👑 زن و زندگــے 👑
🩹 پیرمرده دستبندی رو گرفت سمتم یک سنگ قرمز با رگههای زرد داشت که از دو طرفش یک بند چرمی وصل شده بود.. +چقدر خوشگله _این مال مرداد ماهیهاست ببند به دستت تا انرژیهای خوب رو به سمت خودت جذب کنی.. لبخندی زدم و گفتم: مرسی پیرمرده نگاهی به کیان کرد که کنارم وایساده بود و گفت: جوون تو دستبند نمیخوای؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: من قبلاً ازتون خریدم پیرمرد سری تکون داد که گفتم: چقدر میشه هزینهاش؟؟ کیف پولمو برداشتم که پیرمرده گفت: وقتی با یک مرد میای بیرون نباید دست تو جیبت کنی اینو یادت باشه.... با تعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم: همکلاسی دانشگاهمه..... _فرقی نمیکنه دختر جان کیان هم نگاهی بهم کرد و گفت: من حساب میکنم + نه نه اصلاً خودم پولشو حساب میکنم کیان اخمی کرد و گفت: ادامه دارد... 







یادت باشه که با یه مرد میای بیرون دست تو جیبت نکنی خنده ای کردم به حرفشسری تکون دادم و گفتم:
آخه اینجوری من معذب میشم کیان سری تکون داد و گفت: فکر کن این یه سوغاتیه که از شهرم میخوام به تو بدم...
بعد خرید دستبند با کیان برگشتیم اردوگاه میترسیدم بچهها رسیده باشن...
اون وقت جوابی برای اینکه چرا با کیان رفتم بیرون نداشتم که بهشون بدم...
خوشبختانه وقتی رسیدیم هنوز بچهها نیومده بودند از کیان تشکریکردم و رفتم سمت اتاقم حسابی حال و هوام عوض شده بود....
لباسمو عوض کردم و روتخت دراز کشیدم و نگاهی به دستبند دستم کردم لبخندی رو لبم نشست...
بیشتر از این خوشحال بودم که کیان برام خریده بود.. با احساسویبره گوشیم نگاهی بهش کردم...
با دیدن شماره قبلی هوتن با اخم تماس و ریجکت کردم تصمیم گرفته بودم دیگه تحت هیچ شرایطی بهش جواب ندم..
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۰:۰۹