👑 زن و زندگــے 👑
چیکار کنم ؟؟ کیان ابرویی انداخت بالا و گفت: تو این هوای سرد فقط آشه داغ میچسبه.. شونه بالا انداختم و گفتم : خوبه پس به مامانت بگو برات آش درست کنه ... با شیطنت نگاهش کردم که کیان گفت: متاسفانه مادر و پدرم مسافرتن و بنده تنهام توی خونه با تعجب گفتم: این وقت سال مسافرتن؟؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: آره بیشتر روزهای سال رو میرن شمال و من تنها میشم.. +اینجوری که خیلی بده کیان سری تکون داد و گفت : آره اما بدترش اینه که تو داری از بحث آش گرفتن خارج میشی... خندهای کردم و گفتم: خیلی خوب شکمو کی بریم آش بخوریم؟؟ کیان نگاهی به ساعتش کرد و گفت: همین الان با تعجب گفتم: الان؟؟ _ آره مگه کلاس داری ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه اما شادی تو کافه منتظرمه.. خوب بهش زنگ بزن و بگو که نمیتونی بری پیشش... ادامه دارد...
سری تکون دادم و گوشیمو از جیبم درآوردم شماره شادی رو گرفتم که بلافاصله جواب داد +سلام عزیزم شادی از اونور خط گفت :
کدوم گوری موندی دختر ؟؟خندم گرفت ولی سریع لبمو گاز گرفتم تا جلوی خودم رو بگیرم+ عزیزم من کاری برام پیش اومده باید برم..
شادی با تعجب گفت: کجا بری ها ؟؟؟پیش اون یارو کیانی که هی عزیزم عزیزم راه انداختی؟؟؟ آره؟؟؟
چند قدم از کیان فاصله گرفتم و آهسته گفتم: بهت میگم کار پیش اومده فردا میام دانشگاه و برات توضیح میدم....
شادی با حرص گفت :خیلی خوب فقط بگو با کیان میخوای بری یا نه؟؟ یکم من من کردم و در آخر تصمیم گرفتم که بهش نگم..
+نه عزیزم چرا باید با اون برم ؟؟کار مهمی پیش اومده برادرم اومده دنبالم..شادی نگران گفت:
خیلی خوب برو فقط منو بیخبر نذار خودم آخر شب بهت زنگ میزنم ...+باشه باشه فعلاً خداحافظ
گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم.. دروغ گفتن به شادی یکی از سختترین کارهای زندگیم بود برگشتم سمت کیان و گفتم:
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۶:۵۹