👑 زن و زندگــے 👑














+میدونم عزیزم و بهت حق میدم اما همین که توی خونه استراحت مطلقی و بهزاد دورت میچرخه خوب یعنی دوست داره .. برات خدمتکار گرفته تا کاراتو انجام بده و این همه بهت میرسه همه اینا از دوست داشتن دیگه... آشوب پوزخندی زد و گفت: دوست داشتن؟؟؟؟ از دیروز بهم یه زنگ نزده حالمو بپرسه... اصلاً درکم نمیکنه که من پدرمو از دست دادم.. دست آشوب رو گرفتم و گفتم :عزیز دلم زیاد سخت نگیر آشوب بغض کرد و گفت : تا نیاد و ازم عذرخواهی نکنه منم بهش زنگ نمیزنم + این وسط دلت برای رهام نمیسوزه ؟؟؟ چرا اتفاقاً دلم برای بچهام پر میکشه اما نمیتونم بی احترامیشو نسبت به خودم بپذیرم... لبخندی بهش زدم و گفتم: بهزاد خیلی هم آقاست بهت بیاحترامی نکرده فقط دیروز اعصابش خورد شد همین... اونم آروم که بشه میاد دنبالت.. آشوب حرفی نزد که گفتم : بلند شو عزیزم ...اینو بخور ضعف می شی ها... ادامه دارد... 







آشوب آبمیوهشو برداشت و چند قلب خورد که از اتاق رفتم بیرون آلما و سروش تازه رسیده بودن خونه...
کارن هم بغله آیت بود و داشت راهش میبرد نگاهم به مامان بود میخاستم ببینم از ملاقاتش با هوتن حرفی میزنه یا نه که اصلا هیچی نگفت و منم ترجیح دادم ساکت بمونم...
بعده شام سروش رفت خونه ی خودشون و آیت و ماهکم بلند شدن و خاستن برن که مامان نذاشت و گفت:
شبو همینجا بخابن بعده شستنه ظرفا خسته و بی حوصله از پله هه رفتم بابا و وارده اتاقم شدم....
از وقتی بابا رفته بود انگار این خونه دیگه روحی هم نداشت بیحوصله روی تخت نشستم و نگاهی به گوشیم کردم که کیان بهم پیام داده بود...
شمارشو گرفتم که سریع جواب داد یکم با کیان حرف زدم و بهش گفتم که فردا میرم پیش وکیلم...
دیگه نمیخواستم بیشتر از این قضیه کش پیدا کنه دلم میخواست زودتر تمومش کنم....
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۳:۵۷