👑 زن و زندگــے 👑
کیان سری تکون داد و گفت : من ازش جدا شدم اما خب به حد کافی هم همینجور که تو میگی برام آبروریزی داشت ... منم ازش شکایت کردم سری تکون دادم و گفتم : چرا جدا شدی؟؟؟ کیان نگاهی بهم کرد که خجالت زده گفتم : فضولی بیجا کردم؟؟ _نه نه اصلاً راحت باش فقط حرف زدن در موردش یکم برام سخته.... یاد گذشتهها که میافتم تا دو روز اعصابم به هم میریزه... +متاسفم نمیدونستم اصلاً نیازی نیست راجع بهش حرف بزنی کیان سری تکون داد و گفت: یه روز که حال و روزم خوب باشه مطمئن باش برات تعریف میکنم لبخندی بهش زدم و گفتم: مهم نیست زیاد به خودت سخت نگیر اما توی دلم داشتم از فضولی میمردم.. کیان دست دراز کرد و صدای ضبط و بلند کرد بعد یه ربع جلوی یه پارک کوچیکی نگه داشت و گفت : تا به حال با دوستام یکی دو بار اینجا اومدم.... به پای آش سبزیهای شیراز نمیرسه اما خوب.. بد هم نیست.. کولمو گذاشتم صندلی عقب و گفتم: برای من که مهم نیست چون آش خور نیستم کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت : ادامه دارد...
جدی میگی آش نمیخوری؟؟+ نه زیاد دوست ندارم اصلاً از غذاهای آبکی خوشم نمیادکیان خنده کرد و گفت:
درست برعکس من که عاشق هر نوع آش و سوپی هستم +پس تو میشی بچه مورد علاقه مامانم
کیان نگاهی بهم کرد که گفتم: من اصلاً اینجور چیزا رو دوست ندارم و وقتی مریض میشم به زور یه قاشق سوپ میخورم...
اما مامانم معتقده که باید هفتهای دو یا سه بار آش و سوپ درست کنه و همیشه ما یک بهونهای باید برای دعوا کردن داشته باشیم...
کیان سری تکون داد و گفت :از این به بعد بیار برای من با خنده گفتم: آره فکر کن یه قابلمه آش دستم میگیرم و میارم دانشگاه..
کیان از دکه کوچیکی که کنار پارک بود دو کاسه آش گرفت روی نیمکت که همونجا بود نشستیم یه قاشق خوردم که کیان گفت:
خوشمزه است؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: بد نیست مزه آش میده دیگه..
کیان خنده بلندی کرد و گفت :منظورم اینه که آشش چطوره خوبه یا بده ؟؟؟ وگرنه باید مزه آش بده دیگه..
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۳۲