👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و گوشیمو از جیبم درآوردم شماره شادی رو گرفتم که بلافاصله جواب داد +سلام عزیزم شادی از اونور خط گفت : کدوم گوری موندی دختر ؟؟ خندم گرفت ولی سریع لبمو گاز گرفتم تا جلوی خودم رو بگیرم + عزیزم من کاری برام پیش اومده باید برم.. شادی با تعجب گفت: کجا بری ها ؟؟؟ پیش اون یارو کیانی که هی عزیزم عزیزم راه انداختی؟؟؟ آره؟؟؟ چند قدم از کیان فاصله گرفتم و آهسته گفتم: بهت میگم کار پیش اومده فردا میام دانشگاه و برات توضیح میدم.... شادی با حرص گفت :خیلی خوب فقط بگو با کیان میخوای بری یا نه؟؟ یکم من من کردم و در آخر تصمیم گرفتم که بهش نگم.. +نه عزیزم چرا باید با اون برم ؟؟ کار مهمی پیش اومده برادرم اومده دنبالم..شادی نگران گفت: خیلی خوب برو فقط منو بیخبر نذار خودم آخر شب بهت زنگ میزنم ... +باشه باشه فعلاً خداحافظ گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم.. دروغ گفتن به شادی یکی از سختترین کارهای زندگیم بود برگشتم سمت کیان و گفتم: ادامه دارد...
بریم کیان سری تکون داد و گفت :ماشین تو پارکینگ باهام میای؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم:
نه میرم بیرون دانشگاه_پس برو منم میام دنبالت از کیان جدا شدم و رفتم سمت در دانشگاه...
کنار خیابون وایساده بودم که از دور مهتاب رو دیدم که با نیلوفر سوار ماشینش شدن و رفتن...
پوزخندی روی لبم نشست به نظرم حقش بود که اینجور رسوا بشه سوار ماشین کیان شدم و راه افتاد _خوب کجا بریم؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم:
من نمیدونم کجا باید آش بخوریم هرجا که خودت میدونی برو کیان سری تکون داد و گفت: باشه خودم یه جا رو انتخاب میکنم..
_میشه بپرسم از پرونده دادگاهت چه خبر؟؟ +بابا یه وکیل گرفته که اون دنبال کارامه فعلاً هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده...
تا یکی دو هفته دیگه درخواست مهریهام میره در خونه هوتن کیان سری تکون داد و گفت :
بهترین کارو میکنی آلا اصلاً از حق و حقوقت نگذر با استرس همونجور که انگشتامو تو هم میپیچیدم گفتم:
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۳۱