عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined +می‌دونم عزیزم و بهت حق میدم اما همین که توی خونه استراحت مطلقی و بهزاد دورت می‌چرخه خوب یعنی دوست داره .. برات خدمتکار گرفته تا کاراتو انجام بده و این همه بهت می‌رسه همه اینا از دوست داشتن دیگه... آشوب پوزخندی زد و گفت: دوست داشتن؟؟؟؟ از دیروز بهم یه زنگ نزده حالمو بپرسه... اصلاً درکم نمی‌کنه که من پدرمو از دست دادم.. دست آشوب رو گرفتم و گفتم :عزیز دلم زیاد سخت نگیر آشوب بغض کرد و گفت : تا نیاد و ازم عذرخواهی نکنه منم بهش زنگ نمی‌زنم + این وسط دلت برای رهام نمی‌سوزه ؟؟؟ چرا اتفاقاً دلم برای بچه‌ام پر می‌کشه اما نمیتونم بی احترامیشو نسبت به خودم بپذیرم... لبخندی بهش زدم و گفتم: بهزاد خیلی هم آقاست بهت بی‌احترامی نکرده فقط دیروز اعصابش خورد شد همین... اونم آروم که بشه میاد دنبالت.. آشوب حرفی نزد که گفتم : بلند شو عزیزم ...اینو بخور ضعف می شی ها... ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


آشوب آبمیوه‌شو برداشت و چند قلب خورد که از اتاق رفتم بیرون آلما و سروش تازه رسیده بودن خونه...
کارن هم بغله آیت بود و داشت راهش میبرد نگاهم به مامان بود میخاستم ببینم از ملاقاتش با هوتن حرفی میزنه یا نه که اصلا هیچی نگفت و منم ترجیح دادم ساکت بمونم...
بعده شام سروش رفت خونه ی خودشون و آیت و ماهکم بلند شدن و خاستن برن که مامان نذاشت و گفت:
شبو همینجا بخابن بعده شستنه ظرفا خسته و بی حوصله از پله هه رفتم بابا و وارده اتاقم شدم....
از وقتی بابا رفته بود انگار این خونه دیگه روحی هم نداشت بی‌حوصله روی تخت نشستم و نگاهی به گوشیم کردم که کیان بهم پیام داده بود...
شمارشو گرفتم که سریع جواب داد یکم با کیان حرف زدم و بهش گفتم که فردا میرم پیش وکیلم...
دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این قضیه کش پیدا کنه دلم می‌خواست زودتر تمومش کنم....

ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۲۹
undefined۹

۲.۷K

۱۳:۵۷