👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
تا بینیم تو چه وضعیتیه بابا سری تکون داد که دکتر گفت : الانم میتونین ببرینشون.... بعده نوشتنه گزارش و و گرفتنه داروهام رفتیم سمته خونه بخاطره مسکنی که زده بودن بهم فعلا دردی نداشتم... وقتی رسیدیم بابا ماشینو برد داخل.. بابا ماشینو تو حیاط پارک کرد که آلما با چشمایه نگران اومد سمته ماشین... مامان دره ماشینو باز کرد وپیاده شد و کمکم کرد تا پیاده بشم آهسته از ماشیت پیاده شدم که آلما با دیدنم شروع کرد به گریه کردن که مامان بهش تشر زد... _ عه عه.....بر اونطرف آلما چشم غره ای بهش رفت که آلما زیره بغلم و گرفت و گفت : بیا قربونت برم.....بیا بریم تو هنوز دو قدم برنداشته بودم که زنگه خونه رو زدن... مامان با تعجب گفت : کیه؟؟ با ترس گفتم : هوتنه....هوتنه بابا اخمی کرد و گفت :نترس بابا جان..... از هیچی نترس دیگه در امانی.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
رفت سمته در و درو باز کرد که ماهک و آیت وارده خونه شدن آیت با اخم اومد جلو و با دیدنم گفت : وای خدایه من...
مامان چشم غره ای به آلما رفت و گفت : تو بهش گفتی؟؟؟آلما سری تکون داد و گفت :آره من گفتم ...
همین سری هم که زده بود تو گوشش اگه به آیت میگفتین و میرفت میزد تو دهنش کاره آلا به اینجا نمیکشید...
مامان با اخم گفت : خبه خبه...بس کن تو نمیخاد پیاز داغشو زیاد کنی..آیت اومد جلو و با انگشتش گوشه ی لبمو لمس کرد که بی اراده اخمام رفت تو هم و آخی گفتم ...
آیت برگشت سمته مامان و گفت : پیازداغشو زیاد نکنه؟؟؟؟آلا رو نمیبینین؟؟
مامان مثلا نامحسوس اشاره ای بهم کرد و گفت : بهتره بریم داخل آلا بدنش درد میکنهباید استراحت کنه....
آیت با چشمایی که از اشک پر بود سری تکون داد و زل زد تو چشمام و گفت : من انتقامتو میگیرم ازش ....عزیزه دله داداش مطمئن باش...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۴۴