👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
تا خاستم حرفی بزنم که مشته محکمی زد تو دهنم و همون لحظه مزه ی خونو تو دهنم احساس کردم... +نزن وحشی برو گمشو.... آشغاله عوضی ازت بدم میاد هوتن دره... اتاق و بست و با خشم اومد طرفم.. ازش بشدت ترسیده بودم که گفت : بگو کی بود کی بود آلا؟؟؟ با ضربه ای که به سرم زد درده شدیدی رو احساس کردم... از یقم گرفت و محکم پرتم کرد رو زمین و پشته سره هم لگد بهم میزد و اصلا براش مهم نبود به کجام میخوره. خسته که شد عقب کشید و رو تخت نشست ...از ترس خودمو کشیدم سمته دیوار و بهش تکیه دادم که هوتن انگشتشو اورد بالا و گفت ؛ چه سر و سری باهاش داری ها؟؟؟ جوابشو ندادم که سریع نشست جلو پام...از ترس جیغی زدم که پوزخندی زد و از یقم گرفت و منو کشید سمته خودش.... _بهت گفتم چه سر و سری با یارو داری؟؟باهاش رابطه داری ها؟؟؟؟آره.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
+همش....بلدی.....چرت بگی محکم هولم داد عقب که سرم خورد به دیوار..
آخی گفتم که با عصبانیت از جاشبلند شد.. چند قدم تو اتاق راه رفت و گفت :
لعنتی لعنتی......لعنت بهت...چند تا مشته محکمم تو دیوار کوبید که از ترس تکونی خوردم...
انگار داشت با خودش دعوا میکرد..کتشو برداشت و با عصبانیت از خونه زد بیرون...
خوشحال سریع از جام بلند شدم و گوشیمو پیدا کردم..رو تخت نشستم و شماره ی بابا رو گرفتم...
الو آلا؟؟؟،سلام بابا
با شنیدنه صداش بغض کردم
و گفتم ؛الو....بابا....یی....
آلا خوبی عزیزم ؟؟؟چیشده؟؟+کجایی بابا.؟؟؟_ تو باغه یکی از دوستام با مادرت اومدیم لواسونیم چطور ؟؟؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیره گریه و گفتم : بابا بیا......بیا منو از اینجا ببر...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۴:۰۷