👑 زن و زندگــے 👑
+ اصلاً تا وقتی پیتزا و فست فود باشه چرا باید یک همچین غذای شل و ولی رو بخوریم؟؟؟ تا وقتی آشمون تموم شد من و کیان سر اینکه کدوم غذا بهتره کل کل میکردیم.. هوا تاریک شده بود که گفت: پاشو تا تو رو برسونم خونتون × ممنون مرسی تو برو به کارت برس من خودم میرم خونه. کیان اخمی کرد و گفت: از اون حرفا بودها بلند شو ... سوار ماشینش شدیم و کیان راه افتاد نزدیک رسیدن به خونه بودیم که کیان یهویی گفت : الا یه چیزی ازت بپرسم جوابمو میدی؟؟؟ نگاهی بهش کردم و گفتم: راحت باش _ تو تصمیمتو گرفتی در مورد طلاقت؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره برای چی این سوالو میپرسی؟؟؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: فقط خواستم بدونم که طلاق گرفتنت به خاطر اینه که بهت خیانت کرده؟؟ با تعجب گفتم : آره خوب مگه دلیل دیگهای باید داشته باشه؟؟؟ _منظورم اینه که دوسش داری و فقط به خاطر اینکه بهت خیانت کرده میخوای ازش جدا بشی یا اینکه دیگه دوسش نداری؟؟؟؟ مکثی کردم و گفتم: مسلماً طلاق گرفتنم به خاطر خیانتشه اما دیگه مهرش از دلم رفته هیچ احساسی نسبت بهش توی قلبم ندارم... ادامه دارد...
نگاهی بهش کردم که احساس کردم کیان نفس عمیقی کشید و لبخند کم رنگی گوشه لبش نشست.. +چرا این سوال رو پرسیدی؟؟؟
کیان هول زده نگاهی بهم کرد و گفت :منظور خاصی نداشتم فقط برام سوال شده بود.. سر کوچه رسیدیم که گفتم :
مرسی من دیگه همین جا پیاده میشم_ نمیخوای برسونمت در خونه؟؟ سری تکون دادم و گفتم :
نه ممنون ازدفعه قبل که رسوندیم خاطره خوبی نموند برام.. _فراموشش کن لازم نیست به اینجور چیزها فکر بکنی برو به سلامت ....
سری تکون دادم که کیفمو از صندلی عقب بهم داد و گفت: امروز خوش گذشت..... مرسی که باهام اومدی.. لبخندی روی لبم نشست..
نمیدونم چرا هر لحظه که زل میزد بهم منتظر بودم تا بهم ابراز علاقه کنه کیفمو ازش گرفتم و گفتم:
خواهش میکنم بالاخره با همدیگه دوستیم و دوستا از اینجور کارا برای همدیگه میکنند... کیان سری تکون داد و گفت :
در مورد قضیه نیلوفر هم ازت متشکرم اگه تو بهم چیزی نمیگفتی معلوم نبود اون دختره برای خودش چه داستانهایی سر هم میکرد و آبروی منو توی کل دانشگاه میبرد...
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۶:۳۳