👑 زن و زندگــے 👑
🩹 10دقیقه بعد بود که بچهها رسیدند نگاهی به نازی کردم که پلاستیکهای خرید دستش بود با نگرانی اومد سمتم و گفت : حالت خوبه؟؟ لبخندی زدم و گفتم : آره خوبم عزیزم خوش گذشت؟؟؟ شادی کنارم نشست و گفت: بد نبود اگه تو میومدی بیشتر بهمون خوش میگذشت... چیکار کردی تنهایی؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: هیچی یکم خوابیدم و سردردم خوب شد ....بیا ببینم چیا خریدین ؟؟؟ نازی بستهای رو گرفت طرفم و گفت: اینو منو شادی برات خریدیم به خاطر اینکه بازار نیومدی.. با تعجب گفتم: مرسی چرا همچین کاری کردی نیازی نبود اصلاً !! شادی صورتشو برام کج کرد و ادایی درآورد و گفت: اصلاً به خاطر همین نیومدی که ما برات یه چیزی بخریم.. خندهای کردم و گفتم : چقدر زرنگی از کجا فهمیدی؟؟ ادامه دارد... 







بسته رو باز کردم و با دیدن ساعت و دستبندی که ست هم بود لبخندی رو لبم نشست...
+ وای این خیلی قشنگه بچهها دستتون درد نکنه شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: ما اینیم دیگه ...ـ
همون لحظه در اتاق باز شد و مهتاب و نیلوفر وارد اتاق شدن شادی نگاهی به نیلوفر کرد و پشت چشمی براش نازک کرد....
از کاراش خندم میگرفت ._راستی با بچهها قرار گذاشتیم امشب توی محوطه بعد شام بازی کنیم...
+ بیرون؟؟؟ هوا که سرده شادی سری تکون داد و گفت:بله عزیزم بیرون فکر کردی میزارن...
پسرا و دخترا توی اتاق جمع بشن و بازی کنند میخوای اماکن بیاد هممون رو ببره ؟؟؟خندهای کردم و گفتم:
به اینجاش فکر نکرده بودم با کش دستم موهامو بالای سرم بستم که نازنین گفت:
چه دستبند قشنگی توی دستت ندیده بودم ...شادی برگشت طرفم که گفتم: آره این تو کیفم بوده تازه دستم کردم..
ادامه دارد...
۳.۳K
۱۰:۰۹