👑 زن و زندگــے 👑
نگاهی بهش کردم که احساس کردم کیان نفس عمیقی کشید و لبخند کم رنگی گوشه لبش نشست.. +چرا این سوال رو پرسیدی؟؟؟ کیان هول زده نگاهی بهم کرد و گفت :منظور خاصی نداشتم فقط برام سوال شده بود.. سر کوچه رسیدیم که گفتم : مرسی من دیگه همین جا پیاده میشم _ نمیخوای برسونمت در خونه؟؟ سری تکون دادم و گفتم : نه ممنون ازدفعه قبل که رسوندیم خاطره خوبی نموند برام.. _فراموشش کن لازم نیست به اینجور چیزها فکر بکنی برو به سلامت .... سری تکون دادم که کیفمو از صندلی عقب بهم داد و گفت: امروز خوش گذشت..... مرسی که باهام اومدی.. لبخندی روی لبم نشست.. نمیدونم چرا هر لحظه که زل میزد بهم منتظر بودم تا بهم ابراز علاقه کنه کیفمو ازش گرفتم و گفتم: خواهش میکنم بالاخره با همدیگه دوستیم و دوستا از اینجور کارا برای همدیگه میکنند... کیان سری تکون داد و گفت : در مورد قضیه نیلوفر هم ازت متشکرم اگه تو بهم چیزی نمیگفتی معلوم نبود اون دختره برای خودش چه داستانهایی سر هم میکرد و آبروی منو توی کل دانشگاه میبرد... ادامه دارد...
پوزخندی زدم و گفتم: بدتر از اون مهتاب بود چرا یهو انقدر بهت پرید؟؟؟؟کیان نیشخندی زد و گفت: مهتاب جریان داره... چه جریانی..
مهرو میشه نوه خالهاش آها پس به خاطر همین بود... کیان سری تکون داد و گفت:
آره از هر موقعیتی استفاده میکنه که بخواد بهم یه تیکهای بندازه انگار اونو طلاق دادم که انقدر زورش میاد و حرص داره از من....
با خنده گفتم: تو هم زیاد بهش فکر نکن من دیگه برم فعلاً کاری نداری؟؟؟_ نه خیلی ممنون خداحافظ
لبخندی بهش زدم و گفتم: شب خوبی داشته باشی خداحافظ.... از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونه...
میدونستم که هنوز سر کوچه وایساده و داره نگاهم میکنه کلیدا رو از کیفم درآوردم در حیاط رو باز کردم برگشتم سمتش و دستی براش تکون دادم که پاهام بای بای کرد..
وارد حیاط شدم و درو بستم نیشم حسابی باز بود و بسته هم نمیشد رفتم سمت خونه که آلما گفت: چه عجب چقدر دیر کردی ؟؟
نگاهی به ساعت کردم و گفتم :دیر نکردم که.. آلما با حرص گفت: کلاست یک ساعت پیش تموم شده سری تکون دادم و گفتم:
ادامه دارد...
۲.۶K
۱۶:۳۳