو و با دیدنم گفت : وای خدایه من... مامان چشم غره ای به آلما رفت و گفت : تو بهش گفتی؟؟؟ آلما سری تکون داد و گفت : آره من گفتم ... همین سری هم که زده بود تو گوشش اگه به آیت میگفتین و میرفت میزد تو دهنش کاره آلا به اینجا نمیکشید... مامان با اخم گفت : خبه خبه... بس کن تو نمیخاد پیاز داغشو زیاد کنی..آیت اومد جلو و با انگشتش گوشه ی لبمو لمس کرد که بی اراده اخمام رفت تو هم و آخی گفتم ... آیت برگشت سمته مامان و گفت : پیازداغشو زیاد نکنه؟؟؟؟ آلا رو نمیبینین؟؟ مامان مثلا نامحسوس اشاره ای بهم کرد و گفت : بهتره بریم داخل آلا بدنش درد میکنه باید استراحت کنه.... آیت با چشمایی که از اشک پر بود سری تکون داد و زل زد تو چشمام و گفت : من انتقامتو میگیرم ازش .... عزیزه دله داداش مطمئن باش... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
پلکی زدم که قطره اشکی ریخت رو گونم.. آیت اشکمو پاک کرد و گفت :
هییسسس برو تو و استراحت کن.... مامان و ماهک و آلما مراقبتن...باشه با بغض گفتم : میخای چیکار کنی؟؟
کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم..
+کار دسته خودت ندی
_نگران نباش
آیت رفت بیرون که بابا و ماهکم
پشته سرش رفتن با کمکه مامان رفتم داخله خونه و رو کاناپه دراز کشیدم...
لگن پام داشت درد میگرفت و اینو
از منقبض شدنه عضلات پام حس میکردم...آلما برام یه لیوان آب
سیب اورد و گفت:
پاشو عزیزم ...بخور اینو
+نمیخام
نمیشه پاشو...یکم بخور داخلش عسل ریختم رنگ به صورتت نداری...
سری تکون دادم و لیوانو ازش گرفتم و یکم خوردم دلم نمیومد دستشو رد کنم.. ماهک وارده خونه شد که مامان گفت ؛ کو بابا و آیت؟؟
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۴۴