👑 زن و زندگــے 👑
🩹 یادت باشه که با یه مرد میای بیرون دست تو جیبت نکنی خنده ای کردم به حرفش سری تکون دادم و گفتم: آخه اینجوری من معذب میشم کیان سری تکون داد و گفت: فکر کن این یه سوغاتیه که از شهرم میخوام به تو بدم... بعد خرید دستبند با کیان برگشتیم اردوگاه میترسیدم بچهها رسیده باشن... اون وقت جوابی برای اینکه چرا با کیان رفتم بیرون نداشتم که بهشون بدم... خوشبختانه وقتی رسیدیم هنوز بچهها نیومده بودند از کیان تشکری کردم و رفتم سمت اتاقم حسابی حال و هوام عوض شده بود.... لباسمو عوض کردم و روتخت دراز کشیدم و نگاهی به دستبند دستم کردم لبخندی رو لبم نشست... بیشتر از این خوشحال بودم که کیان برام خریده بود.. با احساس ویبره گوشیم نگاهی بهش کردم... با دیدن شماره قبلی هوتن با اخم تماس و ریجکت کردم تصمیم گرفته بودم دیگه تحت هیچ شرایطی بهش جواب ندم.. ادامه دارد... 







10دقیقه بعد بود که بچهها رسیدند نگاهی به نازی کردم که پلاستیکهای خرید دستش بود با نگرانی اومد سمتم و گفت :
حالت خوبه؟؟ لبخندی زدم و گفتم :آره خوبم عزیزم خوش گذشت؟؟؟ شادی کنارم نشست و گفت:
بد نبود اگه تو میومدی بیشتر بهمون خوش میگذشت... چیکار کردی تنهایی؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم:
هیچی یکم خوابیدم و سردردم خوب شد ....بیا ببینم چیا خریدین ؟؟؟
نازی بستهای رو گرفت طرفم و گفت: اینو منو شادی برات خریدیم به خاطر اینکه بازار نیومدی..
با تعجب گفتم: مرسی چرا همچین کاری کردی نیازی نبود اصلاً !!شادی صورتشو برام کج کرد و ادایی درآورد و گفت:
اصلاً به خاطر همین نیومدی که ما برات یه چیزی بخریم.. خندهای کردم و گفتم :چقدر زرنگی از کجا فهمیدی؟؟
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۰:۰۹