👑 زن و زندگــے 👑
🩹 بسته رو باز کردم و با دیدن ساعت و دستبندی که ست هم بود لبخندی رو لبم نشست... + وای این خیلی قشنگه بچهها دستتون درد نکنه شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: ما اینیم دیگه ...ـ همون لحظه در اتاق باز شد و مهتاب و نیلوفر وارد اتاق شدن شادی نگاهی به نیلوفر کرد و پشت چشمی براش نازک کرد.... از کاراش خندم میگرفت . _راستی با بچهها قرار گذاشتیم امشب توی محوطه بعد شام بازی کنیم... + بیرون؟؟؟ هوا که سرده شادی سری تکون داد و گفت: بله عزیزم بیرون فکر کردی میزارن... پسرا و دخترا توی اتاق جمع بشن و بازی کنند میخوای اماکن بیاد هممون رو ببره ؟؟؟ خندهای کردم و گفتم: به اینجاش فکر نکرده بودم با کش دستم موهامو بالای سرم بستم که نازنین گفت: چه دستبند قشنگی توی دستت ندیده بودم ... شادی برگشت طرفم که گفتم: آره این تو کیفم بوده تازه دستم کردم.. ادامه دارد... 







گوشیمو برداشتم و شماره آلما رو گرفتم شادی هم حوله کوچیکی از داخل کیفش برداشت و گفت:
من میرم دوش بگیرم.. نازنین هم که خیلی خسته بود روی تختش دراز کشید تا به قول خودش چرت کوتاهی بزنه...
بعد از چند تا بوق خوردن آلما بالاخره جواب داد...سلام چطوری خوبی ؟؟؟؟
+ سلام عزیزم خوبم تو خوبی
چیکار میکنی؟؟ مامان و بابا
حالشون خوبه؟؟
آره عزیزم اینجا همه خوبیم تو کجا هستی خوش میگذره بهت؟؟؟
+بد نیست جای تو خالیه آلما خندهای کرد و صدای ماهک بود که از پشت گوشی میومد..
داشت غر میزد آلما با خنده گفت :ماهک حسودیش شده ...میگه چرا جای من خالی نباشه...
+ عزیزم بهش بگو جای اونم خالیه اصلاً باید با همدیگه یه سفر بیایم شیراز _آره فکر خوبیه...
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۶:۰۷