👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
پتو رو کشیدم رو خودم و بدنم که گرم شد کم کم گیج شدم و خوابم برد... آلا؟؟آلا پاشو مادر....پاشو بزور چشمامو باز کردم که مامان پرده ی اتاق و زد کنار و نوره زیادی یهو وارده اتاق شد... +بندازش مامان ساعته ده صبحه...پاشو بیا صبحانه بخور.....ضعف میونی دختر دیشبم شام نخوردی... سری تکون دادم که گفت : بابات از نگرانی از صبح ده دفعه زنگ زده.. رو تخت نشستم که از شدته درد اخمام رفت تو هم.. چیشدی ها؟؟ +آییییی پهلوم.... یواش.....نمیخاد بیای خودم برات میارم صبحانتو اینجا... سری تکون دادم و گفتم : نه نه...میخام برم دستشویی.... یکم راه برم... _خیله خب پس پاشو منم کمکت میکنم سری تکون دادم و مامان از زیره بغلم گرفت و آهسته از جام بلند شدم و رفتیم بیرون... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
با بدبختی رفتم دستشویی و سره میز نشستم که مامان ظرفه کره و عسل و خامه رو گذاشت جلومبرام شیر و چای ریخت و گفت : بگیر بخور .
+چه خبره؟؟؟؟اینهمه نمیتونم بخورم بیخود کردی....بخور جون بگیری...
یه لقمه کره عسل برایه خودم
گرفتم که مامان نشست روبروم
و گفت: دیشب راحت خابیدی؟؟
+فکر کنم بخاطره داروهایی بود
که خورده بود حسابی گیج بودم...
آره دکترت برات آرامبخشم زد ...
سری تکون دادم که گفت : غصه نخوری ها .....خودم پشتتم مادر پدرشو در میارم...
بغض کردم و گفتم : مامان ؟؟؟_جان؟؟+من...من فکر میکنم که هوتن رفتاراش طبیعی نیست...
_یعنی چی که طبیعی نیست+یسری کارا ازش دیدم که....بهش شک دارم..
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۳۸