👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هرچند که حرفهای کیان هم درست بود هوتن یه روزی بزرگترین ضربه زندگی رو بهم زد... خیانتی که بهم کرده بود هنوز رویه قلبم بود و جاش میسوخت تو فکر و خیال خودم غرق بودم که آلما اتاقم رو باز کرد و با دیدنم گفت : حموم بودی ؟؟ سری تکون دادم که گفت: خب بلند شو لباس بپوش با حوله سرما میخوریها... کلافه از جام بلند شدم که آلما در اتاق رو بست اومد سمتم و گفت : فکر نمیکردم مامان انقدر سفت و سخت پای حکم قصاصش بمونه.... شونهای بالا انداختم و گفتم: اما من مثل تو فکر نمیکردم.... مامان از همون لحظه اول هیچ وقت اسمی از رضایت دادن نیاورد... آلما با حرص و عصبانیت گفت: این وسط مقصر فقط آیته اونه که داره آتیشه این شعله رو بیشتر میکنه... تیشرت و شلواری از داخل کشو برداشتم و همونجور که تنم میکردم گفتم: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
به آیتم باید حق بدیم بالاخره این وسط اتفاق کمی نیفتاده مخصوصاًکه آیت تمام زندگیش بابا بود..
آلما سری تکون داد و گفت :آره آیت خیلی به بابا وابسته بود با بغض گفتم: منم بهش وابسته بودم...
آلما خیلی دلم براش تنگ شده اصلاً هنوز باورم نمیشه که دیگه نیست همش چشمم به دره که برگرده تو خونه....
سری تکون دادم که آلما گفت: اما اتفاقیه که افتاده و مجبوریم که کم کم باهاش کنار بیایم...
سری تکون دادم و آهسته گفتم: کیان بهم زنگ زد _خب چی گفت؟؟؟برس و برداشتمو روی تخت نشستم...
که آلما پشت سرم نشست و گفت: بده من موهاتو برس میکشم شروع کرد به شونه کردن موهام و گفت :
نگفتی کیان چی گفت؟؟؟نفس عمیقی کشیدم و حرفهای کیانو برای آلما تعریف کردم که با تعجب گفت:
واقعاً کیان اینو ازت خواسته؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره برگشتم سمتش و گفتم:
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۲K
۱۵:۰۳