👑 زن و زندگــے 👑














+سلام بیا برات آبمیوه آوردم ممنون بزارش روی میز لیوانو رو میز گذاشتم و روی تخت نشستم +بهزاد نیومده دنبالت؟؟ آشوب اخمی کرد و گفت : بهش زنگ نزدم +خوب اون چی بهت زنگ نزده؟؟ آشوب سری تکون داد که گفتم : دلت برای رهام تنگ نشده؟؟ معلومه که دلم تنگ شده اما تا وقتی خودش بچهمو نیاره بهش زنگ نمیزنم + فکر نمیکنی داری خیلی سخت میگیری؟؟آشوب سری تکون داد و گفت :تو چرا همش طرف بهزادی؟؟؟ +من طرف حقم عزیزم _وضعیت منو نمیبینی؟؟ + چرا اتفاقاً خوبم میبینم اما تو اون روز باهاش بد صحبت کردی ... خب اونم ناراحت شد حق داره آشوب پوزخندی زد و گفت: تمام این مدت فکر و ذکرش بچهایه که تو شکمه منه ... حتی یه بارم حال منو نپرسیده فقط میگه مراقب باش بچه طوریش نشه... ادامه دارد...
+میدونم عزیزم و بهت حق میدم اما همین که توی خونه استراحت مطلقی و بهزاد دورت میچرخه خوب یعنی دوست داره ..
برات خدمتکار گرفته تا کاراتو انجام بده و این همه بهت میرسه همه اینااز دوست داشتن دیگه...
آشوب پوزخندی زد و گفت: دوست داشتن؟؟؟؟ از دیروز بهم یه زنگ نزده حالمو بپرسه... اصلاً درکم نمیکنه که من پدرمو از دست دادم..
دست آشوب رو گرفتم و گفتم :عزیز دلم زیاد سخت نگیر آشوب بغض کرد و گفت :
تا نیاد و ازم عذرخواهی نکنه منم بهش زنگ نمیزنم+ این وسط دلت برای رهام نمیسوزه ؟؟؟
چرا اتفاقاً دلم برای بچهام پر میکشه اما نمیتونم بی احترامیشو نسبت به خودم بپذیرم...
لبخندی بهش زدم و گفتم: بهزاد خیلی هم آقاست بهت بیاحترامی نکرده فقط دیروز اعصابش خورد شد همین...
اونم آروم که بشه میاد دنبالت..آشوب حرفی نزد که گفتم : بلند شو عزیزم ...اینو بخور ضعف می شی ها...
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۳:۳۱