👑 زن و زندگــے 👑
اما هوتن یه دیوونه روانیه و من اصلاً دلم نمیخواد باهاش در بیفتم... همون دو روزی هم که شیراز بودیم اومده در خونه و کلی آبروریزی کرده... کیان پوزخندی زد و گفت: من از این پروندهها داشتم آلا و تهش همه اینها برای این بوده که طرف مهریه نده درست مثل تو که از آبروت میترسی و میگی بهتره فقط جدا بشم... سری تکون دادم و گفتم : میفهمم چی میگی اما خوب جای من نیستی تا منو درک کنی کیان خیلی جدی گفت: چرا فکر میکنی که نمیتونم درکت کنم؟؟؟؟ مگه این اتفاقا فقط برای زن میافته؟؟ با تعجب بهش نگاهی کردم و گفتم: کدوم زنو دیدی که بره در خونه شوهرش آبروریزی کنه؟؟ کیان نیشخندی زد و گفت: زن سابق من... با تعجب و ابروهایی که به فرق سرم چسبیده بود گفتم: چیییییی؟؟؟؟؟ مگه تو زن داشتی؟؟؟؟ کیان نیم نگاهی بهم کرد و گفت: زنم نبود یه مدت نامزد بودیم... از همدیگه جدا شدیم ادامه دارد...
کیان سری تکون داد و گفت :من ازش جدا شدم اما خب به حدکافی هم همینجور که تو میگی برام آبروریزی داشت ...
منم ازش شکایت کردم سری تکون دادم و گفتم :چرا جدا شدی؟؟؟ کیان نگاهی بهم کرد که خجالت زده گفتم :
فضولی بیجا کردم؟؟ _نه نه اصلاً راحت باش فقط حرف زدن در موردش یکم برام سخته.... یاد گذشتهها که میافتم تا دو روز اعصابم به هم میریزه...
+متاسفم نمیدونستم اصلاً نیازی نیست راجع بهش حرف بزنی کیان سری تکون داد و گفت:
یه روز که حال و روزم خوب باشه مطمئن باش برات تعریف میکنم لبخندی بهش زدم و گفتم: مهم نیست زیاد به خودت سخت نگیر
اما توی دلم داشتم از فضولی میمردم.. کیان دست دراز کرد و صدای ضبط و بلند کرد بعد یه ربع جلوی یه پارک کوچیکی نگه داشت و گفت :
تا به حال با دوستام یکی دو بار اینجا اومدم.... به پای آش سبزیهای شیراز نمیرسه اما خوب.. بد هم نیست..
کولمو گذاشتم صندلی عقب و گفتم: برای من که مهم نیست چون آش خور نیستم کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت :
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۳۲